در یکی از نقدها به فیلم “به رنگ ارغوان”، آمده بود که این فیلم پنج سال پیش یک فیلم پیشرو و خط شکن محسوب میشد اما الان اینطور نیست. با این دید وارد سینما شدم. اما بعد از دیدن فیلم کاملاً نظرم عوض شد. دقیقاً برعکس، من فکر میکنم این فیلم مربوط به امروز و الان جامعهی ماست.
تفسیرم از داستان فیلم این است که گزارشی از مردم معمولی است که بعد از مدتها هنوز دارند تاوان دعوای ایدئولوژیهای رنگارنگ را میدهند. ایدئولوژیهایی که بر خلاف ادعای اولیه نه تنها ربط مستقیمی به سعادت بشر ندارند، بلکه خود مانعی برای سعادت بشری هستند.
آدمهای حاتمیکیا، دنبال شعارهای بزرگ برای تغییر جهان نیستند. قهرمان داستان فیلم “ارتفاع پست” میگوید که تنها دنبال جهانی است که در آن، اوقات روزش اینگونه دسته بندی شوند؛ “هشت ساعت خواب، هشت ساعت کار و هشت ساعت پیش زن و بچه”. ارغوان هم تنها دنبال زندگی ساده و به دور از سیاست است. او پیش از این با از دست دادن پدر و مادرش، طعم ایدئولوژیهای تمامیتخواه را چشیده است.
سه شخصیت محوری در “به رنگ ارغوان”، یکی خود ارغوان است، یکی پدرش و دیگری بهزاد. ارغوان در نقطهی مرکزیِ خطی ایستاده که آن دو دیگر در دو سر طیفش قرار میگیرند. در سیر داستان، پدرش بنابر احساس پدری، و بهزاد بنابر حس انسانی عشق به سمت نقطهی مرکزی کشیده میشوند.
میتوان مضمون اصلی داستان را اینگونه در نظر گرفت که، زمانی در این دنیا، ایدئولوژیهایی به وجود آمدند که دنبال ارائهی طرحهایی برای سعادت بشر بودند. اما آنها تا جایی پیش رفتند که دنیای دستسازشان، حتی برای زندگی معمولی جای امنی نیست. طلسم ایدئولوژیهای تمامیت خواه تنها با یک اکسیر شکسته میشود و آن اکسیر روابط انسانی تعالی بخشی مانند عشق است. این روابط، رمزهایی هستند که سیستمهای ایدئولوژیک نمیتوانند رمزگشاییشان کنند.
ایدئولوژیها نمیتوانند این روابط را درک کنند، اما میتوانند که از آنها سوء استفاده بکنند تا به اهداف خود برسند. جایگاه روابط انسانی کجاست؟ در زندگی روزمره انسانها. میتوان برای به دام انداختن یا کشتن پدر ارغوان، دخترش را طعمه کرد. بهزاد مأمور است که بر زندگی روزمرهی ارغوان نظارت کند، تا ببیند چه زمانی پدر برای دیدن دخترش باز میگردد. اما ورود او به زندگی روزمرهی ارغوان باعث میشود که طلسم درونی ایدئولوژیها برای او خنثی شود. او عاشق میشود و برای تحقق آرمانهای ایدئولوژیک سست میگردد. همان طور که پدر ارغوان هم به عنوان یک ایدئولوژیست تمام عیار پشیمان شده و تازه فهمیده که “هیچ چیز” ارزش از دست دادن ارغوان را نداشت.
به عبارت دیگر، دو فضا و قلمرو وجود دارد. یکی قلمرو فرمانروایی ایدوئولوژیها و یکی قلمرو زندگی روزمرهی انسانی. یک نفر مانند پدر ارغوان از قلمرو اولی فرار میکند تا ساکن قلمرو دومی شود. بهزاد هم در تعقیب او از قلمرو اول وارد قلمرو دوم میشود. اما هر دوی آنها شیفتهی فرشتهی قلمرو دوم میشوند و در ارادهی ایدئولوژیک و ویرانگرشان خلل وارد میشود. فرمانروایان قلمرو ایدئولوژیها از این سستی و خیانت عصبانی میشوند و لشکر کشی خونینی را آغاز میکنند.
در پایان فیلم، دو سر طیف کاملاً به نقطهی مرکزی نزدیک میشوند. در یک موقعیت عجیب، پدر و بهزاد در یک نقطه (در یک قدمی ارغوان) میایستند. آنها به رنگ ارغوان در آمدهاند و ارغوان یعنی زندگی معمولی و انسانی. این درست چیزی است که ایدئولوژیهای تمامیت خواه را دیوانه میکند. پس فرمانروایان قلمرو ایدئولوژیها، با تمام ساز و برگ و تجهیزاتشان آنها را محاصره و جنگ خشونت باری را آغاز می کنند. فکر میکنم همهی ما میدانیم که “ای وسط گوشت قربونی عباس مویه”!
به رنگ ارغوان | کارگردان: ابراهیم حاتمی کیا | نویسنده: ابراهیم حاتمیکیا | بازیگران: حمید فرخنژاد، خزر معصومی و … | محصول بشرا فیلم 1383

سجاد هرندی در نقد این فیلم یک سئوال از این فکر پرسیده . حتماً خوانده اید . میشه لطفاً به آن جواب بدید؟
________________________
احتمالاً منظور شما این سوال آقای صفار است:
به دو صورت جواب را میگویم. به نظر شما اگر همهی فرماندهان جنگ مثل حاج کاظم آژانس، گروگان گیری می کردند، چه میشد؟ این سوال اصولاً اشتباه مطرح شده. قصد این نوع هنر اصولاً الگوسازی نیست. اصلاً برای چالش یک سیستم و غیر آن ساخته نشدهاند. اینها بیان درد هستند در قالبی هنری. نباید باطن عمیق اثر را به ظاهر سادهاش فروکاست. هنری که بیان دردهای اجتماعی را به عهده میگیرد، نمادین صحبت میکند و نوعی زنگ خطر است. اینطور نیست که هر چه آنها میگویند عین واقعیت اجتماع است. اگر اینطور بود تمام کارگردان ها باید فیلم امام علی میساختند. چون تنها شخصیت یک انسان کامل است که ارزش این را دارد که الگوی رفتار ما شود. فکر بکنید صدا و سیما و سینماهایی که مدام دارند؛ داستان یک رزمندهی پیروز، یک انسان کامل و صادق و مظلوم و … اینها را نشان میدهند. یک نوع شعار زدگی بی مزه! اینجا اصولاً هنر شکل نمیگیرد. هنر همیشه بیان بایدهای ایدئولوژیک جناب عالی در قالب یک ابرقهرمان نیست.
دوم، بیایید به صورتی دیگر به این فیلم ها نگاه کنیم. فقط از منظر سیستم و ارزشها و منافع فردی نگاه نکنیم. به جای اینکه خودمان را جای سلحشور آژانس بگذاریم، بیایید فکر کنیم که عباس آژانس چه میکشد. به جای دفاع از فرماندهی به رنگ ارغوان (رضا بابک)، بیایید خودمان را جای ارغوان، یا بلوط خانم بگذاریم. باور کنیم که تنها یک منظر آن هم منظر “من” وجود ندارد. هستند کسانی که در زیر چرخهای باورهای ایدئولوژیک و ناساز شما دارند له میشوند و آنها هم انسان هستند.
نظر توسط شبان — 3, مارس, 2010 @ 6:29 ق.ظ
من معتقدم این یزید ها نیستند که حسین ها را میکشند این ابو موسی عشعریها هستند که زمینه را فراهم می کنند ودر همه ی زمانها جاری اند انها هر دو تفکر را یک کاسه میکنند هر دو را نفی می کنند
و تاریخ ظلم چقدر به ابو موسی های زمانه اش مدیون است
___________________________
زیاد به این شبیه سازیهای تاریخی اعتماد نکنید. به سادگی میتوان پرسید که چرا من ابوموسی اشعری؟ چرا شما خوارج نباشید؟ چرا فلانی عثمان نباشد؟ آیا اصولاً باید در این فضا بحث کرد؟ جواب من طولانی است برای همین پیشنهاد میدهم این مقاله از رسول جعفریان را بخوانید: نظام اسلامی با فقه می ماند نه با تاریخ!
نظر توسط نارنج — 3, مارس, 2010 @ 10:06 ق.ظ
همیشه فکر میکنم ما کاسه های داغ تر از آشیم. فکر می کنیم اراده ی الهی، سنت های الهی به دست ما جاری می شود. نمی گویم باید بشود! می گویم میشود! ما مغرور حسن نیت هامان میشویم. اگر هدف را هم حق بیبنیم برای رسیدن، روش را از حق نمی گیریم. مغرور این حسن نیت از هر وسیله ای برای رسیدن به هدف استفاده می کنیم. آخر هم که همه چیز خراب شد، می گوییم برای رسیدن به آن هدف های ایده آل نمی توان از روش های ایده آل استفاده کرد. ما دچار شرکیم.
________________________
آها… موافقم.
نظر توسط . — 3, مارس, 2010 @ 8:50 ب.ظ
هوالله
تحلیل متفاوتی بود از آنچه خوانده و شنیده بودم اما 2 نکته سوال برانگیز بود: اول اینکه به گمانم ایدئولوژی را با هدف(سیاست) یکی دانسته اید، آنها (پدر و شهاب) جای یک چیز را که شما آن را زندگی معمولی خواندید، در زندگی خویش خالی دیدند و از هدفشان -شلید موقتا- دست کشیدند و این قسمتی از ایدئولوژی است که توان تبدیل و تاخیر دارد و نه لزوما تنزیل و تغییر. و دوم که در پی نکته اول است، اینکه ارغوان هم فرای زندگی عادی دارای ایدئولوژی است و در ابتدا تنها سعی دارد آن را مخفی کند چرا که او را نیز در پایان می بینیم که برای ایدئولوژيش در صف همفکرانش قرار می گیرد! البته از منظر “من”
راستی فضای وبسایتتان دارد به رنگ تیره ای می گراید، چرا ؟
پایان نظر
سال چهارمی
___________________________
اول: آره، باید ایدئولوژی را تعریف کنم. قبلاً در یک مقاله نوشته بودم که ایدئولوژی تعاریف گستردهای دارد. اما اینجا منظور من یک نوع گفتمان خاص سیاسی بود که برای کسب قدرت اسطورهها و نمادهایی را تعریف میکند و دست به تقسیمات خشک و متصلب میزند. در مورد انسانها و رفتارشان با یک دید محکم و آرمانی دست به قضاوت میزند و تحمل مخالف برایش سخت یا حتی ناممکن است. این تعریف به تعاریف هانا آرنت از ایدئولوژی نزدیکتر است و البته معمولاً خودم این استفاده را از این مفهوم نمیکنم. باید از یک مفهوم دیگر استفاده میکردم با عنوان “بنیادگرایی”. اما مسأله ام این بود که باید در چند پست معنای آن را روشن میکردم. برای همین ترجیح دادم سوار فهم عامه و روزمره مان از ایدئولوژی شوم و حرفم را بزنم.
دوم: واقعاً چرا؟
نظر توسط سال چهارمی — 3, مارس, 2010 @ 9:02 ب.ظ
البته باید اعتراف کنم یادمان نبود که تفکر یزید یا ابو موسی در دیدگاه شما به اندازه ی تفکر علی(ع) یاحسین(ع)محترم اند و چه تفاوتی است بین حق و ناحق وقتی همه چیز نسبی است
البته منظور من مقایسه ی شمابا عشعری ببخشید (اشعری )نبود اما اگر ……
مثال های تاریخی با توجه به صفاتی که در ذهن ما برای هر یک وجود دارند نوعی میان بر اند برای رسیدن به مقصود نه که به طور کامل مخالف حرف های جعفریان باشم اماتوصیه به خواندنش را در اینجا درک نمی کنم
وقتی مابه خود اجازه میدهیم دو تفکر را این طور در کنار هم قرار دهیم و هر دو را نوعی افراط بدانیم
البته چون هدف و ارمان هم از دیدگاه شما ارزش چندانی ندارند می توان تعادل را در نگاه شما حدس زد
نظر توسط نارنج — 3, مارس, 2010 @ 9:07 ب.ظ
سلام
من معمولا مطالب شما رو می خوانم و لذت می برم و متاسفم که اولین نظرم منتقدانه خواهد بود!
در این مطلب یک فرض بنیادین وجود دارد:
“به عبارت دیگر، دو فضا و قلمرو وجود دارد. یکی قلمرو فرمانروایی ایدوئولوژیها و یکی قلمرو زندگی روزمرهی انسانی”
من شخصا به عنوان کسی که زمانی به این عبارت اعتقاد داشته است و اتفاقا در گذشته هر دو این فضاها را تجربه کرده است. امروز با قطعیت می توانم بگویم این گزاره در مورد انقلاب اسلامی و آرمانهایش کارکرد ندارد ممکن است در مورد افرادی معیار باشد اما در مورد کلیت این نظام …نه!
هنوز نتوانسته ام جواب این سوال را پیدا کنم که چرا چنین گزاره های وارداتی نمی توانند این سیستم را تحلیل کنند هنوز نمی دانم انقلاب اسلامی چیست و چه باید آنرا بنامم اما هر چه هست این یک “چیز” دیگرست…
———————————
فیلم را دوست داشتم. به رنگ ارغوان می توانست نزاع بین آرمان و واقعیت را خیلی چالشی تر , زیباتر به تصویر بکشد هر چند که محافظه کاری حاتمی کیا این اجازه را به آن نداد
_________________________
اول: شما قبلاً یک کامنت محبت آمیز دیگر گذاشته بودید.
دوم: چرا باید متأسف باشید که یک کامنت انتقادی میگذارید؟ من وبلاگ مینویسم تا نقد شوم. اگر نه خب، در کامنتدانی را تخته میکردم!
سوم: نمیدانم چرا این برداشت بین برخی از مخاطبین به وجود آمده که منظور من آرمانهای انقلاب اسلامی است. من دیگر صریحتر از اینی که تا به حال گفتهام نمیتوانم تأکید کنم که به این آرمانها باور دارم و حاضرم تمام هستیام را برایش بدهم. همانطور که برداشت من از ابراهیم حاتمیکیا هم همین است.
مسأله نوعی قرائت و برداشت ایدئولوژیک خاص از این آرمانهاست که دقیقاً چون انحراف از انقلاب محسوب میشود، خطرناک است و باید در موردش هشدار داد.
چهارم: با اینکه آرمانهای انقلاب چیز متفاوتی است، موافقم. اینطور تکمیل میکنم که انقلاب اسلامی (که حسابش از جمهوری اسلامی جداست)، پدیدهای بود که مورد شناخت دو گروه قرار نمیگیرد؛ یکی متجددین (با وسیلهی علوم اجتماعی)، دیگر “روایت رسمی”! روایت رسمی را در مقالهی پایان روایت رسمی تعریف کردم. الان ما در مقابل این روایت قرار گرفتهایم. اعتراض حاتمیکیا به این روایت است. روایتی که انقلاب را به نفع یک گروه تندرو و افراطی مصادره میکند. روایتی که برای این که به هدف سیاسیاش برسد تاریخ را تحریف میکند و … .
نظر توسط HASSAN Jahan — 3, مارس, 2010 @ 9:16 ب.ظ
جسارت حاتمی کیا را در بیان واقعیتی از جنس به رنگ ارغوان که شاید مشتی از خروار باشد (به ویژه در زمانه ما )بعد از تماشای فیلم بسیار ستودم .
____________________
من هم!
نظر توسط هفت آسمان — 4, مارس, 2010 @ 1:27 ق.ظ
سلام
شما هم قبول دارین بالاخره یه نیرویی هست که ویران کنه همه ی ایدوئولوژی های یک فرد ؟به نظر میرسه اصلا این نیروی عشق نیروییست که میخواد انسان هارو از اون حصار خشک و غیر منعطفشون بیرون بکشه حتی اگر از این ادم ها قبل از اینکه نیرو رو باور کنن از ایدوئولوژی هاشون بپرسیم انقدر بهانه برای این باورهاشون دارن که اصلا به ذهن ادم خطور نمیکنه که این افراد بخوان عاشق بشن البته ناگفته نماند که من افرادی را هم میشناسیم که حتی اگر درگیر چنین نیرویی بشن انقدر ایدوئولوژی های دیکته شده از طرف خودشون دارن که اصلا به این نیرو راه نمیدن که بیاد شاید کمی فقط انهارو از ان باورهای به ظاهر خودشون ناب و اصیل اما از نگاه یک نفر دومی چیزی جز باورهای خشک وغیر منعطف نیست در بیارد. حالا چه دلیلی برای اینکه فردی یه چنین نیرویی رو انقدر باور میکنه که بنیان باورهاش زیر سوال میبره مثل بهزاد. و یکی انقدر با این نیرو میجنگه تا بالاخره این باورهاش باشند که در این جنگ تناقض ها پیروز بشند ؟؟؟
________________________
اول: هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست … !
دوم: آدمها اینطوری هستند دیگه! الگوی کنش ثابتی نمیشود برایشان صادر کرد. داخل کلیشهها نمیروند. کلیشهها را ما می سازیم تا آرامش روانی پیدا کنیم و دنیای آشفته را در ذهنمان دسته بندی کنیم. از قضا تمام کلیشهها ناتماماند. کلیشهها دروغاند. اینطور نیست که یک نفر که ایدئولوژی زده است، تا عاشق شود، همه چیز برایش زیر سوال رود. اما ممکن هم هست برود. ممکن هم هست راه سومی پیدا کند. یا مثلاً یکی هم خوب وب مینویسد هم نظرات باحالی دارد و هم بچه مثبت است اما مثلاً سیگار هم میکشد! خب چه کار میشود کرد؟ انسانها اینطور هستند دیگر! داخل کلیشههای ذهنی ما، داخب تصاویر قاب گرفته و زیبای ذهنی ما جا نمیشوند. آدمها پر از تناقض هستند.
نظر توسط مشکات — 5, مارس, 2010 @ 9:59 ب.ظ
با این جمله آخرتان موافقم
زندگی معمولی یعنی حمایت دانشجویان از جنگل… این مسئله شدیدا توی ذوق می زد… خواسته ای بدون ایدئولوژی… سوژه اش محشر بود
آنم سر بزنید خوشحال خواهیم شد
نظر توسط قایمی — 6, مارس, 2010 @ 3:43 ب.ظ
نگاه جالبی به فیلم داشتید!
یک نکته این که ارغوان در پایان فیلم وارد قلمرو ایدئولوژی ها می شود و زندگی اش را آمیخته با سیاست می بیند…و دیگر از آن فرار نمی کند!
خوشحال می شوم نظرتان را راجع به مطلب خودم درباره به رنگ ارغوان بدانم…البته من حرفه ای ننوشتم.
نظر توسط پرنده — 6, مارس, 2010 @ 3:54 ب.ظ
وبلاگ شما لینک شد.
رضا نساجی
نظر توسط مرغ سحر — 6, مارس, 2010 @ 9:12 ب.ظ
پاراگراف سوم متن عالی بود
اما عنوانی که انتخاب کردید برای من آزاردهنده بود!
حتی اگه بتونه حق مطلب رو هم ادا کنه.
نظر توسط مریم لطفی — 7, مارس, 2010 @ 3:07 ب.ظ
پاراگراف چهار مد نظرم بود! اشتباه شد!
نظر توسط مریم لطفی — 7, مارس, 2010 @ 3:14 ب.ظ
[...] در کلمه: گوشت قربونی « گوشت [...]
پینگ توسط کلمه » پیامبر و هنرمند - — 8, مارس, 2010 @ 11:43 ب.ظ