آدم ها 11: برای استاد توفیق
پایان نامه را با هر وضعی که بود دفاع کردم و تمام شد. حس خوبی دارم. حس می کنم در پایان نامه ام کاری را کرده ام که می خواستم. نظری را گفتم که در جنبه هایی نظر خودم است، اگر چه نمی توان در یک پایان نامه تمام حرف ها را زد. اما فکر می کنم با یک دوره از زندگی ام خداحافظی کردم. مدتی در یک سنخ نظریات در جامعه شناسی و فلسفه ی علم کار می کردم و الان یک جمع بندی مختصر از دیدگاهم به این نوع نظریات ارائه کرده ام.
همه ی اینها را گفتم که بگویم در ابتدا دغدغه های زیادی داشتم. مهم ترینش این بود که باید استادی پیدا می کردم که زبانش را بفهمم. در طی مدتی که موضوعاتم یکی پس از دیگری رد می شد، به دکتر توفیق برخوردم. اتفاقی فهمیدم که ایشان به تازگی عضو هئیت علمی شده اند. کمی با ایشان صحبت کردم و ابتداً به نظرم آمد ایشان همان استادی است که می خواستم.
دکتر توفیق جلسه ای تشکیل می دادند و بچه هایی که با ایشان پایان نامه داشتند را دور هم جمع می کردند. هر جلسه یکی از بچه ها از کاری که تا به آنجا پیش برده بود، دفاع می کرد و باقی می بایست او را نقد کنند. کار جالبی بود. استفاده ای که هر کس از این جلسات می برد، بی نهایت بود. در جمع، همه اشتیاق پیدا می کردند که بیشتر در موضوع کنجکاوی کنند. هم استاد بیشتر با ابعاد پایان نامه ی دانشجویش آشنا می شد و هم دانشجو می توانست از دیدگاه های متفاوت به کارش نگاه کند. می توانست نکات جدیدی را متوجه شود که ممکن نبود در مصاحبه به صورت تک به تک با استادش به این نکات دست پیدا کند.
من در این جلسات و یک کلاسی که با استاد توفیق گذراندم متوجه یک نکته شدم و آن این است که ایشان ذهن جستجو گری دارند که مدام در حال سنجش صحت هر ادعای مطرح شده است. ذهن ایشان سیال است. ذهن متصلب و منجمد نمی گذارد که دیدگاه های جدید یا دیگرگونه را ببینیم. این ذهن، انسان را بزدل بار می آورد. ذهن متصلب برای حفظ هویتش مجبور است که رادیکال تر شود. مجبور است از دیدگاهش با چنگ و دندان محافظت کند، چون اگر نگاهش از هم بپاشد، آن ذهن نمی تواند به زودی به مأمنی برسد که آرامگاهش باشد. دقیقاً … آرامگاهش! ذهن متصلب برای خود قبری ساخته از نظریاتی که به آنها عادت کرده و می ترسد که هر لحظه آرامش مرگ بارش از هم بپاشد.
در برابر آن، ذهن خلاق، سیال است. ممکن است پایگاه محکمی در یک ایده داشته باشد. ابعاد آن را بشناسد و به ایده اش وفادار باشد، ولی از این وفاداری برای خود یک قبر درست نمی کند. برای خود آرامش دروغین نمی بافد که از دست دادن آن برایش سهمگین باشد. برای همین اعتماد به نفس دارد. نمی ترسد. پس نمی ترساند. بارها در کلاس استاد توفیق کسی حرفی زده که کاملاً بی معنا بوده. استاد سعی می کرد از همان کلام بی معنا سخنی بیرون بکشد و آن فرد را با روند کلاس همراه کند.
ابتدای پایان نامه نه برای تعارف که به راستی، عقیده ام را نوشته ام که: “این از سعادت من بود که توانستم در آخرین سال حضورم در دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبائی با این استاد گرامی آشنا شوم و از کلاس ها و راهنمایی های ایشان استفاده کنم. در واقع نقاط قوت این تحقیق تا حد زیادی مدیون نبوغ ستودنی ایشان در بیان نکات ریز و راه گشاست”. “نبوغ ستودنی” شاید تنها توصیف مطابق با واقع از ویژگی آن ذهنی باشد که من دیدم.
شعر زیر را مرحوم قیصر امین پور برای استاد راهنمایش استاد شفیعی کدکنی گفته است. شعر جالبی است. وقتی مدت ها پیش این را خواندم، گفتم این را می گذارم برای روز فارغ التحصیلی و برای استاد توفیق می خوانمش.
بهترین لحظه ها
روزها
سالها را
-با تمام جوانی-
روی این پله های بلند و قدیمی
زیر پا می گذارم
بین بیداری و خواب
روبروی تو در لحظه ای بی کران می نشینم…
راستی باز هم می توانم
بار دیگر از این پله ها
خسته
بالا بیایم
تا تو را لحظه ای بی تعارف
روی آن صندلی های چوبی
با همان خنده ی بی تکلف ببینم؟
بهترین لحظه ها…
لحظه هایی که در حلقه ی کوچک ما
قصه از هر که و هر کجای زمین و زمان بود
قصه ی عاشقان بود
راستی
روزهای سه شنبه*
پایتخت جهان بود!
پ.ن *: قرار من و استاد توفیق یک شنبه ها بود، نه سه شنبه ها! اما با این حال وزن شعر به هم نمی ریزد: “راستی/ روزهای یه شنبه/ پایتخت جهان بود!” : )
جلسه ی دفاعیه بیست مهر 1388


گفتم که انشاءالله کلاه 6گوش!:))
______________
ان شا الله : )
نظر توسط مهاجر کویر — 14, اکتبر, 2009 @ 1:32 ق.ظ
بعععله سر تو و دکتر توفیق سلامت به کوری چشم پوزیتیویسم سخیف!
: )
______________________
: ))
نظر توسط آپاچی — 14, اکتبر, 2009 @ 7:31 ق.ظ
یه گروه میگویند : خزعبلات علمی ! نسبی اندیشی مطلق ! یه گروه دیگه میگویند :اپوزیتویسم مبتذل ! جزم اندیشی . اصلا هر چی گفتی تو یقت .خودتی . آینه !
دیالوگ صفر !
این وسط من عاشق چهره ی آروم خانوم دکتر قادری که انگار داره با همه ی اجزاء صورتش ،از ته دل به هر دو می خنده .
________________________
: )
نظر توسط زهراانتظاری — 14, اکتبر, 2009 @ 10:58 ق.ظ
139..
سلام مرتضی جان
آقا مبــــارکـــآ باشه…
من شرمنده که نتونستم برسم خدمتتون
اما شنیدم هنر نمایی ات رو از دوستان
امیدوارم کلی موفق باشی و اینـــا
کلی ارادت و این ها…
________________
سلامت باشی! دشمنت شرمنده.
نظر توسط قلم — 14, اکتبر, 2009 @ 12:20 ب.ظ
تبريك مي گم بهتون!
باز هم دلم براي درس و دانشكده حسابي تنگ شد
_______________
متشکر! : )
نظر توسط هفت آسمان — 14, اکتبر, 2009 @ 12:57 ب.ظ
تبریک…
_______
سپاس …
نظر توسط اقبالی — 14, اکتبر, 2009 @ 1:20 ب.ظ
آقاي سيد مباركه
اميدوارم مراحل بعدي را نيز به موفقيت بگذراني
__________________
سلامت باشی آقا یوسف!
نظر توسط يوسف ش — 14, اکتبر, 2009 @ 6:54 ب.ظ
آقا سيد در متنِ شهاب كه نگفته هليا دختر مهتابه فقط گفته هليا فرزند ازدواج دو مليته، يعني همون دورگه است، فرزندِ ازدواج مريم - خواهر علي- و اون الجزايريه ابوراصف است.
ارادنمد
_____________________
احتمال قریب به یقین متن را اصلاح کرده اند. با آقا شهاب چک کنید. در نسخه ی قبلی نوشته بودند ازدواج مهتاب و آن برادر افریقایی.
نظر توسط يوسف ش — 14, اکتبر, 2009 @ 8:29 ب.ظ
درود بر شما بخاطر این نوشته ی فوق العاده
بازم تبریک
_____________
متشکر و درود متقابل!
نظر توسط مریم لطفی — 14, اکتبر, 2009 @ 9:45 ب.ظ
سلام
لطفا e-mail تونو چک کنید.
نظر توسط سال چهارمی — 14, اکتبر, 2009 @ 11:20 ب.ظ
سلام منم در دفاعیه بودم فکر میکردم پایان نامتون کاربردی کمی شوکه شدم که نظری بود اما خوشحالم که اومدم با همه ی اعصابی که از استاد راهنماتون ازمون خورد شد.
_________________________
اِ … چرا؟ استاد راهنما به این خوبی!
تذکر: در جلسه ی دفاعیه بر اساس قانون استاد راهنما حق صحبت و دفاع نداره.
نظر توسط meshkat — 15, اکتبر, 2009 @ 1:49 ب.ظ
سلام. حالا که اینطور شد بازم تبریک : )
خوبه که حق مطلب رو در باره ی دکتر توفیق ادا کردید. به امید روزهای بهتر برای شما و دانشجویان خوب دانشکده ی ما.
_______________________
: )
نظر توسط از زندگی — 15, اکتبر, 2009 @ 8:46 ب.ظ
ببخشید منظورم داور بود
نظر توسط meshkat — 15, اکتبر, 2009 @ 9:34 ب.ظ
همه ما از این دانشکده فارغ می شویم اما آنچه باقی می ماند پایان نامه هامان است مثلاً تولید علم از جانب ما. از شما به خاطر راهنمایی دکتر توفیق کاری بهتر از این انتظار می رفت اما جز ناسزا به پوزیتیویسم -کار هر روزه ما- چه کردید؟ من دکتر توفیق را با عبارت «اهل تفکر عمیق» توصیف می کنم اما شما تصور تفکر عمیق را دارد نه خود آن را . امیدوارم خارج از ایران واقعیت بهتری تجربه کنید!
__________________________
هنوز پایان نامه ام آرشیو نشده. تا بیست روز دیگر که آرشیو شد از شما می خواهم اگر که مایل بودید بخوانیدش و بعد نظرات انتقادی تان را برایم بفرستید. به هر حال امضای استاد توفیق پای آن پایان نامه است و اعتبار ایشان هم هست و تا به حال تائید بی شائبه ی ایشان افتخار کارم بوده. در واقع مقاله یا مقالاتی از پایان نامه به نام من و استاد به زودی چاپ می شود.
نظر توسط افضلی — 16, اکتبر, 2009 @ 11:14 ب.ظ
ممنون از راهنماييات حق با شما بود …
__________
: )
نظر توسط يوسف ش — 17, اکتبر, 2009 @ 12:31 ق.ظ
مرتضای عزیز،
تبریک میگم و خوشحالم که از نتیحه ی کار راضی بوده ای : ) امیدوارم که به خواسته های بعدیت برسی و همیشه راضی باشی. : )
____________________
متشکر! : )
نظر توسط پویان — 17, اکتبر, 2009 @ 3:56 ق.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
شرمنده دیر خدمت رسیدم برای عرض تبریک
ان شاء الله موفقیت های آتی
___________________
خواهش می کنم. سپاس : )
نظر توسط ترلان — 17, اکتبر, 2009 @ 10:37 ق.ظ
تبریک به خاطر پایان نامه و وبلاگ جدیدتون من دیر به دیر سر می زنم
ایجا مثل اینکه همه آشنا هستند و ما غریبه
من در مقطع کارشناسی درس میخونم وهم رشته با شما دراین مقطع
در جلسه دفاعیه تون حضور داشتم و با توجه به ذهنیتی که قبلا نسبت به پایان نامه داشتم تصور می کردم که باید کاربردی می بود ولی فارغ از این که پایان نامه به قول استاد احمدنیا کیفی هم می تونه باشه و برای شما این گونه بود یک منظر دیگه ای رو پیش چشم ما باز کردید
هرجاکه هستید موفق و پیروز باشید
___________________________
همین که هم رشته هستید نشان می دهد که غریب نیستید. نبینم که بچه های هم رشته ای توی وبلاگ من غریب باشن. : ) همین اسم “هم رشته ای” هم بد نیست. از این به بعد آمدید با همین اسم نظراتتان را بفرمایید. در هر حال متشکرم!
نظر توسط هم رشته — 18, اکتبر, 2009 @ 10:50 ق.ظ
سلام
مباركه، نمي دونستم
در مورد دكتر توفيق و ذهن سيال، كاملاً باهات موافقم
به اميد آزادي و برابري
__________________
متشکر! به امید تحقق عدالت علوی
نظر توسط كاوه — 18, اکتبر, 2009 @ 1:42 ب.ظ
من هم هم رشته ایتون هستم. اما نه اون یکی!
اولا تبریک فراوان و خسته نباشید جانانه!
دوما تشکر که حرف دل دانشجوها رو در مورد دکتر توفیق زدید. واقعا امیدوارم دانشکده هم قدر ایشون رو یدونه.
سوما اگر میشه بگید موضوع پایان نامتون چی بود و از تجربه ی جلسه ی دفاع هم بنویسید.
راستی این دفاع شما خیلی معروف شده ها!
____________________________
به به! جناب “هم رشته ای 1″ دیدید غریب نیستید؟! شاهد از غیب رسید.
جناب “هم رشته 2″: اولاً که خواهش می کنم، لطف دارید. ثانیاً امیدوارم همینطور بشه. ثالثاً در مورد پایان نامه، قبل از این زیاد نوشتم مثلاً به اینجا ها سر بزنید:
ابتدا در پست “کار جامعه شناس-کار فیلسوف” دعوای اصلی ما با برخی دیدگاه ها را مطرح کردم که منجر به عدم تصویب چندین طرح پایان نامه ام شد: http://www.hashemimadani.net/archives/56
بعد در “انسان به تمام معنا” تکه ای از پایان نامه ام را آورده ام که به نظرم بخش مهمی است و تکه ای از مقاله ای است که به زودی به طور مشترک با دکتر توفیق چاپ خواهیم کرد: http://www.hashemimadani.net/archives/542
در “بهت بودا” تکه ای از کار تجربی پایان نامه را به صورتی دیگر روایت کردم و از اثرات این تحقیق بر خودم نوشتم: http://www.hashemimadani.net/archives/591
در پست “دفاعیه” هم خبر روز دفاع را داده ام و هم اینکه اشاره ای کلی به موضوع پایان نامه کرده ام: http://www.hashemimadani.net/archives/634
پیشنهاد می کنم چند روز دیگر که پایان نامه آرشیو شد، اگر مایل بودید آن را مطالعه کنید و نظرتان را برایم بنویسید. سپاس فراوان بابت توجه تان!
نظر توسط هم رشته ای 2 — 25, اکتبر, 2009 @ 4:10 ب.ظ