می گویند که آرامش و ایمان مومن در صورتش هم جلوه می کند و ظاهرش هم برای مردم جذاب می شود. نقل خوش قیافه بودن نیست. نقل بینی باریک و چشم های درشت و ابروی کمون نیست. نقل به دل نشستن یک آدم است. سخن از دلخواه بودن یک نفر است؛ “تو دل برو” بودن، آرامش بخش بودن، متانت داشتن و از این جور چیزها.
حتماً شما که دارید این سطور را می خوانید در ذهن تان چند نفری ردیف می شوند که فکر می کنید همینطور هستند. آدم مدام فکر می کند که چه چیز این بشر به کیانو ریوز و تام کروز و نیکلاس کیج رفته، یا طرف فاصله ی قابل تأملی با آنجلا جولی و ژولیت بینوش دارد، اما باز بد جور به دل می نشیند. اسم این مقوله را می خواهم بگذارم مقوله ی “زیبایی پنهان” یا “زیبایی، با تأخیر”. یعنی اول که نگاه می کنی شاید دلت را نبرد اما بعد که کمی بگذرد از “ظاهر ابرو” به “اشارت های ابرو” می رسی. آنوقت انگار که چیزی را کشف کرده ای، دلت غنج می رود.
اینها یک جور زیبایی هایی است که آدم باید مثل مستشرقین و کاشفان اروپای قرن نوزدهم برود و با هزار زحمت پیدایشان کند. بعد که پیدایشان کرد، یک حس غروری به آدم دست می دهد. می گویند یک نفر قالیچه اش را داشت می تکاند. عارفی این را دید و از خود بی خود شد. این همه قالیچه را می تکانند ما هیچمان نمی شود. اما این عارف بود که زیبایی این اشارت را دید که بله! “کیست که دل را بتکاند؟ تا مثل قالیچه ی ایرانی باز لایق بهترین جای خانه باشد”.
می گویم آدم باید چشم زیبابین داشته باشد که ببیند این زیبایی های پنهان را. باید زحمت بکشد. ادبیات بخواند. شعر بفهمد. عارف باشد. در وادی عشق –اگر هم رهرو نیست- قدمی زده باشد، تا بفهمد که “اشارت” یعنی چه! بعد کسی که اهل اشارت است، می تواند بشارت بدهد. کسی که اشارت ها را می فهمد، می تواند در ادبیات ماندگار شود. می تواند اثر جاودان خلق کند. کسی که اشارت شناس است طبیعتاً صلاحیت آن را دارد که بعد به دیگران بشارت هم بدهد: آنکس است اهل بشارت که اشارت داند!
بگذریم! چه شد که یاد این مقوله ی “زیبایی پنهان” افتادم؟ این مصاحبه ی اخیرِ سیمین دانشور را می خواندم، به یک بخشی برخوردم که میخ کوبم کرد. همه اش خلاصه می شود در این پاراگراف و این پاراگراف هم خلاصه می شود در همان یک جمله ای که تیتر این یادداشتم شده است. دانشور می گوید:
نيما به موسی صدر حسودی اش شد. موسی صدر خيلی خوش تیپ بود. حالا لیبی [قذافی] يا گمش كرده يا كشتدش، نمیدونم. غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون يكی از زیباترين مردهای دنیا بود. چشم های خاكستری، درشت، زيبا. لباس آخوندیش هم شیك، از اين سینه كفتری ها. من در رو باز كردم. گفتم ببینم! شما امامی، پيغمبری! توحق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید. گفت: جلال هست. گفتم: آره، بيا تو. اومد تو.
نیمام كه هميشه اينجا بود. ديگه من نرسیدم چايی به نيما بدم. نيما تو خاطراتش نوشته كه: سيمين محو جلال امام موسی صدر شد و چايی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم. موسی صدر سه چهار روز اينجا موند. نيما خيلی حسوديش شد. نيما خيلی وسواسی بود. بايد چایی رو خودم می ریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اينقدر خالی باشه. خودمم می دادم بهش. من محو جمال صدر شدم. خيلی زيبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتيم قم. او رئيس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه كرد.
مثلاً من الان می خواهم تشکر کنم از خانم دانشور نه بابت آن همه رمان و ترجمه و نقشی که در ادبیات معاصر داشته است، بلکه فقط برای همین یک جمله ای که خلق کرده است و گفته: “تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی”! می خواهم تشکر کنم که ما را یک دفعه پرتاب می کند به عالم زیبایی های پنهان.
امام صدر … از نوشته هاش، از عقایدش از رفتارش از سلوکش از لبخندش … غیر قابل وصف دوست داشتنیه… هر وقت چیزی ازش می خونم باید تا چند بار تکرار کنم که خوووب نقش ببنده . یک استثنا به تمام معنا . دانشور راست گفته . مگه می شه ؟ واقعا می شه یه آدمی اینقدر خوشگل باشه؟
نظر توسط هدی — 16, نوامبر, 2009 @ 11:31 ب.ظ
از زیباترين مردهای دنیا، چشم های خاكستری، درشت، زيبا، از اين سینه كفتری ها (!!!!!!)
من نمی دونم این روشنفکرترین زن قبل از انقلابه یا دختر 14 ساله همسایه یا خاله خان باجی!!
از اون همه حُسن سید ببین چی گلچین کرده و با چه لحن و ادبیاتی عرضه می کنه!
کلاً دست خوش به هر چی روشنفکره! بابا دست مریزاد! ماها رو هم باش با کییا رفتیم سیزده به دَر!!
نظر توسط ع. — 17, نوامبر, 2009 @ 12:17 ق.ظ
در ضمن عرض ارادت و ایضاً دلتنگی!
بی همگان به سر شود، بی تو …
__________________
عرض ارادت متقابل! کلاً با روشنفکران سیزده بدر نروی بهتر است. : )
نظر توسط ع. — 17, نوامبر, 2009 @ 12:19 ق.ظ
سلام
با مطلبی تحت عنوان ” نگرشی به حب و بغض دینی” به روز کردم
یا علی مدد
___________________
به به! سپاس…چشم خدمت می رسیم حتماً.
نظر توسط مرتضی روحانی — 17, نوامبر, 2009 @ 2:37 ق.ظ
با عرض سلام ما كه خيلي با اين نوشته ات حال كرديم
چقدر اين روزها خوشگلها كم شده اند
كجاست…؟!
________________
1. متشکر! 2. چی کجاست؟!
نظر توسط محمد — 17, نوامبر, 2009 @ 11:43 ب.ظ
سید جان سلام
مطلب خوبی نوشتی
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
برادر من تو خودتم حق نداری این قدر قشنگ بنویسی!
______________________
: )
نظر توسط افرا — 18, نوامبر, 2009 @ 7:59 ب.ظ
خوشگلها الان كجايند!!!
__________
در بند قذافی!
نظر توسط محمدخوش گفتار — 18, نوامبر, 2009 @ 11:18 ب.ظ
عجب چیزی گفتین این روزها خیلی بهش فکر میکنم،اما به دوستانی که گفتن این خوشگلا کجا هستن میخواستم بگم که همه جا هستن هیچ جا نیستن اما به قول سهراب:چشم هارا باید شست جور دیگر باید دید .
نظر توسط مشکات — 20, نوامبر, 2009 @ 11:39 ق.ظ
پست روان و تامل برانگيزي بود دست شما و خانم دانشور درد نكنه !
نظر توسط هفت آسمان — 21, نوامبر, 2009 @ 1:33 ب.ظ
با سلام ، دوست عزيز قلم خوبي داري داري به ما هم سر بزن با تظراتت موافقم راستي من دو تا وبلاگ دارم يكي http://www.rogat.blogfa.com, ديگري http://www.pangere1.blogfa.com
مايل به تبادل لينك هم هستم .
نظر توسط pave — 21, نوامبر, 2009 @ 7:56 ب.ظ
دوست عزیز سلام
وبلاگ ایسار بخش غیر رسمی موسسه قرض الحسنه دانشجویان ایران(وابسته به جهاد دانشگاهی) است.این موسسه تصمیم دارد جهت ترویج فرهنگ قرض الحسنه و حفاظت از کرامت انسانی دانشجویان به ساماندهی شبکه اجتماعی خیریه و ایجاد جنبش توانگر گردیدن بپردازد.این شبکه کاملا غیر سیاسی می باشد.این جنبش در ابتدا نیاز به شناخته شدن وهمه گیر شدن دارد پس اگر مایل بودید ضمن بازدید از وبلاگwww.isar-isfa.persianblog.ir ما را به پیوندهای خود اضافه کنیدو با یک پیام یا ایمیل ما رامطلع کنید.در پایان اگر طرح ونظری در این راستا ذهنتان را مشغول کرد صمیمانه پذیرای آن هستیم.
نظر توسط مرتضی منتظری — 22, نوامبر, 2009 @ 1:10 ب.ظ
یک دل سیر گریه کردم. ممنون برادر. در پناه خدا
_________________
خوش آمدی برادر!
نظر توسط محمدمهدی — 22, نوامبر, 2009 @ 7:16 ب.ظ
سلام استاد ارجمند
من پدر امیررضا کمالی نژاد هستم
tekish.persianblog.ir
از شما تشکر می کنم که وقت شریفتون رو برای جواب دادن به سوال فرزندم اختصاص دادین
راستش بعضی مواقع پسرم ی سوالهایی میکنه که بدجوری منو توی فکر می بره
البته می گن انسانها به اندازه دانائیشون می پرسن
حالانمی دونم …
خودم خیلی براش توضیح دادم اما دیدم که متقاعد نشدن
ازش خواستم که این مسئله رو در وبلاگشون مطرح کنن بلکه کسی بتونه جواب بهتری براش ارائه بده
درهر صورت از حسن نظرتون ممنونم و براتون آرزوی موفقیت می کنم
درضمن وبلاگتون هم خیلی آموزنده است
موید باشید
______________________
خواهش می کنم! تبریک می گم بابت داشتن چنین پسر باهوشی.
نظر توسط عباس کمالی — 23, نوامبر, 2009 @ 12:14 ب.ظ
هنوز وقت نکردم همه وبلاگ و زیرو رو کنم ولی از همین متنتون خیلی خوشم اومد
یادمه زمانی با بچه ها سر همین موضوع کلی بحث کردیم..
این مطلبتون لینک شد(بااا اجازه)
یا حق
نظر توسط یه بچه مسلمون — 23, نوامبر, 2009 @ 11:52 ب.ظ
شما و خانمتون به طرز دلخراشی به قتل رسیدید یا تشابه اسمی بوده ؟؟؟
امیدوارم جواب کامنت رو بدید وگرنه باید بگم : الفااااااااااااااااااااااااااااااااتحه مع الصلوات
__________________
نه خیر! قویاً تکذیب می کنم. بنده و همسر نداشته ام هر دو در قید حیاتیم. تشابه اسمی است.
نظر توسط یکی که اخبار گوش میده — 24, نوامبر, 2009 @ 10:18 ب.ظ
به نام خدا
زیبایی در نگاه تو است نه در آن چیزی که به آن می نگری …
التماس دعا
نظر توسط موعود — 25, نوامبر, 2009 @ 11:29 ق.ظ
چقدر سخته….
عرض میکنم…وقتی فراره یکی از همین بقول شما خوشگل ها رو از دست بدی
خوشگلی که خیلی از بد گل ها رو خوش گل کرد و…
با خدا بود پادشاهی کرد….
برای تحمل تنهایی هایم بعد از رفتنش دعا کنید.
نظر توسط ارمیا — 26, نوامبر, 2009 @ 12:03 ق.ظ
u khodeton az in adama chandta didin shaiad be andazeie angoshtaie dat ham nabashan ma ke nadidim u agar peida kardid mara ham bahashon ashna konid shaiad dar kenareanha ma ham khoshgel shavim
نظر توسط rahil — 26, نوامبر, 2009 @ 1:35 ب.ظ
سلام سیدجان
امیدوارم سالم باشی
تمام سخنانت را می پذیرم ولی درد ما این نیست که امروزه خوشگلها کم شده اند یا زیاد درد این است که امروز به اندیشه های این بزرگان( امام خمینی، امام موسی صدر و …)نه تنها توجه نمی شود بلکه همفکران و یاران و دوستداران اینها را نیز یا منزوی یا دربند یا …
یه نکته ی دیگه این آدرس وبلاگ جدید منه اگر دوست داشتی یه سر بزن خوشحال میشیم
یا حسین ….
نظر توسط ابراهیم ترقی نپاد — 26, نوامبر, 2009 @ 2:26 ب.ظ
سید سلام
سید سید….
ای کاش می شد جای سید، میر می بود
مثلا میر مرتضی مثل میرحسین؛ این جوری بهتر نبود؟
راستی سید ببخشید که این نظرم هیچ ربطی به این پستت نداره؛ ربطش به یکی دو پست قبلیه
اتفاقی که برات افتاد منو یاد خاطره های خودم انداخت
مثلا یکیش روز قدس، اون روز یه وانت پر بسیجی با بلندگو و تشکیلات بین جمعیت بودن و هی چرندیات می گفتن
عکس موسوی و گرفته بودن و مسخره می کردن؛ می خواستن شعارای مردم رو تو صدای بلندگو ها هضم کنن
دلم می خواست برم یه کاری بکنم ولی نشد، دوستان جلومو گرفتن (البته بهتر شد نرفتم چون بعدا فهمیدم چند تا بسیجی با چوب و چماق دور اون ماشین بودن و حساب هر کس که بخواهد کاری بکنه رو می رسیدن)
چند روز پیش هم یکی از دوستان می گفت دیگه بسه هر چی سکوت کردیم و کتک خوردیم
16 آذر می خوام چاقو بیارم از خودم دفاع کنم
بهش گفتم این کارا تو خط میرحسین جایی نداره
راه ما راه عقلانیت و و آرامشه نه مثل این (…) که تو خیابون مردم رو لت و پا می کنن
باور کن روزی نیست که از خدا نخوام از اینا انتقام نگیره
امروز داشتم فیلم سر مزار سهراب رو میدیدم.زجه های مادرش داشت اشکمو در می آورد
در مورد وحید نیا هم باید بگم خیلی شجاعه
به قول مهاجرانی اگر قرار بود هر کس تو زندگیش یه کار بزرگ بکنه وحید نیا اون کارو کرد.
نمی دونی چقدر دوست داشتم یکی مثل این دانشجو روز تنفیذ جلو همه پاشه و حق رو بگه
بگه مرگ بر دیکتاتور
نظر توسط امیرعلی — 27, نوامبر, 2009 @ 2:10 ق.ظ
یا مثلن این یکی! چرا من برای این پستها کامنت نذاشتم؟
_______________
اون موقع هنوز به دنیا نیومده بودید! :)
(البته طبعاً منظورم دنیای کلمهست)
نظر توسط بهار — 10, ژانویه, 2012 @ 7:01 ب.ظ
چرا بابا! بودم! شما از کجا از قدمت من خبر دارین؟! :دی
____________
:)
نظر توسط بهار — 11, ژانویه, 2012 @ 10:46 ب.ظ