اذعان می کنم که نمی دانم که این نوشته نتیجه ی پریشان گویی های یک ذهن خسته است که چهل و هشت ساعت نخوابیده یا تأملاتی جدی درباره ی زندگی است. نمی خواهم بیش از این هم به آن توجه کنید.
موقعیت ما انسان ها موقعیت دردناکی است. بیشتر ترحم آور است. انسان بودن از این جهت دردناک است که مدام باید دست به انتخاب بزنی در حالی که ابزار آلات این انتخاب، بدواً به تو داده نشده. مدام باید برای آینده ای برنامه بریزی که سیاهی محض است. در جنگلی با درختان تو در تو هستی که نمی دانی لحظه ای دیگر برایت چه رخ می دهد. نمی دانی به کجا می روی. تنها همراهانی داری که آنها دقیقاً در همین شرایط هستند. اشتباه محض این است که به آنها دل ببندی. فکر کنی آنها هدایتت می کنند یا این “با هم بودن” تو را نجات می دهد. تنها دلت به آنها گرم است. نه بیش از این.
زندگی پیچیده است، تاریک است و بی نهایت و تنها کاری که می توانی بکنی این است که میان دوراهی ها دست به انتخاب بزنی در حالی که نه بدواً چراغی داری نه راهنمایی هست و نه از عمق جنگل خبر داری. یک جبر جغرافیایی تمام عیار. اینجا در این مرز جغرافیایی زاده شدی، پس همین جا باید زندگی کنی؛ در همین زندانِ به ظاهر باز. یک چیزی مثل محدوده ی حفاظت شده برای حیوانات که به ظاهر جنگل فراخی است و در باطن، اسارت است، در قالبی فریبنده. حیوان بی چاره در این موقعیت فکر می کند آزاد است اما این آزادی عین اسارت است. محدود است بی چاره و نمی فهمد و وای از روزی که بفهمد.
این سخن راسل واقعاً عمیق است که می گوید “من برای اعتقاداتم نمی میرم چون ممکن است اشتباه باشند”. اگر انسان تنها در این جنگل رها شده بود، واقعاً این سخن راهگشا بود. شاید “راه گشا” لغت مناسبی نباشد. منظورم این است که این سخن به خوبی موقعیت دردناک او را نشان می داد.
باز به این سخن راسل باز می گردم. اما بگذارید پیش از آن بگویم که برخی در این میانه خود را فریب می دهند که گویی به اوضاع مسلط هستند. “برنامه” می ریزند. به اصطلاح “با دقت” گام بعدی را بر می دارند. فکر می کنند که “خوشبخت” هستند. اما جالب آن است که این اراده گرایی، این شکوهِ تصمیم، این تصور دانایی، در عین حال به شدت رقت بار است. ترحم ناک است. زبونانه است. غفلت محض است.
مثالی می زنم. اخیراً تجربه ای داشتم از بودن در کنار کسانی که می خواستند برای عضویت در هیئت علمی در دانشگاه و مزیت های بسیار دیگری اقدام کنند. خوشحال بودند که انتخاب شده اند. خوشحال بودند که با یک شانس، تصادف، تصمیم، برنامه ریزی و یا هر چیز دیگر یک عمر متنعم می شوند. به غایتِ آمال خود می رسند. غایت آمال یک نفر که به طور جدی، در محیطی آکادمیک کار می کند چیست به جز استاد شدن و متنعم شدن از مزایای بی شماری مثل حیثیت و منزلت اجتماعی، درآمدی ثابت و بی دغدغه و پرداختن به علایق شخصی تا آخر عمر؟ علایق شخصی این طور آدم ها، طبیعتاً در حوزه ی آکادمی تأمین می شود و با استاد شدن، می توانند، تا آخر عمر بی دغدغه به خود بپردازند. از دانشگاهی معتبر مدرکی بگیرند و استاد شوند و تدریس کنند و همه به او افتخار کنند و شاید حتی معرفت بشری را به جلو ببرند و نامشان جاودان شود.
می خواهم بگویم همین تصور جاودان شدن، تأمین شدن، حال کردن یا افتخار کردن به خود، دقیقاً یک دروغ است. یک فرم بی خاصیت است. یک پز است در حالی که خود آدم می داند که تو خالی است، بی معناست، حقیر است. این را در نگاه بسیاری از کسانی که به این مناصب رسیده اند، می بینم. قصد توهین به کسی را ندارم. این آن چیزی است که می بینم! کسانی که پز دارند، خوشحال می شوند که کسی “استاد”، “دکتر”، “خردمند” یا “عالم” بنامدشان. اما این احساس، ترحم انگیز است. در عمق وجودش، در خلوتش، شاید می داند که هیچ است. یک رانت خوار بی فایده است. به راه مورد اعتمادی نرسیده که آن را به دیگری نشان دهد. او هم مانند بقیه در جنگل بی انتهای زندگی گم شده، اما فقط یک اعتماد به نفس کاذب دارد. خوشحال شدن و اعتماد به این کذب واقعاً زبونانه است، غیر انسانی است.
باز گردیم به سخن راسل! راسل به نظر من گامی از این استاد و دکتر مفروض جلو تر است. می داند که او هم مانند باقی مردم، اعتقاداتی دارد، گمانه زنی هایی می کند و بنابه ظن خود، راه را انتخاب می کند. مشتی مفلوک تر از خود را هم به دنبال خود می کشاند. اما حداقلش این است که با این سخن به آنها هشدار داده است. روان آسوده تری دارد. باز جمله ای از بنیامین به یادم آمد که امید مهرگان در ابتدای ترجمه اش از مقاله ی آراتو می آورد. بنیامین هدفش را اینگونه بیان می کند:
“شکافتن و به پیش رفتن با تبر تیز شده ی عقل، بدون نگاه کردن به چپ و راست برای پرهیز از وادادن به دهشتی که سوسوزنان از ژرفای جنگل های ماقبل تاریخ، ما را به خود می خواند.”
نمی خواهم به همین تصویر اکتفا کنم. موقعیت انسانی، “موقعیت جنگل” است. یک راه، راه استاد مفروض است، یک راه، راه راسل و بنیامین و اتباعشان است. هر دو راه برای من بسته است. نه مانند دکتر و استاد مفروض مان آنقدر وقیح هستم که دلم را به این سراب خوش کنم، نه مانند بنیامین آنقدر به انتخاب هایم امید دارم که با “تبر تیز شده ی عقل” به پیش بتازم. اذعان راسل چطور است؟ این هم نوعی وقاحت می خواهد. یک نوع پی بردن به پوچی و در عین حال تن دادن به آن. بی هدفی و تاریکی برایم دهشتناک است. دهشتناک تنها کلمه ای است که احساسم را بیان می کند. این جنگل دهشتناک است.
گاهی فکر می کنم، که یک راه وجود دارد و آن هم آن چیزی است که در پست های قبلی بعضی اوقات به آن اشاره کرده ام. راهی که نظراً قبولش دارم. آن راه سوم این است که به امید راهنما و نوری که بعداً ظهور کند، به آنچه می دانم عمل کنم. ایمان نصفه-نیمه ام، اینطور حکم می کند.
فکر می کنم یک دریچه وجود دارد که در یک جایی از این جنگل، مخفی است. سهراب می گوید: “کار ما شاید این است / که میان گل نیلوفر و قرن / پی آواز حقیقت بدویم”. پی آواز حقیقت دویدن یعنی چه؟ شاید جواب در زندگی خود سهراب باشد نه تنها در اشعارش. شاعر ِ نابغه ای که با چندین عرفان سنتی آشناست، شهرتی به هم زده، آثارش خواننده دارد، نقاش است، شاعر است، عارف است و… . اما تحمل این دنیای صنعتی را ندارد و به باغی در کاشان دلخوش است. آسمان خراش ها او را می آزارند. پس دل می کند. دیگر در این زندگی انتخاب نمی کند. همه چیز را وامی گذارد. اما باید پرسید این چه نوع واگذاشتنی است که از دلش تمام از دست رفته هایش به دست می آید؟
گفتم که سهراب عارف است. چیزی که بسیاری از مسلمانان ما خوابش را هم نمی بینند. مشهور است، چیزی که استاد و دکتر مفروض ما به دنبالش است. آثارش مخاطب دارد، چیزی که استاد و دکتر مفروض حاضر است تمام زندگی اش را بدهد و به دستش بیاورد. اما اینها را با برنامه ریزی به دست نیاورده. با “تبر تیز عقلش” هم به دست نیاورده.
سهراب خود را با آهنگ زندگی تطبیق داده. پس چه اهمیت دارد اگر آهنگ زندگی، او را به اینجا بکشاند که عمری در کاشان و خانه باغی زندگی کند؟ چه خیالی است اگر استاد نشوم، دکتر نشوم، از دانشگاه برتری که در دوقدمی آن هستم، دکترا نگیرم، هیئت علمی نشوم، حقوق ثابتی به دست نیاورم، خانه ای از خودم نداشته باشم و … . اما با آهنگ زندگی هماهنگ باشم. رها باشم. شاید از دل همین وادادن است که باقی نعمات سرازیر می شود. در لحظه ای که همه چیز را از دست داده ام است که همه چیز را به دست می آورم. همه چیزی که دیگر برایش ارزشی قائل نیستم. همه چیزی که حقیر است.
شاید راه رهایی از “موقعیت جنگل” همین “وادادن” است. رها کردن همه چیز است. “آرزو نداشتن” است. شاید راه در این است که خیال کاذب دکتر و استاد فرضی را در خود بشکنیم و پی ببریم که اگر با آهنگ زندگی هماهنگ نشویم در نهایت یک گم گشته بیشتر نیستیم. حالا یا گمگشته ای که مثل آن استاد مفروض در عین زبونی، در توهم زندگی می کند، یا گم گشته ای که مثل بنیامین و راسل به نوعی دیگر خود را می فریبد و به اطراف این جنگل وحشتناک نگاه نمی کند. فقط جلو می رود. گم گشته، گم گشته است. باید واداد مثل سهراب!
خاطره ی بی بدیلی دارم از سال 1387، از روزی که سید جواد طباطبائی بعد از پانزده سال که از آخرین تدریسش در دانشکده ی ما می گذشت به دانشکده مان آمد و چند ساعتی را با انبوه بچه های دانشکده سخن گفت. یک حاشیه ی سخنش در ذهنم برجسته شد که می گفت:
“ببخشید، می خواهم اینجا یک جمله از نیچه بگویم. او در اول کتابش یک رباعی می آورد … [رو به اساتید حاضر در جلسه] خیلی خیلی معذرت می خواهم! نیچه می گوید: در خانه ی خود نشسته ام و هرگز از کسی تقلید نکرده ام و به ریش هر استادی خندیده ام که به ریش خود نخندیده است.”
ما هم مثل شما راه سوم انتخواب کردیم اما با یک تفاوت با کمال بی اعتمادی دنبال یک راهنما یا نورمیگردیم .
راه سهرابم که خیلی شیرین اما خیلی سخت بیشتر شبیه شعار اون سهراب بوده منم ،من هستم.
با این پستتوم کلی نا امید شدم شما اینو بگید دیگه از ما توقعی نیست!!!
_______________________
مگه چی گفتم که ناامید شدید. افکار پریشان ما ارزش ناامیدی شما رو نداره.
نظر توسط مشکات — 13, نوامبر, 2009 @ 1:14 ق.ظ
سلام
من هم يكي از همان همراهان هستم با دغدغه اي متفاوت اما مشابه … بايد بيشتر فكر كنم ، من هنوز به نتيجه ي شما نرسيدم ، گرچه با سهراب بيشتر از راسل موافقم ، راه شما هم بد نيست اما راه من نيست ! بايد راه حل خودم را پيدا كنم …
اميدوارم هرچه زودتر به نتيجه برسم ، شايد اون رو با شما در ميون گذاشتم همانطور كه شما با ما ..
__________________________
منتظرم!
نظر توسط يه دوست — 13, نوامبر, 2009 @ 1:29 ق.ظ
به طور عمیقی هم ذات پنداری می کنم. بی تربیتی می شود اگر بگویم مثل سگ. خب نمی گویم. ولش کن. همین طوری معمولی می گویم که به طور عمیقی احساس همذات پنداری می کنم… عالی بود.
________________________
خوب شد نگفتی. صحیح هم نبود. اینجا زن و بچه ی مردم رد می شن. الحمدلله که نگفتی! : )
نظر توسط محمد — 13, نوامبر, 2009 @ 1:46 ق.ظ
وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا… وَ الَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا…
نظر توسط بیابان زده — 13, نوامبر, 2009 @ 9:53 ق.ظ
یه نفس خوندمش دیشب . یه نفس… الان که اینجام مثه دیشب هنوز نظرم نمیاد . اما بازم یه نفس خوندمش تا آخر آخر آخر ؛ تا بغض متراکم نشکن… تا کلافگی و اون آخر آخر، مرور کردن تجربهی این وادادگی محض و لذت وصف ناپذیری که زیاد طول نکشید .
ممنون : )
________________
: )
نظر توسط ... — 13, نوامبر, 2009 @ 10:40 ق.ظ
سلام ، چون گفتید بیش ازین توجه نکنید منم خیلی توجه نمی کنم وگرنه اگر از اون دسته تاملا تی جدی من باب زندگی بوده جای حرف داره ها .توصیه می کنم حتما یه کم بخوابید
______________________
پیشنهاد خوبیه!
نظر توسط م.ق — 13, نوامبر, 2009 @ 12:14 ب.ظ
خداوند به زودی بعد از سختیها ،آسانی قرار می دهد .
نظر توسط زهراانتظاری — 13, نوامبر, 2009 @ 12:19 ب.ظ
عرب یک ضرب المثلی دارد تحت این عنوان: “الغریق یتشبث بکل حشیش ” که مضمونش به زبان خودمون میشه ” مرد غرقه جانی فکند، دست در هر گیاهی فکند”
حکایت شما هم حکایت همون مورچه ای است که در لیوان آبی افتاد وفریاد برآورد که ایهالناس دنیا رو آب برد !
نه خیر برادر ،دنیا رو آب نبرده و نیز نخواهد برد ،این شمایید که در توهمات نیست انگارانه خود غرق شذه اید وبرای رهایی از این بحر طویل آسمان وریسمان می بافید وبه مصداق آن ضرب المثل عربی به هر چیز چنگ میزنید تا خفه نشوید.
(ضمنا توبه کرده بودم از سرزدن به این وبلاگ ضاله ولی مثل این که توبه گرگ ،مرگه)
________________________
اول که کامنت های شما را می خوانم بهم بر می خورد. اما بعد می بینم که مثل سوزنی است که به بادکنک غرور آدم می خورد و هست و نیست را می ترکاند. در هر حال امیدوارم که همچنان سر بزنید به این وبلاگ ضاله و بترکانید این بادکنک های فراموشی و خود محوری را (پشیمان شدم از اینکه پیشنهاد داده بودم چند وقتی کامنت نگذارید)!
نظر توسط نیازی — 13, نوامبر, 2009 @ 7:24 ب.ظ
زندگي انسان ها، مسئله اي شخصي نيست، انسان ها در جمع به انسان تبديل مي شوند. البته، اين «جمع» موجوديتي مقدس نيست، اما كنش جمعي يا حتي انتخاب جمعي بهينه ترين انتخاب است. اما متاسفانه ناامني جامعه ما و فردگرايي ناشي از سياست هاي راست افراطي باعث شده كه اين «جمع» ناپديد شود. اما فكر مي كنم اتفاقاً همين جمع از كه مي تواند ما را از تعارض ميان بيم و اميد به سويي بهتر رهنمون باشد…
نظر توسط .. — 14, نوامبر, 2009 @ 2:31 ب.ظ
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست
نظر توسط افرا — 14, نوامبر, 2009 @ 4:05 ب.ظ
تا نصفه های پست رو که خوندم می خواستم یه کامنت تند از اعماق وجودم برات بنویسم که با خوندن کامنت محمد نیازی یه کم فروکش کردم!
سید!
واقعا تو این حرفها رو از کجات در میاری؟ اینها درونیات توئه؟ خیلی با حالی پسر!
راستی سلام!
_______________
خب تو هم نقد کن! اون چیزی که فکر می کنی رو بگو. اصلاً اینجا صحرای محشره باید اعماق وجودمون رو نشان دهیم. بسم الله!
نظر توسط اقبالی — 14, نوامبر, 2009 @ 9:35 ب.ظ
در ضمن آقای ملاعباسی!
آبرومونو بردی که!
نظر توسط اقبالی — 14, نوامبر, 2009 @ 9:35 ب.ظ
آقای نیازی و اقبالی بس است دیگر. سید اولاد پیغمبر رو چکار دارید؟ بذارید توی دریای خیال خودش غرق بشه.
یکی از ویژگیهای تکنولوژی (نت) اینه که افراد میتونن نفسانیت خودشون رو به منصه ظهور برسونن. حالا یه وقت میبینی این نفسانیات به طبع من و شما و بقیه خلق الله خوش نمیاد.
بدارید سید هم نفسی بکشه.
یا علی.
تا ما رو داری غم نداری.
نظر توسط ع.مقامی — 14, نوامبر, 2009 @ 10:52 ب.ظ
مرحمت فرموده وبلاگ (سایه روشن )را از فهرست لینک های خود پاک کنید ،(زیرا قبلا از عالم مجازی اوت شده است)گمان نکنم شما با آن حد از کمالات و بار ََُُو پوزیشن علمی نیاز ی به مصاحبت مشتی قوره ناچیز،وعلم نفهم وآکادمی نرفته داشته باشید.
شما را چه نیازی ست به مصاحبت کسانی که وقت نکرده اند چون شما اوهام علمی خود را در قالب ده ها وصدهاکلمه به رشته تحریر در بیاورند ودر مجلات علمی به چاپ برسانند ودر کنفرانس های علمی ارائه دهند
شما راچه نیازی است به مصاحبت کسانی که عادت ندارند دنیا را چون شما از بالا ببینند
شما را چه نیازی است به کسانی که وقتی بدترین ناسزاها پوسخند ها را (البته در قالب علمی )نثارشان می کنید ،به تیرجه قبایشان بر نمی خورد دم بر نمی آورند
برای این که انصاف را رعایت کرده باشم برای آخرین بار به وبلاگتان سر زدم ومطلب آخرتان را نیز خواندم حاصل چیزی نبود جز راسخ شدن بر ایمان پیشینم درباره شما.
راستی تا همیشه که زنده ام در ذهنم خواهد ماند که با بزرگان وبزرگ زاده گان بزرگ پیشه گان بیش از حد خودم دم خور نشوم.شعری از خواجه راز حافظ شیراز در این آخرین رجوعم به وبلاگتان تقدیم می کنم:
ما نگوییم بد ومیل به ناحق نکنیم ،جامه ی کس سیه دلق خود ازرق نکنیم/
قلم مغلطه بر دفتر دانش نکشیم ،سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
عیب درویش وتوانگر به کم وبیش بد است ،کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم
__________________________
قهر نکن! این رفتارها خوب نیست اخوی.
نظر توسط قوره مویز نشده — 15, نوامبر, 2009 @ 8:41 ب.ظ
سلام آقای هاشمی مدنی
تفرشی هستم
به من هم سری بزنید
مطلب جدیدم رو وب گذاشتم “آیا آب رفته به جوی باز خواهد گشت؟”
راستی برمی گردم مطلبتون رو می خونم و نظر می گذارم
نظر توسط امیرعلی تفرشی — 15, نوامبر, 2009 @ 10:54 ب.ظ
این همه دغدغه ایست که امروز ما همه از آن فرار می کنیم. تا روزی که دیگر توان فرار از آن را نداشته باشیم و با تمام این سوالها گرفتار شویم. به نظر من و …، بر خلاف تصور عموم برای رفتن، پویدن و حرکت کردن، نیازی به یقین نیست. با حساب احتمالات هم می توان رفت… آنچنان که تجار با احتمالات سودها میکنند و ضررها می دهند. بحث یقین و احتمال نیست. بحث، بحث ضرورت است. این ضرورت مطلوب است که حرکت را سرعت و تداوم می بخشد. چون تشنه ی در بیابان که با احتمال آب هم در پی سراب می رود…
اما راه… بحث راه هم بحث علم تجربی یا دریافت های درونی و شهود و اشراق نیست که هر کدام چه راهی نشان می دهند و کدامیک درست تر است. بحث ترکیب خود انسان و نیارهای اوست. این که این راه با نیازها و ترکیب ذاتی و استعداد و توانایی او هماهنگ است یا نه… و نقش و ضرورت وحی به عنوان راهی که از آنچه نمی دانستیم، و آنچه نمی توانستیم بدانیم صحبت می کند.
از اینجا به بعد ادامه ی داستان به یک دیالکتیک گفتاری محتاج است، تا شود…
_______________________
هر کدام از آن حوزه های علم و دین و عرفان و … هر کدام تعریفی از “نیاز” دارند. هر کدام تعریفی هم از “انسان” دارند. هر کدام به نحوی می گویند اگر اینچنین بکنی، نیاز و توانایی ات “هماهنگ” می شود و … . پس باز بنیاناً با این سوال روبرو می شویم که کدام راه درست تر است؟
حتی اگر به صورت احتمالی هم جواب این سوال بنیانی را بدهیم، خواه نا خواه، یک گزینه را برگزیده ایم. من به این فکر می کنم اگر آنچه را که سود پنداشته ام، ضرر باشد چه؟ “زین لهم الشیطان اعمالهم”! اگر مصداقش من باشم چه؟ من در جستجوی “یقین” هستم.
نظر توسط . — 7, دسامبر, 2009 @ 10:00 ب.ظ
عرض بنده از حساب احتمالات و یقین در باب نیاز به آغاز حرکت و ضرورت آن بود. بنابراین من نیز چون شما در خواهان یقین هستم و خواهم بود. حساب احتمالات در کنار برهان های عقلی است. نه آنهم عقل من تنها، بلکه عقل من و عقل های دیگران که در قرآن آمده: فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هدیهم الله… از زمر. که بشارت بده به عبدهایی که حرف ها را می شنوند و از بهترین آن پیروی میکنند. اینها از هدایت او بهره برده اند و اینها صاحبان اندیشه ها، نه اندیشه، که اندیشه ها هستند. نه اولی اللب، که، اولی الالباب هستند. ضمن آنکه در هر مرحله شهودی و یقینی شکل گرفته که بر اساس آن و براساس اصول عملی (استصحاب، برائت، اشتغال، تخییر) که در هنگام شک جاری می شوند با حساب کامل احتمالات میتوان پیشرفت و قدم بعدی را برداشت. آنچه در مجموعه بحث های تردید از شما خواندم، حکایت از اشتراک نظر در این باب است، شاید زبان و واژه های ما هنوز بر هم منطبق نشده که به امید خدا خواهد شد.
در باب نیاز انسان و تعاریفی که حوزه های مختلف علم و دین و عرفان و … دارند. من به عنوان یک انسان، در هر رده با هر سطحی از توانایی و استعداد باید قادر به جستجو، درک و اجرای حقیقت (اینجا حقیقت سوای آن معنای مطلق، نظر بر جایگاه عملی و اجرایی آن در حیات بشری دارد پس الزاما بحث ظرفیت، نیاز، توانایی و استعداد هر موجود را شامل میشود) باشم. من، در هر سطحی از شعور که متناسب با آن حق و مسولیتی هم هست، برای درک نیازهای خود نیازی به این ندارم که این حوزه های علم و دین و …. به من بفهمانند که چه چیزی مطلوب من است و چه چیزی نامطلوب. گرچه در درک بهتر آن کمک می کنند و یا پس از یقین در مرحله نیازهای انسانی، راه هایی نشان می دهند که هر کدام در جای خود درست است اما، برای آغاز و در شروع برای پاسخ به این سه سوال بنیادین (بودن یا نبودن، و اگر بودن پس برای چه بودن، و چگونه بودن) چیزی جز معلومات و ادراکات بلاواسطه ی من، نباید لازم باشد که در معلومات باواسطه احتمال خطا هست هر چند وجود همین احتمال (مشابه نظر راسل در باب شک به آنچه یقین کرده) حوزه های خطا را محدود و قابل تصحیح می¬نماید.
من از وجود خودم (قبل از آنکه حتی شک کنم که هستم) از جهان بیرون و محدودیت و محکومیت خودم درکی روشن و بلاواسطه دارم که نیازی به هیچ یک از علوم ندارد. از نیازها، مطالبات و استعدادهای خودم نیز درکی دارم. شما با نگاه کردن به تجهیزات، اسباب و چیدمان آن در یک اتاق (اجزا و ترکیب) به استعداد آن اتاق برای انجام یک کار مشخص پی میبرید. تجهیزات عمل جراحی در اتاقی با شرایط مناسب عمل جراحی، نشان دهنده استعداد این اتاق برای جراحی است. با تدبر و تفکر و صد البته به کمک هنر، ادبیات، علم و اندیشه های دیگران و حتی مقایسه با سایر مخلوقات از جمله حیوانات، نیازها، مطالبات و استعدادهای انسان برای او بهتر و بیشتر روشن شده و او را به مرحلة انتخاب میرساند. مرحله ای که انسان محرک خود یا معبود خود را انتخاب میکند. محرک و معبودی که نیاری های او را برآورده کند. آنچنان که ابراهیم نبی به مقایسه معبودهای خود پرداخت و ربی که او را هدایت می¬کند را انتخاب نمود. خلاصه ی کلام، من برای درک نیازهای خودم و استعدادهای خودم در انتظار علم و دین و عرفان و… نمی مانم. هر چند تعاریف آنها و راهنمایی های آنها در درک بهتر آنها و روشنتر شدن و آشکار شدن آنها به من کمک می کند و من از آن استفاده می کنم و باید چنین کنم، که هدف از ارسال پیامبران نیز همین بود که نیازهای واقعی را به او نشان دهند. اما در هر صورت من با شنیدن آن، واقعیت آنها را خود سبک و سنگین میکنم بی آنکه چیزی تحمیل شود. یعنی ترازو و میزان اولیه ی من ارزش وجودی خود من است. باقی بماند تا خدا چه خواهد…
دوست عزیز شاید برای ادامه بحث بهتر باشد با سوال هایی بنیادین و روشن شروع کنیم. آنچه در این مجال کوتاه به اختصار و با هزار اشکال و ایراد آوردم تنها برای ارائه¬ی درکی از فضای فکری خویش بود. تا با ادبیات و زاويه ی دید هم آشنا شویم. ضمن آنکه علاقه من برای رفقات با شما از لحظه ی آشنایی دوچندان شده است. اشتراک نظرات و معرفی افراد، کتاب ها و نویسندگان و نیز همیاری و همراهی در مسیری که هر دو سالک آن هستیم (انشاا…) آرزوی قلبی من است. وبلاگی برای این کار ندارم گرچه از سالها پیش دستی در این کار داشته ام اما در حال حاضر در صورت موافقت شما، نظراتم (واکاوی فکری خودم) را در همین صفحه بنویسم. در ضمن نویسنده هیچ گونه تعهدی نسبت به صحت مطلق آنچه آورده است ندارد بلکه آنچه هست وضعیت فکری امروز اوست، بنابراین تا جایی که قابل دفاع باشد از آن دفاع می کند و در حالت غیر خدا داند!
____________________________________
1. متشکر که وارد بحث مبسوط شده اید و به ایده های من احترام گذاشتید و واکنش نشان دادید.
2. حالا وبلاگ ندارید، اسم و رسم و ایمیل که دارید. فکر می کنم حق من است که بدانم با چه کسی صحبت می کنم. البته در کنار اینکه به جای نام، نقطه گذاشتن کار عجیبی است و برای من پر معنا. شاید تفاسیر نقطه در عرفان و فلسفه های سنتی را خوانده اید. یا به آن حدیث پیامبر بر خورده اید که می فرمایند: “هر چه در کتابهای آسمانی است در قرآن است و هر چه در قرآن است در الفاتحه است و هر چه در فاتحه است در بسم الله الرحمن الرحیم است و هر چه در بسمالله الرحمن الرحیم است در باء است و هر چه در باء است در نقطهای است که در زیر آن است”. این نقطه ی “ب” حرف بسیاری دارد.
3. با حرف های شما به شروطی موافقم. آورده اید که: “[...] خلاصه ی کلام، من برای درک نیازهای خودم و استعدادهای خودم در انتظار علم و دین و عرفان و… نمی مانم [...]“! بحث بر سر این است که نیاز چیست؟ اگر اشتباه نکرده باشم، شما پایه ی فهم اینکه “نیاز چیست” را در “درکی روشن و بلاواسطه ” قرار دادید. حالا باید پرسید که این درک را چگونه به دست می آورید؟
اگر جواب شما “درک حسی” باشد. با هم اختلاف نظر داریم. اما اگر بتوانم آن را معادل “علم حضوری” در فلسفه های سنتی بگذارم، موافقم.
4. اگر حالت دوم صحیح باشد و شما آن درک بلاواسطه را برابر با علم حضوری به کار برده باشید، آن وقت می خواهم بگویم که این علم حضوری تنها بر مبنای فطرت انسانی معنا پیدا می کند. فطرت هم، پیامبر درون است. در برابر پیامبر اکرم (ص) که پیامبر بیرونی است. حالا می خواهم یک مقدار تعریف دین را بسط بدهم. می گویم تمام درک و فهم ما، حتی همان فهم و درک ابتدایی و بدوی از وجود خود و نیاز های انسان، دینی است. یعنی دین چیزی است درون و بیرون انسان.
5. حالا در همین پست هم گفتم که کسی که بتواند درون و برونش را بر هم منطبق کند، یعنی با آهنگ زندگی هماهنگ شود، اوست که می تواند به آرامش دست پیدا کند. موتوا قبل ان تموتوا! این حرکت نوعی حرکت عرفانی است. نوعی دستیابی به باطن دین است.
6. می توانیم کم کم سوالات بنیادین و اساسی را روشن و بحث کنیم. پیشنهاد شما چیست؟ چه سوالی مهم است؟
نظر توسط . — 8, دسامبر, 2009 @ 11:02 ق.ظ