18, مارس, 2010

طبیعت و تمدن

Category: سوالاتی برای زیستن,فلسفه و عرفان – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني – 4:42 ب.ظ

 

پاسخی به “سوالاتی برای زیستن (1): لحظه‌ی‌ ناب یا زندگی روزمره؟”

باز جمله‌ی معروف دیگری از یک روان‌شناس هست که می‌گوید: “تمدن زائیده‌ی کنترل غرایز است”. این به نظر من یکی از کامل‌ترین تعاریف تمدن است. “تمدن” لحظه‌ای شروع می‌شود که طبيعت تمام می‌شود. وقتی ما بتوانیم غرائز و امیال طبیعی و خام‌مان را کنترل کنیم تمدن شروع  می‌شود. یکی از تفاوت‌های اساسی انسان و حیوان هم همین است. انسان، مثلاً، تا غذا می‌بیند و حس گرسنگی می‌کند غذا نمی‌خورد. خود را معطل یک نوع تشریفات می‌کند. حالا این تشریفات می‌تواند یک بسم الله باشد، یا منتظر ماندن تا همه‌ی اعضای خانواده دور سفره جمع شوند.

یک حس بدوی و ابتدایی و طبیعی مانند تعصب، میتواند به صورت طبيعی با واکنش خشن و لحظه‌ای خود را نشان دهد يا اينکه با يك واکنش حساب شده و شايد ملايم. می‌توان مثل فردين و جيمز باند در جا تمام “آدمبدها” را لت و پار کرد، يا اينکه دستگاههای قضایی و پليس را طوری سازمان داد که با آنها برخورد کنند. این صورت دوم به شدت کسل کننده و بی‌مزه است. کسی که خانه‌اش را دزد زده و او دزد را دیده است، بیاید و تلفن را بردارد و پلیس را بگیرد و … . اما فرض کنید که همان فرد از روی نرده‌ها بپرد و دزد را تعقیب کند و … .

هیجان دفعی دومی، همان هیجان مشترک بین انسان و حیوان است. برای همین هم فیلم‌فارسی‌سازها و هالیوود به این نوع هیجان توجه دارند. اصولاً آنها سودشان در دست گذاشتن بر غرایز حیوانی/انسانی است. غرایزی که بین انسان‌ها مشترک است و به سادگی تحریک می‌شود. این هیجان، نگاه نهایی تام کروز در فیلم “مأموریت غیرممکن”، لبخند فردین در صحنه‌ی لت و پار شدن آدم بدها، همه و همه با شکوه است. حماسی است. این نوع حماسه است که بخش‌های رشد نیافته‌ی وجود ما را بیشتر تحریک می‌کند.  

زندگی روزمره و مدام دشوار و کسل کننده است و اصلاً حماسی نیست. اما متمدنانه است. آرام‌تر است. انسان‌های رشد یافته، خود را با تمدن سازگار می‌کنند تا بتوانند تا حد ممکن بر غرایز و امیال طبیعی خود مسلط باشند. این کمک می‌کند که دستاوردهای خود را کم کم انباشته کنند. دستاوردهای تمدنی ته‌نشین می‌شود. در خاطره‌ی جمعی رسوب می‌کند و برای زندگی‌آیندگان جهت دهنده خواهد بود. تمدن به ارث می‌رسد. اما آن شکوه دفعی و حماسی به جای نمی‌ماند. سریع از بین می‌رود. با خوابیدن تب حادثه، شکوه هم از بین می‌رود. یادمان باشد، چریک‌ها روزی می‌میرند.

جالب‌تر از آن این است که تمدن در درون خود، حماسه سازی می‌کند و آن را در قالبی پذیرفته شده و ماندنی، عرضه می‌کند؛ مانند شاهنامه‌ی فردوسی! این نوع حماسه‌ها مثل نگین در انگشتر فرهنگ و تمدن جای می‌گیرند. اینها با آن حماسه‌های دفعی و لحظه‌ای متفاوت‌اند. تمدن چریک‌هایی را خلق می‌کند که نمی‌میرند. چون نبرد اینها نبرد احساسات دفعی با یک نیروی مخالف نیست. نبرد اینها نبرد تمدن است با طبیعت و بدویتی که می‌خواهد تمدن را از بین ببرد.

این است تفاوت جنبش کسانی که گرسنه‌اند با کسانی که برای اقامه‌ی “عدالت”، قیام می‌کنند. این تفاوت کسانی است که منتظرند هر دقیقه در راه آرمانی جان بدهند و جاودان شوند با کسانی که می‌خواهد آرمان‌شان را نگاه دارند و تقویت کنند، حالا در این مسیر اگر لازم شد، جان هم می‌دهند.

در فیلم “گاهی به آسمان نگاه کن”، روح یک رزمنده‌ی جبهه که شهید شده است، از فرشته (رضا کیانیان) می‌پرسد که چرا سال‌هاست به بهشت نرفته و حتی به اعمالش رسیدگی نشده است؟ فرشته جواب می‌دهد که او قرار بود در جنگ کشته نشود و هفتاد سال زندگی کند. اما او با نیت شهادت حتمی به جبهه رفت و شهید هم شد. برای همین روحش می‌بایست ‌سال‌های باقی‌مانده تا هفتاد سالگی را در زمین بماند. “ما جنگ نمی ریم که شهید شیم! جنگ می‌ریم که بجنگیم، حالا شهید هم شدیم، چه بهتر”!

بازمی‌گردم به جمله‌ی سالینجر: “علامت انسان رشد نیافته این است که می خواهد بزرگوارانه در راه یک هدف جان بسپارد، و حال آنکه علامت انسان رشد یافته این است که می خواهد در راه یک هدف به فروتنی زندگی کند”.

20 نظر »

  1. این که تمدن زاییده ی کنترل غرایز هست را فهمیدم، این که تمدن حماسه سازی می کند را هم البته کمی گنگ و پیچیده فهمیدم، با بقیه ی جملات هم کم و بیش کنار آمدم، اما فکر کنم لفظ فروتنانه که در مقابل لفظ بزرگوارانه آمده قدری مشکل دارد.آمدن لفظ(بزرگوارانه)درست است اما فکر کنم سالینجر در دام یک صنعت ادبی افتاده و فروتنانه را آورده.چون در لفظ فروتنانه مفهوم(اگر لازم شد جان هم می دهیم)قدری دور و بعید است.آن انسان بیش از انکه فروتن باشد، خوددار است.اگر چه عبارت داخل پرانتز از آن شماست و آن دو مفهوم ذکر شده از آن سالینجر.
    _____________________________
    نمي دانم معادل زبان اصلي “فروتنانه” كدام است اما شك نكنيد كه من تفسير كرده ام و معاني خودم را بار ان جمله كرده ام. در يادداشت قبل از شما هم خواستم همين كار را بكنيد.

    نظر توسط رود راوی — 20, مارس, 2010 @ 6:52 ب.ظ

  2. بسم الله الرخمن الرحيم
    سيد عزيز سال جديد رو تبريك عرض مي كنم و اميدوارم در پناه امام عصر(عج) سالي لبريز از موفقيت و كاميابي رو تجربه كني. التماس دعا
    ______________
    عيد شما هم مبارك اخوي!

    نظر توسط omid — 21, مارس, 2010 @ 8:22 ب.ظ

  3. مرتضی جان سال نوت مبارک
    امیدوارم که سال خوب و خوشی داشته باشی
    انشالله بعد از تعطیلات می بینمت
    __________
    سال خوبي داشته باشي!

    نظر توسط صالح — 22, مارس, 2010 @ 3:00 ق.ظ

  4. بسم الله الرحمن الرحیم
    سلام
    سال نو را خدمت شما تبریک عرض می کنم
    مطلب را خواندم … خیلی حرفها هنگام خواندنش به ذهنم رسید اگر ” توانستم ” در قالبی بگنجانمشان حتما عرض می کنم !
    ______________________
    عيد شما هم مبارك. منتظريم!

    نظر توسط تربت تشنه — 22, مارس, 2010 @ 2:18 ب.ظ

  5. سلام سيد
    كجايي؟
    مگه وبلاگتم با خودت بردي خارج؟!!!!!!!!!!!!!!؟!!!!!!!!
    رسيدي اينگيليس؟!!! تو راه سخت گذشت بهت عزيزم؟ الهي بميرم برات!
    چه خبر؟ اي بابا حواسم نبود تو فارسي بلد نيستي!
    haw ar yooo may ferend

    نظر توسط اقبالی — 23, مارس, 2010 @ 5:08 ب.ظ

  6. من فكر مي كنم تا فروتنانه براي يك هدف زندگي نگني نمي توني بزرگوارانه هم براش بميري ، اول بايد براش زندگي گرد .

    عيدتون هم مبارك !
    _____________________
    عيد شما هم مبارك! موافقم!

    نظر توسط هفت آسمان — 24, مارس, 2010 @ 8:46 ق.ظ

  7. The mark of the immature man is that he wants to die nobly for a cause, while the mark of the mature man is that he wants to live humbly for one

    نظر توسط بهار — 24, مارس, 2010 @ 12:39 ب.ظ

  8. اسمم رو نوشتم، چون دلم نمیخواست اون کامنتگذار آقا یا خانم سه نقطه‌ی دوم پست قبل باشم !
    حجم حرفهایی که به ذهنم میان انقدر زیاده که شاید نتونم درست بسطشون بدم ! من به چرایی لحظه‌ای بودن حماسه که فکر میکنم خیلی چیزا برای گفتن به ذهنم میرسه! اما بازهم لفظ روزمرگی رو برای زندگی متمدنانه نمی‌پسندم! و شاید چراش برگرده به تعریفی که من از روزمرگی دارم!
    قبول دارم که گاهی(فقط گاهی) کسل کننده و طاقت فرساست اما همونطور که گفتم بی‌شکوه و روزمرگی نیست! همه‌ی اینها برمیگرده به نگاهی که آدمها به زندگی دارن. برمیگرده به جهان بینی آدمها و جوری که روزشونو شب میکنن.
    نکته‌ی دیگه‌ای که اشاره کردین تفاوت آدماییه که نیتشون در یه هدف رسیدن متفاوته! با این حساب آدمایی که “بزرگوارانه” در راه هدف جان میدن هم انسانهای رشدیافته‌ تلقی میشن و همونایی هستن که جاودانه میشن ! اون هیجان لحظه‌ای حسابش جدا میشه از اون لفظ بزرگوارانه.
    این اتفاق آرام و مزمن و گاه به گاه شیرین / تلخ که در بن مایه‌ی جانش رنج عجیبی هم داره همین تمدنیه که شما توصیف کردین! تمدن نه! شاید وقتی تمدن رو رد میکنه یکمی فردی تر میشه و یه جور کمال رو تجربه میکنه که درونیه …
    با این تفاسیر تعریفی که شما ارائه کردین با سلینجر متفاوت و تامل برانگیزه که فکر میکنم دلیلش به خیلی چیزها برمیگرده، فرهنگ، مذهب ، جامعه و پذیرشهاش، باورها و خیلی چیزهای دیگه.
    ______________________
    بابت متن اصلي جمله ي سالينجر خيلي متشكر, به فهم نظر او كمك مي كند.
    از يادداشت‌تان هم استفاده كردم. البته نمي دانم تعريف شما از روزمرگی چيست! اما من فكر مي كنم بديهي است كه زندگي متمدنانه خسته كننده هم باشد. چون نظم دارد و تا حدي قابل پيش بيني است. مهم‌ترين عنصر تمدن به نظر من قانون هست. قانون كمك مي كند زندگي لحظه‌اي و مغشوش نباشد.

    نظر توسط بهار — 24, مارس, 2010 @ 12:41 ب.ظ

  9. در ضمن شاید به نظرتون ربط چندانی به محتوای مطلب و نیتتون از نوشتن این یادداشت نداشته باشه اما یاد یکی از نوشته‌های آقای امیرپویان شیوا با عنوان مرد مردد افتادم و دوباره مرورش کردم. به نظرم این یادداشت خیلی بیشتر از اینها جای بحث داره!
    _________________________
    1. اول كه برگشتم پست پويان را خواندم متوجه شباهت نشدم. اما الان فكر مي كنم يك شباهت هايي وجود دارد.
    2. در كل… بابا حافظه! : )
    3. اگر مايل بوديد بيشتر در مورد اين ديدگاه‌تان توضيح دهيد.

    نظر توسط بهار — 24, مارس, 2010 @ 12:42 ب.ظ

  10. سلام سيذ سال نو مبارك
    هنوز دوبي يا لندن؟!
    خوش بگذره!
    ____________
    عيد شما هم مبارك… دوبي! : )

    نظر توسط محمد — 24, مارس, 2010 @ 4:58 ب.ظ

  11. سلام سال نو مبارک
    امیدوارم سالی سبز و پر از زیبایی و شادی داشته باشید و همیشه موفق باشید

    نظر توسط مهری — 26, مارس, 2010 @ 6:59 ب.ظ

  12. 139..
    سلام رفيق

    سال نو مبارك
    سالي پر از سلامتي و آرامش
    و همه اش آرامش
    و كلن آرامش
    :)

    ارادت..

    نظر توسط قلم — 26, مارس, 2010 @ 9:19 ب.ظ

  13. سلام سید!
    سال نوت مبارک!!
    و سفرها هم به سلامت!!
    خدا به وقت و فکرت در این هجرت و روزگار نو برکت بدهد!
    سربلند باشی!
    _____________
    سال نوي شما هم مبارك! متشكر.

    نظر توسط ع. — 27, مارس, 2010 @ 5:23 ق.ظ

  14. سلام.
    خیلی جالب بود؛ هرچند که ممکن هست تفسیر نابجایی هم ازش بشه. و اون اینکه « کنترل » لزوماً به معنی ایستادگی کردن در مقابل یک غریزه یا احساس نیست، بلکه ممکن هست در لحظاتی توجه بیشتر به غریزه نشان کنترل کردن اون باشه.
    و البته یه حرف دیگه … آیا تمدن رو مظاهر تکنولوژی و امکانات قلمداد می کنیم ؟! اگه اینطوره پدران ما که بدون این تمدن بودند، چطور فضایی بسیار انسانی تر (منظورم از انسانی تر، روابط اجتماعی سالم تر، شادتر و … ) داشته اند و اکنون ما ؟!
    متشکر بابت مطلب خوبتون.
    __________________________
    بند اول را قبول دارم و در مورد بند دوم ديدگاهتان … حتما همين طور است. به هبچ وجه تمدن مساوي تكنولوژي نيست. گرچه هميشه قرين با سطحي از تكنولوژي بوده است.

    نظر توسط سیدهانی — 28, مارس, 2010 @ 8:07 ب.ظ

  15. سلام سيد جان. كجايي؟ لندن يا انگليس؟ راستي سال نوت مبارك. سال نو به تنهايي سخت مي‌گذره. نه؟
    در ضمن با مطلبي تحت عنوان “نامه‌اي به طلبه سيرجاني” به‌روز هستم. خوشحال مي‌شوم اگر سري بزنيد و نظرتان را هم بنويسيد. ياعلي
    ________________
    سال نوي شما هم مبارك. نه خير الان دوبي هستم. نه اقا سختي كدام است! ما فرزندان تنهايي هستيم. : )

    نظر توسط بنده — 29, مارس, 2010 @ 11:22 ق.ظ

  16. این موضوع برام مهم بود برای همین به خاطرم مونده…
    پیش کشیدن واژه‌ی تمدن و نقشی که این اتفاق در زندگی بشر ایفا میکنه و تاثیری که روی زندگیش گذاشته کار رو یکم پیچیده میکنه. منظورم بیان کردن نظرمه! اما خب سعی خودمو میکنم : )
    1-روزمرگی همون کپکیه که آروم آروم همه‌ی زندگی آدم رو به گند میکشه همون خوابیه که کم کم پلک آدم رو سنگین میکنه، همونیه که باعث میشه آدم دلیلهاش رو گم کنه و امروزش مثل دیروزش باشه و فرداهاش مثل امروزش.و تمدن، فقط یه ابزاره که وقتی خوب باهاش سرگرم شدی(> بخونین روزمرگی) یادت میره که اونو برای چی میخواستی! “بديهي است كه زندگي متمدنانه خسته كننده هم باشد” این جمله رو کاملن قبول دارم و “بدیهیه” که فقط در این صورت میتونه خسته کننده باشه. در زندگی متمدنانه من همه‌چیز رو آرامتر میپذیرم. روی تمام رفتارها و موقعیتها و حرفها فکر میکنم و سعی میکنم با آرامش و منطقی که فضا رو آماده و تعریف و تحلیل میکنه مشکلات رو برطرف کنم چون شاید “کارهای مهمتری رو شناختم و باید به اونها هم بپردازم” .”تمدن زاییده‌ی کنترل غرایزه ” اما اگر غرایز از بعد درونی هم کنترل نشن از دست تمدن هیچ کاری ساخته نیست و لطفن باید برود ببعی بچراند! چون تمدن با تمام قانون و مقرراتش ساخته‌ی دست بشره و انسان “رشدنیافته” هر لحظه که اونو مانع خودش ببینه نقضش میکنه و برای هیجان دادن به زندگیش (یا هر دلیل دیگه‌ای) اونو غیرمتمدنانه و گاهی با استفاده از همون قوانین و به طور کاملن متمدنانه دورمیزنه و به طبیعت بکرش جواب میده.
    2-هیجان برای زندگی لازمه اما من این هیجانهای لحظه ای رو نمیپسندم چون(فقط یکی از دلایلش اینه که) به قول شما ماندگاری ندارن و (من شخصن) هر وقت ناخودآگاه یا تحت تاثیر جو در این موقعیت قرار بگیرم و دچار اون “هیجان لحظه‌ای” بشم ، یه “خب که چی؟!” آزاردهنده ذهنم رو به خودش مشغول میکنه و هیچوقت جواب منطقی‌ای همسان با آگاهی‌ای که شناختم( چطور و چگونه و از کجا و چراش بماند / بماند؟!) براش پیدا نمیکنم.
    3-من در مقابل انسانهایی که تمدن رو فقط در پوسته‌اش پذیرفته‌اند و ظاهرشون رو با کت و شلوار آراسته‌اند و با قاشق چنگال غذا تناول میکنن و انگار که از قانون هم طبعیت میکنن دچار مشکل میشم چون نحوه‌ی پاسخگویی و مواجهه‌ی من با مشکلات و جامعه‌ی پیرامونم با اونها متفاوته !
    فکر میکنم برای واضحتر شدن موضوع بهتره شما رو ارجاع بدم به داستانی به نام first principal نوشته‌ی A.B. Guthrie نمیدونم ترجمه‌ی فارسیش موجود هست یا نه ، اما داستان مرد تحصیلکرده‌ایه که درمواجهه با یک جامعه‌ی روستایی که بستر مردسالارانه‌اش اونو یه آدم سوسول و ناتوان و بزدل شناخته وادار میشه دست به کاری بزنه که ذاتن قبولش نداره! ” اگه در جامعه‌ای که زندگی میکنیم جوی حاکم باشه و ما نتونیم تغییرش بدیم دچار مشکل میشیم”خب اینکه مسلمه! یه جور ساده‌ترش این میشه که اگه در یک لحظه از روی نرده نپرم و دزد رو تعقیب نکنم آدم ترسویی هستم ! یا اینکه منفعلم! شاید هم نمیفهمم چه حالی میده!!! یا به یه تعبیری که شاید در موقعیتهای تقریبن مشابه خیلی رواج داره “مرد/زن نیستم!” این یه مثال کاملن ساده و پیش پا افتاده‌ست. فکر میکنم شما هم قبول دارین که روابط خیلی پیچیده‌تر از اینهاست. و مشکل دقیقن از همینجا شروع میشه. از همین نگاه جنسیتی/غریزی جامعه‌ی پیرامونم …
    4- منظورم از همه‌ی ” من”ها من نوعیه.
    5- تا اینجایی که نوشتم تقریبن مرتبط با یادداشت شما بود و از اینجا به بعد طرح یه مسئله‌ست که دیگه از بحث خارج میشه و البته خودم هم با اون مواجهم ! فکر میکنم کم و بیش روشن نوشتم . لطفن اگه براتون مقدوره شما هم نظرتونو برام بنویسین هم در مورد متن و هم درباره‌ی این مسئله . اگر هم در این مورد باید بیشتر مطالعه کنم ممنون میشم راهنماییم کنید.
    _________________________
    Unfortunately I don’t have the Persian font on my PC, and then I have to write in English!

    You said:

    .”تمدن زاییده‌ی کنترل غرایزه اما اگر غرایز از بعد درونی هم کنترل نشن از دست تمدن هیچ کاری ساخته نیست و لطفن باید برود ببعی بچراند! چون تمدن با تمام قانون و مقرراتش ساخته‌ی دست بشره و انسان “رشدنیافته هر لحظه که اونو مانع خودش ببینه نقضش میکنه

    Of course the Civilization in the first step has an inner aspect. First of all, there isn’t a kind of obvious and transparent boundary between the “Civilized man” & “Non-civilized” one. Just think about modern civilization and its catastrophic consequences for human history. Another example, do you think that the brutal battle between the gladiators was a “civilized” mode of action?
    Secondly I want to tell you my definition of the “Civilization”: It is not a certain kind of action. The Civilization is human reaction against the Nature; Human reaction to control not only the wild animals and outside natural forces but the inner wild forces.
    As you mentioned:

    روابط خیلی پیچیده‌تر از اینهاست

    Then it is possible for me and you to act as a civilized person in one moment and against it, in another moment. In the second moment we are non-civilized!

    Finally I am sorry to say that you & I, shouldn’t take it obvious that:

    نحوه‌ی پاسخگویی و مواجهه‌ی من با مشکلات و جامعه‌ی پیرامونم با اونها متفاوته !

    Sometimes we are the same and everyday life is, exactly, the battle ground for the everyday war between these two sorts of action.
    P.S: all of us have to study more!

    نظر توسط بهار — 30, مارس, 2010 @ 3:50 ب.ظ

  17. اینطور که معلومه انگار نتونستم منظورمو واضح و روشن بیان کنم! منظور من از طرح تمام اینها رسیدن به اون مسئله‌ایه که فضای جامعه‌ای رو که درش زندگی میکنم در برگرفته! در ضمن گفتم همه‌ی من‌هایی که نوشتم من نوعیه! هیچوقت خودم رو یا یه عده‌ی خاصی از آدما رو متمدن مطلق به حساب نمیارم و دیگران رو غیر متمدن!!! کلن با اینجور دسته بندیها و مرزقائل شدنها هم مخالفم و این کار رو هم نکردم! منظور از ” مواجهه‌ی من با مشکلات و جامعه‌ی پیرامونم با اونها متفاوته !” تفاوت در عکس‌العملیه که انسانها به همون نیروهای طبیعی میدن (انسانها:اونایی که مرزبندی قائل میشن و شالوده‌ی فکری من نوعی رو روی هوا میبینن) و البته طرز تلقی و قضاوت آدمها در باره‌ی این رفتارها و باز خورد و پذیرش اون در جامعه! مثلن بازخورد فروتنانه زندگی کردن و یا شرافتمندانه و بزرگوارانه مردن که قبلن هم اشاره شده بود. یا مثلن جایی در همون داستان به آقای قصه‌ی ما که اولین معلم مرده میگن : Mostly it’s women who teach in this country. و جواب مرد که فقط اینه: I see . این مرد ظرفیت پذیرش پیرامونش رو درک میکنه چون میدونه به نوعی هنجارشکنی کرده و باید به بحران و سازگاری فکر کنه وبه پذیرش و ارزشهای جامعه پاسخ بده. صحبتم هم صرفن روی بحث لحظه‌ای عکس‌العمل نشون دادن نبود.کمی کلی تر گفتم یعنی اونجایی که بحث انتخاب هم در پاسخ به موقعیتها مطرح میشه وگرنه که گفتم”( من شخصن) هر وقت ناخودآگاه یا تحت تاثیر جو در این موقعیت قرار بگیرم و دچار اون “هیجان لحظه‌ای” بشم ، یه “خب که چی؟!” آزاردهنده ذهنم رو به خودش مشغول میکنه و هیچوقت جواب منطقی‌ای همسان با آگاهی‌ای که شناختم( چطور و چگونه و از کجا و چراش بماند / بماند؟!) براش پیدا نمیکنم.” پس خودم رو کلن مبرا نکردم!!
    از وقتی که گذاشتید ممنونم .
    ___________________________
    I understand that you pointed at human kind, not just you yourself. And i used it in the same way.
    Thanks for your coments and discussion and i’m waiting for more comments & suggestions from you

    نظر توسط بهار — 1, آوریل, 2010 @ 1:05 ق.ظ

  18. مبارک است…
    _____________
    chi?!

    نظر توسط . — 4, آوریل, 2010 @ 10:24 ب.ظ

  19. خيلي متن خوبي بود

    نظر توسط ميثم — 13, آوریل, 2010 @ 7:28 ب.ظ

  20. [...] در کلمه: طبیعت و تمدن و دین اصیل « سوالاتی برای زیستن (2): تنهایی در [...]

    پینگ توسط کلمه » تنهایی، اصالت، لذت، سعادت - — 19, می, 2010 @ 5:16 ق.ظ

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. | TrackBack URI

نظر بدهيد