برای اینکه زنده بمانی نیاز داری که بخوری و بخوابی و خانهای داشته باشی. همین کلمهی “نیاز”، کلمهی اصلی است. باید…باید غذا بخوری، باید بخوابی، باید بیمار نشوی، باید نفس بکشی! نیاز داشتن، آمیخته با سرشت انسانی است. باید هر طور که شده از قاعدهی لعنتی هرم مازلو بالاتر بیایی تا به نیاز های جدیتر برسی. نیازهای جدیتری مانند مطالعه کردن، فکر کردن، تخیل را به کار انداختن، رویاپردازی کردن، نوشتن، خلق اثر هنری و مانند اینها.
دو راه برای گریز از زندان قاعدهی هرم مازلو وجود دارد؛ اول این است که مانند افلاطون و ارسطو، در خانوادهای میلیاردر به دنیا بیایی! یا حداقل خودت به سطحی از رفاه برسی که دیگر این نیازها را به فراموشی بسپاری. آن وقت میتوانی با خیال راحت بنشینی و به معنای هستی فکر کنی.
فرصت داری که از پوچی دنیا دلت بگیرد و دو سه روزی جز خدمتکارانت کسی را نبینی. در باغ خانوادگیات قدم بزنی، سیگار برگت را آتش بزنی و افسوس بخوری به حال انسانهایی که در امور روزمره غرق هستند و این حقایق را نمیبینند. در این صورت وقت داری که از سر فرصت بنشینی و روزها وقت صرف خواندن داستایوسکی و کامو یا رسالهی عین القضات و مثنوی کنی.
راه دوم این است که به راحتی همهی این کارها را با گرسنگی انجام بدهی. به حداقلهایی برای زنده ماندن اکتفا کنی اما به محض فرا رفتن از این حداقلها، روحت را آزاد کنی. سیگار بهمن را در خانهی کوچکت در زیرزمینِ یک محلهی فقیرنشین آتش بزنی. غذایت همیشه مقداری برنج و ماست باشد. برای اینکه از بیویتامینی نمیری هم هر چند روزی یک سیب گاز بزنی یا پرتغالی را، اگر گیر آوردی، پوست بکنی. اعظم پولت را صرف خرید کتاب و شارژ اینترنت و اینها کنی و مابقی را بگذاری برای زنده ماندن.
هر دو راه امتیازاتی دارند اما مزیت راه دوم این است که با انتخاب این مسیر وقتی داری از دردهای بشری صحبت میکنی، می فهمی که داری از چه چیزی صحبت میکنی!
مرتبط در کلمه: بهت بودا
بسم الله الرحمن الرحیم
راه دوم نه با اینکه دشوار است خیلی دوست داشتنی تر است و تازه نزدیک تر به بایدها و نیازهای غیر مادی
نظر توسط تربت تشنه — 18, فوریه, 2010 @ 5:23 ب.ظ
چقدر بهت گفتم این راه اولی رو نرو گوش نکردی حالا سرت به سنگ خورد؟!!!
___________________
: )
نظر توسط اقبالی — 18, فوریه, 2010 @ 6:48 ب.ظ
اما من فكر مي كنم ماجرا تنها به اين دو راه ختم نمي شه ها !
____________________
البته که نمیشه! عالم ما عالم امکانات است. راهها بی شمار است. اما به نظر من راههای بین این دو معمولاً به اهداف جدی و مهمی ختم نمی شوند. باقی راهها چیزی می شود مثل زندگی کارمندی. کارمند هم زندگی می کند. شاید نقاشی هم بلد باشد. اما عمدهی وقتش را نمیتواند خرج نقاشی کند. برای همین شاهکار نمیآفریند. کارمند زندگی متوسط و معمولی و نرمالی دارد. صبحها ورزش می کند. بعد نان میخرد. بعد صبحانه میخورد. با لبخند می رود سر کار. عصر هم “خسته اما با لبخند… به خانه بر میگردیم”.
نمیخواهم بگویم این لبخندها و رضایتها و خوشبختیها، حماقتبار است. می خواهم بگویم این زندگی کارمندی به خلق شاهکار هم نمی انجامد. به فیلسوف شدن هم نمی رسد. به استاد مبرز شدن هم نمیانجامد. این راههای میانی کارمند تولید میکند. کارمندی که حتی اگر لقب “استاد” را هم یدک بکشد، بیشتر کارمند دانشگاه است تا یک “استاد”. راههای بین این دو معمولاً همچین راههایی است.
نظر توسط هفت آسمان — 19, فوریه, 2010 @ 4:38 ب.ظ
به نظر من هم فقط به همین دوراه ختم نمیشه
ولی راه دومی که ذکر کردیدحد اقل شاید این مزیت رو داشته باشه که لذت بودن رو چند برابر میکنه چون کسی که با راه اول جلو میره به دلیل پرورش فکرش یک روز به این هم فکر میکنه که اگر این همه رفاه نبود چه اتفاقی برایش می افتاد پس حتما به افرادی که با راه دوم جلو رفتن غبطه خواهد خورد.
____________________
دقیقاً موافقم. از جمله میتوانیم به سرگذشت فلاسفهای مثل ویتگنشتاین اشاره کنیم که در خانوادهای سرشناس به دنیا آمده بود. خانوادهای که در آن همه نابغه بودند و آنقدر پولدار و در عین حال فرهنگدوست بودند که برخی آنها را یکی از پایههای فرهنگ اطریش نامیده بودند. بعدها که در فلسفه میدرخشد اساتیدی مانند راسل و مور (از فلاسفهی بزرگ زمان) او را به کمبریج دعوت میکنند. اما او مدام در میرفته. کجا؟! میرفته در یک بیمارستان رسماً “حمالی” میکرده. در زمان جنگ جهانی اول میرفته جبهه، یا حتی چند باری میرود در یک روستای دور افتاده معلم دبستان میشده! چرا؟
نظر توسط تب و تاب — 20, فوریه, 2010 @ 6:52 ب.ظ
تکبیر!
نظر توسط محمد ملاعباسی — 21, فوریه, 2010 @ 10:11 ق.ظ
مردم از خنده بابت بالایی ! ببینید “شاهکاربودن” یه چیزی که نمی شه براش برنامه ریزی کرد و نقشه کشید . مثلا در مورد نقاشی اسم “مکرمه قنبری” رو شنیدید؟ یه پیرزن درِداهاتی که تو روستاهای بابل شروع می کنه روی در و دیوار خانه اش نقاشی میکنه . درِداهاتی ها ! وقتی از طرف یونسکو چندتا نقاش معروف می آیند برای بازدید، فقط میگویند: مادر جان !!! سبک هایی رو نقاشی کرده که تازه از تنور دانشگاههای ایتالیا بیرون آمده .
شاهکار بودن که یه مقوله ی خاصی است به نظرم “خوب بودن “ویا “رستگارشدن” هم خیلی مقولات ظریفی اند. خدا هر جا تو قرآن می خواد فرمول بده که این کا رو بکنید و اون کار رو نکنید، آخرش اضافه می کند؛ باشد که، شاید که رستگار شوید.
نظر توسط زهراانتظاری — 21, فوریه, 2010 @ 11:45 ق.ظ
139..
سلام
.
آخ مرتضی
گفتی
دهان ام مورد عنایت قرار گرفته در این چند وقته گذشته…
که بین این مصیبت همیشگی که خوب چه کنم با جیب خالی و مغز خالی کدام را انتخاب کنم؟
.
که چند صباحی بروم جیب ام را پر کنم
که نمیرم
که اول زنده بمانم بعد مغزم را پر کنم
که اصلن چه نیازی به مغز دارم با حضور دوستان دلسوز جوانان و مملکت و اینها
که وقتی کمی از مرگ فاصله گرفتم برگردم سر مغز
.
یا که اول مغزم را پر کنم
که دومی ندارد
چون اینطوری میمیرم
و خوبی اش این است که
که در اوج مرده ام :)
.
ولی دور از شوخی
دومی امتحان شد
تلخه
سخته
البته شیرینی هم داره
عین همینی بود که نوشتی
فقط جای بهمن کوچیک پال-مال بذار
.
اما اونجا هم کم می یاری
چون الان
همه ملت در به در دنبال این هستن که مث … کار کنن دومی رو کسب کنند هووووورای جانانه بکشند
از خروس خون تا بوق سگ
کتاب هم ….
شوخی می کنی رفیق؟
جدی باش…
:دی
ارادت..
_________________
ارادت متقابل! : )
نظر توسط قلــم — 21, فوریه, 2010 @ 2:30 ب.ظ
سلام
شبکه اجتماعی نت ایران، سرزمین مجازی ایرانیان، با آغاز دهه فجر شروع به فعالیت کرد. از شما دوست عزیز هم دعوت به فعالیت در این شبکه میشود
به امید ایجاد شبکه ای امن برای ایرانیان
یا علی
http://www.netiran.info
نظر توسط مبارز — 21, فوریه, 2010 @ 5:43 ب.ظ
ممنون از این همه آزادی بیان ! در مورد مطلب امروزتون حسین قدیانی در وبلاگ قطعه26 خیلی عالی جواب داده . خواهش می کنم اگه هنوز اندک حقیقت جویی حس می کنید، بخونیدش!
نظر توسط 1 — 22, فوریه, 2010 @ 7:07 ق.ظ
من هم می خواهم تنها صادقانه یک سئوال بپرسم. با این سئوالم قصد بهره برداری سیاسی ندارم. واقعاً چه می شود که یک بسیجی برای کشته شدن روح الامینی و ندا بغض میکند اما مظلومیت 30 نفر از شهدای گمنام بسیج به دردش نمی آورد!
_______________________
اول: اثبات شیئ نفی ما عدا نمی کند. اگر بگویم از جنایت یک، احساس بدی دارم به این معنا نیست که از جنایت دو احساس خوشی دارم.
دوم: به این نقل قول از مقالهی زیبای محمد مطهری (فرزند شهید مطهری) توجه کنید:
نظر توسط زهراانتظاری — 22, فوریه, 2010 @ 6:05 ب.ظ
سلام هم مدرسه ای!
میخاستم برای تن تب دار بنویسم، رخصت ندادید، اینجا مینویسم
وبلاگتون که خیلی دلبرانه است، حتی فونت بخش نظراتش هم سبزه سبزه!
خوش به حالتون چه دوستان خوبی دارید که بهشون پیوند دادید
اما… میخاستم دو عریضه برای آنچه در “در باره کلمه ” نوشتهاید، بنویسم
1- فکر کنم اولین جمله در تورات است که ” اول کلمه بود و کلمه خدا بود”. ظاهرا اول انجیل یوحنا هم یک چنین جمله ای آمده، و در قرآن “کلمةالله هی العلیا”
2- کلمه ای هست که اسم است و آن اسم حامل زمان است و آن اسم حاکم بر زمان است و آن اسم فاعل است
اسم فاعل علاوه بر دلالت بر معنا بر زمان هم دلالت دارد و زمان آن زمان مضارع است و زمان مضارع چشمه زمان است و همه زمانها از آن نشئه میگیرد و زمان جز حال نیست و حال عین وجود است و هو الاول والاخر
.
.
.
وبلاگتون خیلی باحاله
بخصوص کلمه اش که به شکل شجره طیبه است اصلها ثابت و فرعها فی السماء …و خورشید کلمه شما سر در آسمان دارد و سبز است و بی انتهاست
سبز باشید و پایدار و سر در پای یار
زیاده جسارت است، از خلاصه کتابهاتون ، صلواتی دانلود کردم،
_______________________________
لطف کردید که اینجا آمدید. تا حالا کجا بودید؟! ما دلمان لک زد برای مخاطبی که بیاید از این قالب هنری وبلاگ ما تعریف کند. این کار یکی از دوستانم (حمید جلیلی) است که امضایش هم در پایین سایت آمده. خودمم این کار حمید را خیلی دوست دارم. می توانم حداقل چهار پست مفصل درباره ی معانی این قالب برایتان مطلب بنویسم.
تعبیر من “جام ابر” است. خورشید “کلمه” مانند جامی است که ابرها دارند از لبه اش می ریزند پایین! جام پایه بلندی که پایه اش روی زمین است و رأسش به آسمان سر می کشد.
نظر توسط علیرضا — 22, فوریه, 2010 @ 11:35 ب.ظ
سلام دوباره
راستی این هرم لعنتی مازلو خیلی تعبیر قشنگی بود
یاد هرم بی نیازی ملاصدرا افتادم و … انتم الفقراء الی الله
نظر توسط علیرضا — 22, فوریه, 2010 @ 11:37 ب.ظ
و باز هم یادم رفت بگم که کاش وبلاگتون روی موزیلا و chrom هم باز می شد
_________________
الان که خدمتتون هستم دارم با موزیلا، وبلاگ را می بینم!
کس دیگری هم این مشکل را دارد؟
نظر توسط علیرضا — 22, فوریه, 2010 @ 11:38 ب.ظ
سلام آقا مرتضی …. من اصولا به کسانی که افکارشون رو قبول نداشته باشم لینک نمیدهم. این از سال 83 رویه من بوده و چیز جدیدی نیست.
_______________
من هم که شکایتی نکردم. : )
نظر توسط فرزان — 23, فوریه, 2010 @ 12:15 ق.ظ
یعنی از بین این همه آدم فقط زهراانتظاری جرات داره به این نوشته اعتراض بکنه ؟ مرسی خانم انتظاری. ولی اشتباه می کنید که فکر می کنید اینها رو نمی دونه، می دونه. فکر می کنید پس توجیه کی باید به کار آدم بیاد؟
نظر توسط منتقد — 23, فوریه, 2010 @ 6:41 ق.ظ
salam
albate vaghti ghesmate nazarate poste bala ro bastin yani inke ghaaedatan kasi nabayad az khodesh nazar satee kone va in faghat ye del neveshtast … ama man ba inke in ghaziyaro mifahmam! va fonte farsi ham nadaram :D natunestam az ebraaaze hamdeli va hamdardii ba oon poste bala khoddari konam
ey kash nam o neshan o axe oon shohadayee ke kh. entezari farmudan ham migftand va ba eftekhaar elaam mikardan ke maa baraye oon farzandane mellat ham azadaaari konim
نظر توسط hoda — 23, فوریه, 2010 @ 9:52 ق.ظ
در این زمانه دلتنگی امانمان را بریده است
در مظلومیت شهدای بسیج همین بس که ما حتی نامشان هم نمیدانیم
بگذریم
نظر توسط الهه — 24, فوریه, 2010 @ 11:08 ق.ظ
سلام
واقعا از این که پست بالا رو خوندم مشعوف شدم.
واقعا احساس کردم هنوز هم وجدان بیداری هست.
حالا واقعا هست………؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نظر توسط تب وتاب — 26, فوریه, 2010 @ 9:45 ب.ظ
سلام دوست آشنا
من احساست رو درک می کنم از این نوشته اگر چه اینقدر هم صفر و یکی نیست. من هم دوستان اطرافم که علوم سیاسی و فلسفه می خونند دو سه نقطه اشتراک دارند. یکی اینکه واقعا مستعد هستند برای فرار از قبول نشدن در کنکور وارد این ورطه نشدند. و دوم اینکه مسایل مالی دست کم در طول دانشکاه براشون مهم نبود . من خودم به این دریای طوفانی قدم نگذاشتم. چون یکروز فهمیدم اینجا باید خودت را وقف کنی. روی وقف تاکید می کنم. من مرد اینکار نبودم.
چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
چه دانستم که این دریاچه موج خون فشان دارد.
نظر توسط مصطفی — 27, فوریه, 2010 @ 11:29 ق.ظ
به نام خداي شهيدان
آقاي هاشمي من يك فكر كودكانه دارم لابد آقاي روح الاميني فاميل شما بود وگرنه چرا شما ياد شهيد علم الهدي نيافتاديد چرا ياد آنهايي نيافتاديد كه بدنشان زير شنيهاي تانك له شد و … من هم احساس شرمندگي مي كنم از مردمي كه اين قدر فراموش كارند و اين قدر ساده دل. ندا كجا و زهر ا حسيني كجا ؟ كتاب «دا» الآن مد شده شما كه مي دانيد گاهي به جاي اين همه تفكر به بهشت زهرا هم سري بزنيد آنها كه آنجا آرميدند نيز اهل فكر كردن بودند مي دانستند براي چه مي ميرند اولين سؤالي كه ما از پاسخ به آن درمانده ايم…..
نظر توسط رهگذر — 1, مارس, 2010 @ 1:15 ب.ظ
کسی که شهید داده، احساس شرمندگی نمی کند چون می داند که او از هر زنده ای، زنده تر است. خوب است که می دانید شهید ندادید بلکه کشته دادید . تلف شدند بیچاره ها !!!!!!!!!
نظر توسط آشفته — 1, مارس, 2010 @ 3:35 ب.ظ
عالي بود. ولي واقعا گاهي راه وسطي هم داره. در شرايطي فراهم كردن زندگي متوسط اونقدرها هم سخت نيست كه هيچ فرصتي براي فكر كردن باقي نمونه.
انسان ها خيلي پيچيده ان به اين راحتي نميشه دسته بنديشون كرد.
دسته بندی از نوع بسته بندی! http://engifa.persianblog.ir/post/23/
نظر توسط آبي — 3, مارس, 2010 @ 1:49 ق.ظ
حرف حق زدی! چقدر گیر امور مالیه ام! و چقدر به این فکر می کنم که ای کاش داشتم تا راحت تر به علاقه ام - مطالعه و موسیقی و چیز هایی شبیه این - می رسیدم . مهندسی را تا لیسانس رفتم و بعد آمدم فلسفه؛ به قول ملکیان باید ببینی برای دارایی هایت چقدر می خواهی از عمرت بزنی . من که بیشتر از این نمی خواستم بزنم! حالا هم احساس می کنم در حالت تعادلم، چیزی مثل زندگی متوسط که آبی در نظر قبلی گفته . با این که تازه زندگی اجتماعی و کارم شروع شده و با اینکه حتی بین حالت متوسط و حالت دوم، به حالت دوم گرایش دارم و از قناعت خیلی چیزها یاد گرفته ام اما همیشه حسرت وقت هایی را کهبرای تامین امور مالیه صرف می کنم می خورم؛ تازه هنوز کارم پاره وقت است!!
نظر توسط حسین — 24, آوریل, 2010 @ 11:03 ب.ظ
دکتر جان سلام،
می تونی یک تحلیل هم داشته باشی از اینکه آدم هایی که دنیا را سیاه و سفید می بینند در کجای این هرم لعنتی قرار دارند و اونهایی که سیاه سیاه میبینند و دارند کرکرهشان را پایین می کشند، کجا قرار دارند؟ تکلیف ما که نه سیگار برگ افلاطون رو و نه سیگار لاپیچ و بهمن رو توی زیر زمین تجربه کردیم، چیه؟
_______________
مهندس جان، نفهمیدم دقیقاً کجا وایستادی! : )
نظر توسط رضا — 1, می, 2010 @ 2:41 ق.ظ
chert migi
_____________
چشماتون چرت می بینه! : )
نظر توسط majid — 2, می, 2010 @ 9:36 ب.ظ
جالبه کمتر کسی میخواد که راه اولی رو بره انگار اون راه امروزه ختم میشه به بی دردی ومادیات صرف مگه ارسطو وافلاطون کم کسی بودن کاش میشد با افکار خودمون از راه اول بریم ببینیم چه خبره ؟ مزه کمک ومفهوم دست ادمهای بدبخت این دوره زمانه رو گرفتن به داد بیماران بی پول رسیدن اشک یتیمان ……….اونوقت ببین به چه حال وهوایی میرسی این حس که کسی ترو نبینه و قدم برداری . این حال کجای هرم هست؟
نظر توسط سها — 3, فوریه, 2012 @ 6:09 ب.ظ
بچه های خوبم
ایده الیست نباشید . در واقع همه انسانها باید از امکانات راه اول برخوردار باشند .هر کسی لیاقت این را دارد که به شکوفایی برسد .و بنابر این باید از نعمتهای الهی برخوردار باشد.رنج وبدبختی را چیز خوبی ندانید .
نظر توسط ادم (به تعبیری) — 4, فوریه, 2012 @ 11:38 ب.ظ