اینها سطور پایانی یادداشتی است از دکتر وحید کریمی پور، استاد دانشگاه شریف و همکلاسی و دوست سابق شهید مسعود علی محمدی:
دلم می خواهد که بر ترس غلبه کنم؛ دلم می خواهد که فکر کنم زندگی خودم، همسرم و فرزندانم لااقل پایان منصفانه ای خواهند داشت. دلم می خواهد که لااقل این حق را داشته باشم که پیکر بی جانم بر روی دوش دانشجویانم، دوستان نزدیکم و خانواده ام و کسانی که لااقل نام مرا یک بار شنیده اند، آنهم بدون شعار و هیاهو و با سکوت حمل شود. من در کلام درمانده ام و تنها با کورسوی یک شعله ی نحیف در اعماق قلبم زندگی می کنم. این شعله ای است که دوندگانی از دانشجویان قدیم آن را از پیشینیان خود گرفته اند؛ و افتان و خیزان و مجروح و خسته به آیندگان می سپارند.
این پاراگراف دو لایه دارد؛ هم سوگواره ای است برای یک شعله ی نحیف و هم یکی از عمیق ترین دردهای بشری را نشان می دهد. از حیث سوگواره بودنش، فکر می کنم یادداشتی است که شاید ناخودآگاه یک اثر ادبی را خلق کرده و از حیث نمایانگری دردهای بشری، یک تأمل فلسفی است.
به لحاظ ادبیات بودنش باید بگویم هر سطری و کلمه ای که در حین تجربه ی “فقدان”، خلق شود مایه های ادبی دارد. می خواهد فقدان دوستی دیرین باشد یا فقدان امید، فقدان عدالت یا آنچنان که در شهادت و تشییع استاد شهید دیدیدم، فقدان هر سه ی آنها با هم! این تجربه ی ناب، همان قدر که مولد ترس است، بستر ظهور ادبیات نیز هست.
از سوی دیگر؛ تجربه ی فقدان، تجربه ی تهی شدن، تجربه ی از دست رفتن همه چیز، تنه به تنه ی تجربه ی حیرت می زند و “حیرت” آغاز فلسفه است. “پایان منصفانه” برای زندگی مان چیزی است که خیلی از ما به آن می اندیشیم. سوال: “چه پایانی منصفانه خواهد بود؟”، سوالی فلسفی است.
یکی از جنبه های جذابیت بی حد ویتگنشتاین برای من، آن صفتی است که همیشه در پسِ اسمش می آید. می گویند ویتگنشتاین؛ فیلسوف “مرگ اندیش” معاصر! آنچه ویتگنشتاین دارد، حیرت است. نمی خواهد در دو کلام تمام عالم را تبیین کند. “سکوت” را به رسمیت می شناسد. می گوید جایی هست که انسان باید سکوت کند. جایی هست که در آن نمی توانیم سخنی بگوییم. جایی وجود دارد که کلام و سخن به بن بست می رسد و “ما کاشفان کوچه های بن بستیم!” (*) برای ما مرگ و پایان، سوال اصیل است. اما نه سوالی که در خطی بتوان جوابش را داد.
مرگ منصفانه از نظر من مرگی است که نتوان وصفش را در خطی گفت. نتوان گفت برای انقلاب مُردم، برای فلانی مُردم، برای تو مُردم، برای دیگری مُردم، برای خلق مُردم، برای عدالت مُردم و الی آخر. برای همین پایان فیلم “شجاع قلب” برایم بیشتر خنده دار است تا گریه آور. آنجا که مل گیبسون در حال مرگ فریاد می زند: FREEDOM ! که یعنی من الان دارم برای این یک کلمه می میرم.
من برای آزادی نمی میرم. برای چیزی می میرم که نتوانم به کلام بیاورمش. برای سخنی می میرم که خلاصه نمی شود. برای سخنی می میرم که پایان ندارد. این یک پایان منصفانه است.
پ.ن *: گروس عبدالملکیان می گوید:
ما کاشفان کوچه های بن بستیم
حرف های خسته ای داریم
این بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند!
چقدر شعر آخر متن زيبا بود !
هر چند عقلاني نيست اما خيلي اوقات آرزو مي كنم كاش خداوند مرگ را از هستي حذف مي كرد
______________________
خدا نکنه!
نظر توسط هفت آسمان — 17, ژانویه, 2010 @ 1:16 ب.ظ
سلام دوست من
اگر ممکن است یک تحلیل جامعه شناسانه هم برای این فیلم بیرون بدهید!
http://ahestan.wordpress.com/2010/01/09/001/
نظر توسط اقبالی — 17, ژانویه, 2010 @ 10:56 ب.ظ
كلمات مهم نيستند
آدم ها كشته مي شوند، آنها خودشان براي چيزي نمي ميرند؛ برعكس آنها را مي كشند تا چيزهاي موجود را بر هم نزنند
روحيه فدا شدن و شهيد شدن، گاهي قلب واقعيت است
دوگانه مرگ يا زندگي يك انتخاب نيست، مرگ را آدمي تحميل مي كنند…
___________________
در جواب “هدی” (کامنت پایینی) چند خطی نوشته ام که فکر می کنم برای ایضاح منظورم بد نباشد یک نگاهی بیاندازید.
نظر توسط كاوه — 18, ژانویه, 2010 @ 8:02 ب.ظ
1- این خیلی زیباست که آدم برای چیزی بمیره که حتی در کلمه ! نگنجه . منتها مردن با کشته شدن خیلی فرق داره و اونچه که در متن شما مورد غفلت واقع شده اینه.
و این دو تا از زمین تا آسمون تفاوت دارند و مفهوم مرگ هم فرق می کنه .
2- اونچه که این استاد در این پاراگراف گفتن ، بیشتر وصف حال پس از مرگ هست . شاید بشه گفت “پس از مرگی منصفانه”. بحث این استاد به نظر من این نبوده که می خواسته کیفیت مرگش به صورت خاصی باشه بلکه در یک مثال در ارتباط با خودش امتیازاتی که حق یک فرد از دنیا رفته هست از قبیل داشتن یک مراسم آبرومند با حضور خانواده دوستان و آشنایان و توام با آرامش رو آورده تا بگه چقدر جانسوز بوده ستاندن این حق از رفیق شهیدش. خواسته این استاد اینه و الا کیفیت مرگ اهمیت چندانی نداشته در این پاراگراف .
3- راستش با خوندن این پاراگراف آخرین چیزی که به ذهن من رسید جاذبه ی ادبیش بود. در فرهنگ و ادبیات ما الا ماشاالله جملات نغز و زیبا! هستند که آدم بخواد به خاطر زیباییشون یه کتاب بنویسه اما این پاراگراف بیش از اینکه ادبی و دلفریب باشه ، آبستن یک حقیقت هست. حقیقتی که جملات شرم دارند از بیان اون و پوشیده جاری شدند…
_______________________________
1. از یک جهت شاید حرف شما درست باشد اما به پاراگراف قبل از سطور نقل شده توجه کنید:
اینجا به قول شما به همان کیفیت مرگ اشاره کرده است. بعد آن جمله را می گوید که: “دلم می خواهد که بر ترس غلبه کنم؛ دلم می خواهد که فکر کنم زندگی خودم، همسرم و فرزندانم لااقل پایان منصفانه ای خواهند داشت.” در واقع به سطور قبلش و به کیفیت مرگ اشاره دارند.
2. اما در هر حال “اصل” منظور نویسنده ی نامه چندان اهمیتی ندارد. می خواستم بگویم که این مرگ اندیشی چه حسی را در من ایجاد می کند. برای من مرگ، مرگ است. چه بمیرم و چه به قول کاوه مرگ را به من تحمیل کنند. فرقی ندارد. نویسنده ی آن سطور می گوید که مرگ منصفانه چه مرگی است. بعد بدون اشاره به کیفیت مرگ می گوید حداقلش این است که مراسم ختمم اینگونه باشد. یعنی این حقم محفوظ باشد. اما من می گویم مرگ منصفانه مرگی است که اول برای چیزی باشد، دوم برای چیزی باشد که به زبان نیاید. یعنی یک حس درونی و عمیق! برای ارزشهایی که روح را تعالی می دهند. اگر اینها باشد، برای من چندان هم مهم نیست اگر جنازه ام را با بی احترامی دفن کنند. این پاسخ من با پاسخ دکتر کریمی متفاوت است.
3. بله! من هم قبول دارم که یک حقیقت در این پاراگراف بیان شده و آن محرومیت جامعه ی ما از اولیه ترین و بدوی ترین حقوق انسانی شان است.
نظر توسط هدی — 18, ژانویه, 2010 @ 9:32 ب.ظ
این حس های درونی و عمیق . این ارزش هایی که روح را تعالی می دهند ، با کلماتی نمایندگی می شوند . که به آن می گویند نماد یا نشانه . ارزش ها تقلیل نمی یابند ، تنها نمادین می شوند . مثلا امام حسین می فرمایند : من برای زنده نگه داشتن دین جدم قیام می کنم . به این جمله نمی شود خندید ! چون معنای بزرگی را نمایندگی می کند . بودریار در رابطه با ارزش نشانه ها خیلی جالب تحلیل کرده . حتما بخونید.
_____________________
دقیقاً! موافقم. سخنی که در مفهوم نگنجد به قالب نماد در می آید. اما مسأله این است که نماد هم گویای تمام حس نیست. برای همین در نهایت به سکوت باید فکر کرد. نماد بیشتر از آنکه بیانگر حقیقت یک حس درونی باشد، حاصل بی تابی روح است. نماد تمام دارایی روح است برای بیان خودش. اما اینکه چقدر در راه بازنمایی موفق است به قول مولوی:
رستم از این بیت و غزل، ای شه و سلطان ازل/ مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
“مفتعلن مفتعلن” قالب شعر است و خود شعر چیست جز نماد سازی؟ اما مولوی می گوید من همین را هم بر نمی تابم.همین قالب و فرم نماد سازی هم برایم بند و زنجیر است.
نظر توسط شبان — 19, ژانویه, 2010 @ 7:31 ق.ظ
پاسخ قانع کننده ای بود . ممنون.
نظر توسط هدی — 19, ژانویه, 2010 @ 8:58 ب.ظ
وقتی این پست خوندم یکم بیشتر به مرگ فکر کردم در واقع یه جور دیگه ای میدونین همیشه احساسم نسبت به مرگ خیلی مبهم بوده وهست شاید خیلی این سه جمله ی اخرتون تامل برانگیز باشه اما یکم شعاریه ! اما من توصیف عباس معروفی رو در سمفونی مردگان خیلی دوست داشتم البته خیلی ربطی به ابن مرگ منصفانه نداشت اما اینم یه نگاه به مرگ:
برف شاخه ها را خم کرده بود،بارش بعد حتما میشکستشان.ادم ها هم مثل درخت ها بودند یک برف سنگین همیشه بر شانه های ادم وجود داشت و سنگینی اش تا بهار دیگر حس میشد.بدیش این بود که ادم ها فقط یک بار میمیرند وهمین یک بار چه فاجعه ی دردناکی!!!
نظر توسط مشکات — 20, ژانویه, 2010 @ 1:44 ب.ظ
زیاد دوست ندارم به وبلاگت سر بزنم یه سرگردانی عجیبی توش هست یه عدم اطمینان گسترده که ادمو می ترسونه انگار تو دنیای تو هیچ چیز یا هیچ کس نیست که سر جاش نشسته باشه ثبات نیست همه چیز نسبیه تمام افکارت میتونه با خوندن یه کتاب جدید مقاله جدید جا به جا نه اصلا زیرو رو بشه
کلمات یه جورایی سفرای ذهن ادمند قراره موضعتو مشخص کنند قراره دست و پا شکسته هدف تو بر سونند کلمات تنها چند حرف کنار هم نیستند کلمات یه جور پنجره اند یجورایی هدف نیستند وسیله اند قرار نیست ما ذل بزنیم به چارچوب پنجره
اما مرگ ،مرگ برای ازادی برای وطن………..
مرگ در راه خدا…….خ د ا به کلا م درامد ولی عجیب نامحدوده این سحر کلماته
باید اعتراف کنم نمیشه بهت سر نزد
__________________________
1. فکر کنم یکی از کامنت هایی بود که برای من ارزشمند هستند. خوبه که از دید یک نفر بیرون از خودم به کارهایم نگاه کنم. متشکر که این را از من دریغ نکردید.
2. اون چیزی که گفتید مقاله یا کتاب جدید خواندن و تغییر دفعی همه چیز را قبول ندارم. اما باقی نسبی گرایی ها را می پذیرم.
امیدوارم همچنان سر بزنید.
نظر توسط نارنج — 28, ژانویه, 2010 @ 12:12 ب.ظ
البته من چنین تفکری رو زیاد نمی پسندم
یک نوع عدم اطمینان رو برای ادم تداعی می کنه
تفکراتی که رسوب نمیکنند تفکراتی خسته اند شاید انسان رو به ورطه ی سفسطه سوق بدن تفکراتی که معلق اند، زیر ساخت های خوبی نیستند نمیشه پایه های جهان بینی رو روی اونها بنا کرد
یه جور حرمله کردن ابدی بین دو سرابه تفکرات تو خطر ناکه چون اگه ادمی در تاریکی(بدون بصیرت شخصی)وارد ذهنت بشه گم میشه حتی داشته های خودشم گم می کنه چون هیچ چیز سر جاش نیست
ولی ادم دوست داره تو تویه تیمش باشی
____________________
1.بحث طولانی تر از این است که اینجا خلاصه اش کنم اما در این حد بگویم که انسان -به آن معنایی که برداشت من است- معلق هست. حالا کسانی این تعلیق را می بینند، کسانی خود را می فریبند.
2.من هیچ وقت برای توصیف تفکرات و اندیشه ها از واژه ی خطرناک یا امن استفاده نمی کنم. اینها اصطلاحاتی برای جنگ و تفکر استراتژیک است، نه برای قلب و ذهن انسان. برخورد امنیتی با اندیشه ها را نمی پسندم. بگذار خطرناک باشند. از کجا می دانید که گنج ها در زیر لانه ی مارها مخفی نشده اند؟
نظر توسط نارنج — 31, ژانویه, 2010 @ 8:13 ب.ظ
اره انگار بحث خیلی طولانی میشه گنج ها ،مارها ، خطرناک ، معلق ،کیه که به گنجها ارزش میده ،اصلا تعریف ارزش چی هست ،نماد ها ،قلب ،ذهن،امنیت ، برخورد ،مدنیت، انزوا ،جنگ، کاری به کسی نداشتن ولی همی باهات کار داشتن،دفاع،دوباره جنگ،منفعل،سه باره جنگ،تسلسل،شک،وچند باره جنگ
بگذریم……..
نظر توسط نارنج — 1, فوریه, 2010 @ 4:14 ب.ظ
[...] در کلمه: یک پایان منصفانه | بغضهای متراکم | Happy End « هرم لعنتی [...]
پینگ توسط کلمه » تن تبدار حروف - — 22, فوریه, 2010 @ 1:54 ق.ظ