6, نوامبر, 2009

بغض های متراکم

دسته: شنبه‎ی پس از انتخابات, مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني – 5:09 ب.ظ

 

                  

چهارشنبه صبح داخل ایستگاه متروی مفتح شلوغ بود. عده ی زیادی داشتند شعار می دادند. تعجب کردم که چرا مردم، داخل مترو جمع شده اند. بعد دیدم که درها را بسته اند و نمی گذارند کسی بیرون بیاید. یک دفعه همه شروع به دویدن کردند. صدای جیغ و فریاد و شعار می آمد. گویا چند نفر با لباس شخصی از پایین پله ها داشتند مردم را می زدند. همه هجوم بردند به سمت درها. تنها یک در خروجی تا نیمه باز بود. یک نفر یک نفر می توانستند بیایند بیرون.

من هم روی پله ها بودم. به پشت سرم نگاه کردم. جمعیت به صورت متراکم روی پله ها ایستاده بودند. چند نفر با بدن تنومند پایین پله ها ایستاده بودند و با زنجیر و قفل موتور مردم را می زدند. دستشان به ردیف آخر می رسید که جا مانده بودند. ردیف آخر حدود چهار دختر دو سه تا پسر جوان بودند با یک مرد مسن تر. به هر کدام از اینها که در صف خروج بودند چندین ضربه زدند. ردیف آخری ها داد می زدند “نزن” و به جمعیت فشار می آوردند تا راه فراری پیدا کنند. پیرزن کنار من دست گذاشته بود روی قلبش و می لرزید. یک جوان، رگ گردنش بیرون زده بود و قرمز شده بود. برگشت و فریاد زد “کثافت”!

به هر ضرب و زوری بود آمدیم بیرون. سر کوچه ی کنار ایستگاه مترو ایستادم. آخربن افرادی که از مترو خارج می شدند زنجیر خورده بودند. بعضاً رد زنجیر روی گردن شان دیده می شد. چند دختر پشت سر من ابتدای کوچه ایستاده بودند. یک نفرشان جوری که من بشنوم گفت: “مواظب باشید این ها میان مردم هم هستند. نامردا”! می شد حدس زد که سر و وضع و ریشم باعث شده بود که فکر کنند من هم جزو “آنها” هستم. حال جواب دادن نداشتم.

در همین احوال آخرین نفر هایی که از ایستگاه خارج می شدند را نگاه می کردم. صحنه ای که باعث شد دو شب پشت سر هم کابوس ببینم مربوط به یک پسر نوجوان لاغر اندام –و احتمالاً دبیرستانی- بود. کمرش زنجیر خورده بود. سعی می کرد یک دستش را از پایین و یکی را از کنار گردنش به کمرش برساند. ترسیده بود و درد می کشید. نزدیک تر که رسید دیدم چانه اش می لرزد. بغض کرده بود. کسی کنارش نبود. تنها بود. رفت کمی جلوتر روی پله ی یک مغازه نشست. تا شب یکسره به آن نوجوان فکر می کردم. می خواستم بروم جلو و دست بگذارم روی شانه اش و بگویم “طاقت بیار رفیق”! ترسیدم که ریش و سر وضعم را ببیند و فکر کند از “آنها” هستم.

دارم فکر می کنم نکند این خشونت عریان باعث شود نسل ما تعادلش را از دست بدهد، رادیکال شود، شعار زده شود. دارم فکر می کنم که می شد عاقبتِ نسل ما از عاقبتِ نسل های قبل از ما متفاوت باشد. هنوز هم امیدوارم که بشود. نسلی که بغض دارد، نسلی که سرکوب می شود، نسل سالمی نیست. نسلی که خشونت عریان را در روز روشن در خیابان می بیند، سخت است متعادل بماند.

نمونه ای از معترضین نسل من، محمود وحیدنیا* است که آرام و متین و بدون توهین انتقاداتش را می گوید. اعتراض می کند اما توهین نمی کند، هیجان زده نمی شود، شعار مفت و مبهم و گنگ نمی دهد. خواسته هایش را می تواند در قالب چهار جمله ی معمولی و احترام آمیز بیان کند.

می ترسم که این سرمایه از دست برود. ما هم به عاقبتِ پدرانمان دچار شویم. می ترسم که آنقدر از فرآیند سالم گفتگو دور شویم که با “خیال گفتگوی سالم” هم بیگانه شویم. می ترسم از نفرت متراکم. می ترسم از جزیره های پراکنده ی جامعه مان که با هم بیگانه شوند و نفرت و سوءتفاهم رواج پیدا کند.

پ.ن*: وحیدنیا دانشجویی است که اخیراً در دیدار نخبگان با رهبر، نکته هایی انتقادی را مطرح کرد.

پ.ن: کاریکاتور از علی جهانشاهی!

 

19 نظر »

  1. بسم الله الرحمن الرحیم
    کافه پیانو را بعد از انتخابات خواندم ؛ جالبترین جمله کتاب مربوط بود به لاروش فرانسوی و به نظرم چقدر برای حال و روز ایران مناسب می آمد : ” جدلها تا به این اندازه دوام نمی آوردند ، اگر تنها یک طرف مقصر بود ”
    خدا خودش از سر تقصیراتمون بگذره
    __________________
    شاید!

    نظر توسط تربت تشنه — 6, نوامبر, 2009 @ 11:26 ب.ظ

  2. شرمنده : کافه پیانو . وقتی ثبت شد دیدم اشتباه تایپی داره !
    _______________
    اصلاح شد!

    نظر توسط تربت تشنه — 6, نوامبر, 2009 @ 11:31 ب.ظ

  3. نگرانیتون کاملا به جاست همه چیز داره در نطفه خفه میشه بدون هیچ دلیلی ،اما دوستانی مثل اقای وحید نیا کم هستند این روزها. من هم در جمع معترضین شعارها را دیدم و کلی افسوس خوردم برای شعارهایی که پر از ابهام بود وبه این فکر کردم که اینها خودشان هم میدانند چه میخواهند اما در این میان افرادی هم بودند هم هدفشان معلوم بود هم انتقاداتشان به جا که البته در اینجا بود که ترو خشک با هم سوختند.
    ______________________
    از همین می ترسم. مانند برخورد آن افراد با من که ظاهرم شبیه “آنها” بود. می ترسم که سوءتفاهم و تفکر کلیشه ای رایج شود. مطمئناً کسی از آن وضع سودی نمی برد.

    نظر توسط مشکات — 7, نوامبر, 2009 @ 12:31 ق.ظ

  4. خیلی مرا به فکر فرو برد.
    این ها علیه چه شعار می دادند؟
    چرا در مترو بسته بود؟
    ______________
    شعار هایی که این روز ها باب است را می دادند. اینکه چرا درها را بسته بودند و چراهای دیگر را باید از یگان ویژه ای ها پرسید.

    نظر توسط نیما — 7, نوامبر, 2009 @ 3:52 ق.ظ

  5. سلام برادر

    اين مطلب را هم بخوان
    دغدغه مشابهي است

    انذار یک تولد شوم
    http://mohsenhesam.blogfa.com/post-115.aspx
    ___________________
    بله برادر ما مدت هاست مدام به وبلاگ شما سر می زنیم! هشدار به جایی است. حس بدی است که کسی هر روز در مغزش این هشدار ها را برای خود و دیگری داشته باشد. مثل حس تعلیق کسی که دارد بمب خنثی می کند و دو به شک است بین سیم قرمز؟ سیم سبز؟ سیم قرمز؟ سیم سبز؟ …

    نظر توسط مظاهري — 7, نوامبر, 2009 @ 10:03 ق.ظ

  6. خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم ولی این تاثیر خیلی هم دوام نیاورد زود از بین رفت
    _______________
    تأثیر بر احساسات مخاطب برای من یکی که خواسته و اندیشیده نبوده. هدف نگارنده صد گام بالاتر از این تأثیر است. امیدوار بودم/هستم پیامم در دل شما بنشیند.

    نظر توسط مم — 7, نوامبر, 2009 @ 11:23 ق.ظ

  7. خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم ولی این تاثیر دیری نگذشت که از بین رفت.

    نظر توسط مم — 7, نوامبر, 2009 @ 11:25 ق.ظ

  8. سلام سيد عزيز!
    مشكل نسل ما عميق تر از تنفر نسبت به خشونت است مشكل نسل ما عدم ثبات شخصيتي و هويتي است و هيچ فرقي بين “آنها” و “اينها” در برخورداري از اين مشكل وجود ندارد.
    موضوع پايان نامه م رو هم از الان تصويب كردم:
    «زمينه هاي اجتماعي و فرهنگي بروز موج سبز»
    __________________
    مخالفم! لطفاً جوابم را به کامنت کاوه بخوان.
    اگر که واقعاً موضوع را این انتخاب کرده ای که عالی است و باید تبریک بگویم. امیدوارم کار جدی و قابل تأملی بشود.

    نظر توسط اقبالي — 7, نوامبر, 2009 @ 10:48 ب.ظ

  9. مقايسه 13 آبان با روز قدس نشون مي ده كه عامل اصلي خشونت، نيروهاي نظامي هستن. در واقع، در روز قدس كه سبزها سركوب نشدن، خشونتي هم وجود نداشت و احساسي مبني بر راديكال شدن و دوقطبي شدن فضا ايجاد نشد، اما 13 آبان وقتي خشونت توسط نظامي ها شروع شد، برخي از مردم هم به مقابله دست زدن، اين رفتار ناشي از مشكلات هويتي نيست. خيلي ساده تره: ناشي از اعمال زور و مقاومت است. زندگي مردم خيلي ساده تر از اين حرف هاست. مردم احتياج به آزادي دارند، وقتي اين آزادي سلب بشه زندگي مختل مي شه و …
    اين سوال تكراري را نمي پرسم كه صاحبان قدرت كي چشم باز مي كنن، بلكه سوال من اينه كه اون سربازي كه مجبور دستور فرمانده را اجرا كنه كي خسته مي شه و سرپيچي مي كنه … شايد اون روز خشونت متوقف بشه
    _____________________________________
    به نکته های جالبی اشاره کردید اما:
    یکم: من “نسلم” را فراتر از تنها طرفداران موج سبز تعریف می کنم. بنابراین آن سرباز هم جزو نسل من محسوب می شود، همینطور کسی که سکوت می کند یا کسی که این رفتار را توجیه و تئوریزه هم می کند.
    دوم: من هم موافقم که مشکل اصلاً هویتی نیست (با اقبالی مخالفم) اما اینطور می گویم که بحث من بر سر چگونگی اعمال زور و چگونگی مقاومت است. من نمی توانم چگونگی اعمال زور را تعیین کنم. تنها می توانم نقدش کنم. اما در مورد “مقاومت” سخن بسیار است. به نظرم باید مقاومت طوری تعریف شود که سلامت نسل من تضمین شود.
    مقاومتی که به تخریب خود هم بیانجامد و نسل زخم خورده ای را به جا بگذارد، به نظر من در کوتاه مدت مطلوب نیست و در دراز مدت چیزی را عوض نمی کند. چون این نسل هم در درون همین سیکل معیوب تاریخی ما گرفتار می شود. پس دوباره بر می گردیم به سر خط! من دنبال نسلی هستم که سیکل معیوب تاریخ خشن ما را بشکنند.

    نظر توسط كاوه — 7, نوامبر, 2009 @ 11:27 ب.ظ

  10. سلام
    اینکه در این جمع حضور داشتید به نظر من می تواند دو معنا داشته باشد
    اول: مشاهده مشارکتی به منظور تبیین امور جاری که در این صورت می بایستی به حداقل های این جماعت نزدیک تر می گشتید و به لحاظ ظاهری هم که شده خود را (عقاید متحجرانه ، نوع پوشش و حتی صورت خود را : ) ) اصلاح می کردید و در این صورت است که از شما انتظار بیش از این می رود؛ تاثر و تاسف خوردن و بی خواب و خوراک شدن اثر وضعی ای است که حتی افراد مخالف جریان موجود را بی تاب کرده.
    دوم: و یا همراهی با این جریان به منظور تایید آن. که اگر این طور باشد لطفا مبسوط درباره آن بگویید چرا که فکر می کنم بدون دلیل منطقی و شرعی با جماعتی همراه نمی شوید.
    ____________________________
    گزینه ی اول صد در صد درست است. اما این مشاهده در مورد جوامع بسته یا در مورد یک گروه محدود نیست. مشاهده ی خیابانی است. نیازی ندارد هم رنگ جماعت شوم. فقط می خواهم رفتارها را ببینم. در ثانی چادری ها و مردان با محاسن هم کم نیستند در سبز ها، برای همین تا به حال مشکلی پیش نیامده بود. آنچه سیزده آبان مشکل ساز بود این بود که سرکوب زیاد بود و برای همین ظن و ترس هم زیاد شده بود -و من این را حدس نمی زدم. اگر نه به طور معمول در میان سبز ها به مشکلی بر نمی خوردم.

    نظر توسط سال چهارمی — 8, نوامبر, 2009 @ 9:37 ق.ظ

  11. نسل را نمي توان به سادگي موجودي يكدست دانست، چراكه انشقاق دارد، اين تفاوت ها از پيش ايجاد شده، و امروز به نقطه حادي نرسيده است. نمي توان به سادگي از يك نسل صحبت كرد، به هر حال اين خشونت از قسمتي به قسمت ديگر (در همين نسل) اعمال مي شود. اين رفتار، كه روزمره هم هست، رفتاري چنان عادي است كه شايد پيش از سبز هم رواج داشته، اما ديده نمي شده، حالا كه شرايط بحراني است بيشتر ديده مي شود. راه حل اين نيست كه شعار آشتي ملي سردهيم، براي حل تضاد نيازمند شرايطي بديل هستيم. شرايطي كه به قول آقاي موسوي مي توان جرقه هايي از آن را در زندگي روزمره مردم مشاهده كرد. در واقع، مردم واقعيت هستند و اين خشونت ها ظواهري هستند كه به زودي زدوده مي شوند…
    به اميد آزادي و برابري

    نظر توسط كاوه — 8, نوامبر, 2009 @ 11:13 ب.ظ

  12. اینکه با کدام حجت عقلی و شرعی مردم کتک می خورند سوالی که کسانی که داعیه ی دین و دینمداری دارند باید جواب بدن . متاسفم که دین شده وسیله ای برای توجیه منافع و مصلحت ها
    ____________________
    من هم متأسفم!

    نظر توسط م.ق — 8, نوامبر, 2009 @ 11:47 ب.ظ

  13. سلام سید عزیز
    من فکر می کنم که نسل ما نسل تضاد و چندگانگی ارزشها و تحییر هویت هاست. نسل من و تو پر است از تفاوت هایی که بر اثر سوء مدیریت متولیان تربیت ما و نقص در جامعه پذیری صحیح من و شما اتفاق افتاده. من با سرکوب و خشونت مخالفم اما گسست ارزشی میان هم نسلیهای خودم رو مساله اصلی جامعه جوان میدونم. برای ما نسل سومی ها نه اعتراض و انتقاد درست تعریف شده و نه حمایت و دفاع و توجیه و ایمان و…
    ________________________________
    یک زمانی به این تلقی تو باور داشتم اما حالا نه! نسل پیش از ما اشتباهش اینجا نبود که می بایست “ارزشهای والایش” را به ما انتقال بدهد اما نتوانست. مشکلش اینجا بود که فکر می کرد حامل ارزشهای والایی است که باید مثل یک پمپ آب ول بدهد داخل ذهن ما. پس برای همین نخواست با ما دیالوگ کند. نسل قبل لازم نبود ارزش هایش را به ما بدهد. می بایست بفهمد که نسل ما هم چیز هایی دارد که می تواند به او بدهد و بده بستان کنیم.
    چه چیز هایی؟ یک مثالش همین خشونت افسار گسیخته ای است که در نسل های قبل از ما وجود داشت و ما حامل آنها نبودیم. نشانه اش همین که ابتدای انقلاب اکثریت بحث های معروف به “مجادلات جلوی دانشگاه” به خشونت کشده می شد، در حالی که نسل ما قبل از انتخابات و در اعتراضات نشان داد که حامل بیشترین میزان مدنیت و کم ترین میزان خشونت است. قبل از مناظره ها نشان دادیم که مردم ما (به رهبری نسل جوان) می توانند عرصه ی عمومی را خود مدیریت کنند و از خشونت اجتناب کنند.
    نسل ما نسل رو به بلوغی است. نظر من قبل از انتخابات این نبود. می توانی به یادداشت “نامجو و نسل بی حماسه ی من” [http://www.hashemimadani.net/archives/340] مراجعه کنی. اما الان ظرفیت های جدیدی را دیدم. در این یادداشت گفتم که می ترسم همین سرمایه ی اندک از دست برود. آن هم به بدترین شکل ممکن یعنی با خشونت افسار گسیخته!

    نظر توسط اقبالی — 9, نوامبر, 2009 @ 8:13 ق.ظ

  14. مطمئنم كه هم من و هم تو به متعالي بودن ارزشهاي نسل قبل ايمان داريم اما هر دو به روشهاي انتقال اين ارزشها نقد داريم. تو اگر همان سيد مرتضي باشي كه من بيش از 5 سال است كه مي شناسم قطعا با ارزشها و آرمانهاي انقلاب كه ارمان نسل قبلي ما بود(هر چند به طور كامل بر آن اشراف و اطلاعات نداشتند و فقط در دل ايمان قوي به آن داشتند) مخالفت و مباينتي نداري اما به عدم شناخت انان از نيازها و الزامات ارتباط گيري با نسل بعدي خود كه ما باشيم مشكل داري كه من هم دارم. من هم به سياست ها و برنامه ريزي ها و مخاطب نشناسي ها و حقنه كردنهاي ارزشهاي انقلاب توسط نسل قبلي به “نسل بي حماسه” ي خودم مشكل دارم. من هم معتقدم اگر انها ما را به رسميت مي شناختند و براي ما و مسائل و دغدغه هايمان موضوعيت قائل بودند موج سبزي كه تنفر از اين ارزشهاي زوركي از تلاش ها و شعارهايشان مي بارد هرگز به وجود نمي ايد.
    مرتضاي عزيز!
    مشكل از ارزشهاي نسل قبلي نيست مشكل از عدم التزام عملي نسل قبلي به ارزشهاي خودشان است چرا كه تعامل تربيتي درست از ارزشهاي همان نسل است ولي انها نمي دانستند ولي من و تو اين را مي دانيم…

    نظر توسط اقبالي — 9, نوامبر, 2009 @ 9:42 ب.ظ

  15. 139..
    اتفاقت اخیر موضوعاتی گذرا نیستند که بتوان در یک عصر سیگار به دست و نشسته در یک کافه راجع بهش حرف زد.
    بلایی که صد سال اخیر ایران رو تو مشتش گرفته همین وجود نسل سومی هایی است که نه با گذشت شون رابطه خوبی دارند و نه آینده ای رو می تونن متصور بشن!
    آینده ای که همه جار می زنند برای همین هاست . غافل از اینکه جز توده ای از غبار چیز دیگری را نمی توان از آن تصویر کرد.
    نسل سوم بزرگترین عیبشان گیر کردن میان زمین و هوا هستند
    آنها اگر از دفاع مقدس و جنگ و اسلام امام خمینی تنها نام خیابان ها و میادین و سالگردها را می شناختند و با اندکی تسامح و تساهل به آنها ادای احترام می کردند رفته رفته دارند با همه آنها غریبه می شوند و به نظرم یه جوری دچار «گم گشتگی مبنا» می شوند. و جنس این گم گشتگی به این سمت حرکت می کند که واقعا قلبی و هدفمنده.
    دیگه نمی شه گفت که هنوز باید به جوانان ما به عنوان پشتوانه ها و ذخایر انقلاب امیدوار بود مگر اینکه متصدیان و جریان سازان این اواخر خط و مشی خودشون رو تغییر بدن.
    .
    اونها هم فکر می کنند که دارن درست تصمیم می گیرند. بی تدبیری برخی آدما شده مثل آبی که ریخته شده رو زمین و دیگه نمیشه جمع اش کرد..
    .
    به هر حال لحظه لحظه امیدوارم که این کابوس تموم بشه و من بتونم دوباره بدون غصه خیابونای شهرم رو با آرامش و بی اظطراب متر کنم

    ارادت..

    سلام مرتضی جان : دی
    ___________________
    من این تاکیدی که روی “متصدیان امور” می کنی را قبول ندارم. این یک مساله ی اجتماعی است. در لایه هایی از اجتماع خشونت نهادینه می شود. در لایه های دیگری که قربانی خشونت هستند در برابرش مقاومت می شود. و هر لحظه امکان دارد که سرمایه های مدنی ما از دست بروند. من اینطور می بینم!

    نظر توسط قلـــم — 11, نوامبر, 2009 @ 1:44 ب.ظ

  16. کاش برای مشاهده مشارکتی ظاهرتان را عوض می کردید اشکال شرعی هم نداشت! البته فکر می کنم شما زیاد وارد مشارکت شدید و صدای رهگذران را نشنیدید البته چون پیشفرض ما متفاوت است گفتگو بی فایده است اما چند نکته اونها که شعار می دادند مردم به معنای عام نبودند حامعه فکری ما همیشه 2 پاره بوده هنوز هم هست بر خلاف شما من فکر می کنم مردم عادی و همان نسل سوم ما مشغول زندگی خودشان شدن هرچند مسئله اصلی آنها یعنی اقتصاد به حال خودش باقی است و چیز جدیدی رخ نداده مگر اینکه بعضی تضادهای زیر سطح رو آمدند و دوباره سر جایشان برمی گردند البته واقعه خوب این بود که به ما به خاطر ظاهر برچسب نمی زنند و درباره اعتقادمان می پرسند شما هم تقصیر خودتونه اگر مثل خانمهای چادری اون تو نماینده داشتید امروز برچسب نمی خوردید
    _______________________
    فقط یک نکته؛ اصولاً گفتگو بین کسانی در می گیرد که پیش فرض شان متفاوت است. اگر هم نظر بودیم و از یک دریچه به جهان نگاه می کریم که موضوعی برای گفتگو نداشتیم. در ضمن در جواب کامنت های بالا مفصلاً توضیح دادم که چرا تغییر چهره ندادم و تلقی من از “نسل” چگونه است.

    نظر توسط افضلی — 11, نوامبر, 2009 @ 3:56 ب.ظ

  17. من با خشونت عريان كاملا مخالفم ومعتقدم كه اين كار باعث نفرت و دل زدگي و بي توجهي نسبت به مسيول و حتي مردم جامعه ي خودمان مي شود اما فارغ از اين ماجرا تا كي اين قضيه بايد ادامه داشته باشد ؟تا كي شعارهاي پر از ابهام داده شود؟چرا احترام به راي 24ميليون نمي گذارند؟آيا حقانيت با 13 ميليون راي است؟مي گويند مرگ بر ديكتاتور در حالي كه خود عمل ديكتاتوري انجام مي دهند!!!!
    من با نظر شما كه فرموده بوديد فرهنگ ما پيشرفته و سياست ما عقب مانده است مخالفم.به عقيده ي من ماهم فرهنگ وهم سياستمان عقب مانده است!!!
    به عقيده ي من دوستان معترض خود هم نمي دانند چه مي خواهند و اين را مي توان با مرور اعتراضاتشان متوجه شدو در آخر
    چشمها را بايد شست
    جور ديگر بايد ديد
    ______________________
    مخالفم! در این چند وقته آنچه من دیدم این است که مردم در هر دو طرف مدنی رفتار کردند و بیشتر آسیب ها از بعد سیاسی بود.

    نظر توسط هم رشته — 12, نوامبر, 2009 @ 8:32 ق.ظ

  18. [...] اگر از بغض نوجوانی که در خیابان زنجیر خورده بود، ننویسم، چه کسی باور می [...]

    پینگ توسط کلمه » We always win the fight, BANG BANG! - — 12, دسامبر, 2009 @ 11:36 ب.ظ

  19. [...] در کلمه: پایان روایت رسمی | عدالت برای همه | بغض های متراکم | یک پیچیدگی « رویاهای سرزمین [...]

    پینگ توسط کلمه » مه جنگ - — 23, دسامبر, 2009 @ 3:09 ق.ظ

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. | TrackBack URI

نظر بدهيد