14, سپتامبر, 2009

پایان روایت رسمی

دسته: مطالعات اجتماعی /مطالعات فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني – 12:49 ق.ظ

تأملی در مورد پیامدهای اجتماعی حوادث پیش و پس از دهمین انتخابات ریاست جمهوری

                 

عنوان ابتدایی مقاله “لبنانیزه شدن ایران” بود که با مشورت با دوستان مجله “راه” عوض شد (*). باید اشاره کنم که این مقاله مبتنی بر یادداشت ها و مشاهدات من است از دو هفته پیش از انتخابات تابستان داغ هشتاد و هشت و یک ماه بعد از آن. در تمام این روز ها سعی من این بود که مشاهدات و مصاحبه های روزمره ام از فعالیت های سیاسی مردم را به طوری منتظم گردآوری کنم. منتظر دیدگاه های نقادانه ی دوستان هستم.

مجله ی راه: شاید یکی از مهم ترین اتفاقات سیاسی سال های اخیر، مناظره ی انتخاباتی میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد بود که شب سیزده خرداد امسال برگزار شد. برنامه ای که میلیون ها مخاطب در سراسر جهان داشت. هدف یادداشت پیش رو این است که به تبعات این مناظره و انتخابات 22 خرداد، در سیاست و جامعه ی امروز ایران بپردازد. به نظر می رسد که هفته ی آخر تبلیغات نامزد های ریاست جمهوری و هفته ی بعد از انتخابات، دوره ی مهمی برای جامعه ی ایرانی بود. در این دوره ما شاهد یک تغییر عمده در جامعه مان بودیم. در زیر به این تغییر، که “لبنانیزه شدن ایران” می نامیم، خواهیم پرداخت. این یادداشت تحلیلی بر وقایع اخیر نیست بلکه به نوعی “توصیف تئوریک” حوادث  قبل و بعد از انتخابات است. تأملی است بر اینکه در این دوره در عمق اجتماع (و نه رویه ی سیاسی) چه حوادثی روی داد.

 

1. تناقض ایرانی:

وقتی که در ماجرای جنگ غزه می بینیم که روشنفکران ایرانی -بر خلاف روشنفکران دیگر نقاط جهان- حتی از محکوم کردن این نسل کشی اجتناب می کنند، سوالی برایمان پیش می آید که این دوگانگی رفتاری ناشی از چیست؟ چرا کسانی که گاه حتی مجازات قصاص برای جنایت کاران را نیز نمی پذیرند، ناگاه در برابر یکی از بزرگترین نسل کشی های زمانه ی ما ساکت می شوند؟ از سوی دیگر چرا هنگامی که طلبه ی سیرجانی برای اعتراض به زمین خواری های سیرجان اقدام به راهپیمایی می کند، یک نفر –تاکید می کنم حتی “یک نفر” – از اصولگرایان و دولتیان به حمایت بر نمی خیزند؟ آنها نیز در برابر این اعتراض سکوت می کنند. کسانی که می توانند ساعت ها درباره ی “عدالت” و لزوم آن برای جوامع بشری صحبت کنند، حتی از بیان یک جمله در تائید این اقدام خودداری می کنند. این رفتار های متناقض از کجا نشأت می گیرد؟

به نظر می رسد که چه روشنفکران و اصلاح طلبان سیاسی، چه بسیاری از متفکرین جبهه ی فرهنگی انقلاب اسلامی و سیاست مداران اصولگرا ، دولت مردان ایران و حتی عامه ی مردم، در یک الگوی کنش شریکند. من در اینجا می خواهم درباره ی این الگوی مشترک صحبت کنم.

قراردادی نانوشته میان افراد داخل در این “ما”- مایی که خود را ایرانی می نامیم- وجود دارد. ما دنیا را از پس ِ یک دوگانگی می بینیم؛ دوگانگی “روایت رسمی” و “روایت غیر رسمی” یا زیر زمینی. “روایت رسمی” یعنی نوعی تفسیر وقایع که از سوی حکومت بیان می شود. عمده ترین بلند گوی بیان این روایت رسمی، صدا و سیما است. صدا و سیما واقعیات جامعه و جهان را به گونه ای انحصاری بازنمایی می کند.

در برابر این قدرتِ انحصاری ِ صدا و سیما و سایر رسانه های حکومتی، مقاومت هایی شکل می گیرد. این مقاومت ها ممکن است متعلق به هر گروهی باشد. یک نمونه ی این مقاومت ها، موسیقی معروف به موسیقی زیر زمینی است و گونه ای دیگر از این ها تجمعات قانونی و غیر قانونی است که از سوی برخی کنشگران عرصه ی اجتماعی صورت می گیرد؛ از تجمعات دانشجویان بسیجی در برابر قوه ی قضائیه گرفته تا تجمعات برخی فمنیست ها در برابر مجلس یا تجمعات هواداران موسوی بعد از انتخابات. اینها صداهای اعتراضی هستند به برخی عناصر، جریانات یا رویکرد های درون حکومت، صداهایی که جایی در بازنمایی رسمی صدا و سیما و دیگر رسانه های رسمی ندارند. بازنمایی رسمی برای خود مرزهایی را می شناسد و تعریف می کند که هیچگاه از آنها عدول نمی کند. رسانه های رسمی هر گاه –در شرایط خاص- بخواهند به این روایت های غیر رسمی بپردازند، با انواع برچسب ها به آن می پردازند.

گاه روایت غیررسمی منتسب به “افراطیون” می شود-مانند قضیه ی طلبه ی سیرجانی-، گاهی مربوط به برانداز ها و غرب زده ها –مانند فعالیت های مربوط به آنچه که روشنفکران، “حقوق بشر” می خوانند- و گاه برچسب نیهیلیست بودن یا شیطان پرست بودن به آنها می خورد- مانند نوع برخورد روایت رسمی با موسیقی های زیر زمینی. البته لازم به یادآوری است که ممکن است که ما هر یک از این برچسب ها را قبول داشته باشیم یا نه، مساله بر سر این نیست. بحث بر سر منطق عملکرد “روایت حکومتی” است. در این منطق، حکومت سعی می کند، برچسب های خود را به عنوان تنها قرائت معتبر از یک واقعه ارائه کند. در مقابل ِ این روایت انحصار طلبانه، روایات دیگری نیز ادعای اعتبار دارند. آنها در فضای محدودی در لایه های زیرین جامعه به حیات خود ادامه می دهند.  

پس تا به حال روایت های موجود در جامعه را به دو بخش “روایت های رسمی” و “روایت های غیر رسمی” تقسیم کردیم. اکنون به سوالات ابتدایی این بخش باز می گردیم. چرا آن تناقض میان اعتقاد و عملکرد افراد جامعه ی ما –چه خواص، چه عوام-وجود دارد؟ در جواب گفتیم که همه ی ما از یک الگوی کنش پیروی می کنیم. با توجه به مسایل مطرح شده می خواهیم بگوییم که همه ی ما از پس ِ این دوگانگی به جامعه و حوادث سیاسی و اجتماعی آن نگاه می کنیم. حال بسته به تعلقات گروهی و حزبی مان یا روایت رسمی را معتبر می دانیم یا روایت های غیر رسمی را، اما در هر صورت این تقسیم بندی را نقطه ی عزیمت شناختمان از دنیای پیرامون خود قرار می دهیم.

روشنفکران و اصلاح طلبان چون به روایت های غیر رسمی و ضد حکومتی تعلق خاطر دارند، زمانی که در روایت رسمی، جنایت غزه به شدیدترین وضع ممکن محکوم می شود، سکوت می کنند. چون سخن آنها در این زمینه باعث می شود که در کنار روایت رسمی قرار گیرند. در این صورت حتی ممکن است این اظهار نظر آنها به نوعی تسلیم به حریف تلقی شود یا حتی به عنصری در بازنمایی حکومتی بدل شوند. پس برخلاف برخی از اعتقادات خود، سکوت می کنند.

این داستان برای اصولگرایان هم صادق است. اگر آنها از طلبه ای که تخلفات جنبه هایی از نظام را بر ملا کرده است، حمایت کنند، ممکن است به نوعی برداشت شود که آنها از اصول خود بازگشته اند. در صورتی که آنها همیشه از روایت های غیر رسمی با برچسب های نفی کننده یاد می کردند، اکنون هم صلاح نمی بینند که برای حمایت از یک صدای معترض، هویت خود را به مخاطره اندازند.

آنهایی که برخی “راست” می خوانندشان از زاویه ی روایت رسمی به اوضاع نگاه می کنند و روایات غیر رسمی را رد می کنند و آنها که “چپ” می خوانندشان از زاویه ی روایات غیر رسمی به وقایع می نگرند پس در برابر ِ روایت رسمی مقاومت می کنند. اما هر دوی آنها این دوگانگی را به رسمیت می شناسند.

 

2. گسست هایی که آشکار می شوند:

حال باز می گردیم به هفته های میانی خرداد ماه که کاندیداهای ریاست جمهوری تلاش می کردند که نظر مردم را به خود جلب کنند. این رقابت ابتداً مانند هر رقابت دیگری در سایر انتخابات ها، برای جلب نظر رای دهندگان صورت می گرفت و  از ابزار های مشابهی برای تبلیغ استفاده می شد. اما یک عنصر در این بین وجود داشت که برای ایرانیان تازگی داشت. کاندیداها می بایست در یک مناظره ی تلویزیونی شرکت کنند. باز، ابتداً، به نظر می آید که درست است که اینگونه روبرو شدن کاندیدا ها و جدال در برابر دیدگان چندین میلیون ایرانی، پدیده ای تازه است اما مگر چقدر این تقابل اهمیت دارد؟ به نظر ما این ویژگی مبارزات انتخابات دهم ریاست جمهوری، از اهمیت زیادی برخوردار است. این اهمیت ناشی از این است که برای اولین بار در دهه های اخیر روایت رسمی در درون دستگاه تبلیغاتی خود روایت های حاشیه ای و غیر رسمی را –آن هم به شدید ترین نوعش- جای می داد.

هر دو سوی این مناظره به نوعی نماینده ی یک روایت غیر رسمی بودند. از یک سوی احمدی نژاد، به یکباره نام چندین تن از سران نظام را به عنوان “مفسد اقتصادی” می آورد. اینکه افراد نام برده شده و خانواده شان گاه در عملکردشان از رانت برخوردار بودند، روایتی غیر رسمی است که سابقه ای طولانی در دهه های اخیر دارد و در لایه های زیرین اجتماعی، بسیاری افراد به این روایت اعتقاد داشته و دارند. اما برای اولین بار است که این روایت غیر رسمی وارد عرصه ی عمومی می شود، آن هم از طریق یک رسانه ی جمعی و انحصاری که همیشه روایت رسمی را نمایندگی می کرد و در برابر روایت های غیر رسمی به شدت مقاومت نشان می داد.

از سوی دیگر روایت غیر رسمی ِ دیگری که در این چهار سال پیرامون رفتار های دولت نهم شکل گرفته بود، این بار نیز توسط میر حسین موسوی نمایندگی می شد. روایتی که در برابر تاکیدات احمدی نژاد بر مفسد بودن برخی سران نظام، دولت او را محکوم به دروغ گویی و ضدیت با قانون می کرد. از زمان روی کار آمدن دولت نهم جوانه های این روایت غیر رسمی در لایه های زیرین بخش هایی از جامعه وجود داشت. در این روایت غیر رسمی، عملکرد دولت با وعده هایش ناساز بود و نتایج کارش آنچنان که روایت رسمی می گفت درخشان نبود.

در روزهای باقی مانده تا انتخابات –یا به بیان دقیق تر در هفته ی پایانی تبلیغات- نبردی بین دو روایت غیر رسمی در گرفت. نبردی که نقطه ی شروعش در تلویزیون بود؛ همان رسانه ای که تا به حال به هیچ کدام از این روایت های غیر رسمی نمی پرداخت. گویی مواد مذابی از درون زیرین ترین لایه های جامعه وارد عرصه ی عمومی شده بود. این چالش ِ خود خواسته، توسط راویان روایت رسمی تحمل می شد چون مردمسالاری دینی چنین لحظاتی را در قانون پیش بینی کرده بود که “سرکوب شدگان” بتوانند، خود را به مردم عرضه کنند. اما هیچ گاه تصور نمی شد که این ظهور روایات غیر رسمی با این شدت باشد. شوک حاصل از این مناظره برای جامعه شدید بود. این شوک ناشی از بی سابقه بودن این واقعه بود.

در هفته ی آخر تمام عرصه های جامعه تبدیل به صحنه ی نبرد این دو روایت شده بود. در دو سوی مبارزه، دو رذیلت اخلاقی وجود داشتند، هر جناح در این مبارزه خود را نماینده ی مبارزه با رذیله ی اخلاقی طرف ِ دیگر معرفی می کرد. یکی می خواست که “صداقت” را به صحنه ی سیاسی بازگرداند و دیگری می خواست “فساد اقتصادی” را از سیاست بزداید. وقتی می گوییم که تمام عرصه های جامعه محل تقابل این دو روایت بود، دقیقاً منظورمان تمام عرصه هاست؛ چه عرصه ی فیزیکی شهر ها –یعنی خیابان ها و میادین -، چه عرصه ی خصوصی- جمع های خانوادگی- و چه عرصه های رسمی و حکومتی، مانند تلویزیون.

نکته اینجاست که این تقابل، نبرد دو روایت غیر رسمی بود. برای اولین بار در دهه های اخیر آن دوگانگی پیش گفته (روایت رسمی و روایت غیر رسمی) مساله ساز نبود. برای اولین بار این دوگانگی شکست. صدای شکستن این دوگانگی به حدی بود که جامعه را دچار شوکی مهیب کرد. آنچه در خیابان ها دیدیم جلوه ای از این شوک بود.

 

3. لبنانیزه شدن ایران:

اینگونه بود که در عرصه ی اندیشمندان شاهد موضع گیری هایی بودیم که برایمان عجیب می نمود. فرهاد جعفری –نویسنده ای سکولاریست – از احمدی نژاد حمایت می کند. در میان متفکرین و کنشگران جبهه ی فرهنگی انقلاب اسلامی، حسین کچویان، سعید زیباکلام، وحید جلیلی، حجت الاسلام پناهیان و برخی دیگر از احمدی نژاد حمایت می کنند. اما از دیگر سوی از میان همین متفکرین و کنشگران جبهه ی فرهنگی، دکتر داوری اردکانی، سید مهدی شجاعی، عبدالله شهبازی، پیش تر ها افروغ و بنابر برخی شنیده ها برخی از علمای برجسته، از احمدی نژاد به تندی انتقاد می کنند و در مواردی به سمت موسوی می روند.

آن دوگانگی ساده که به حیات ما نظم می داد و کمک مان می کرد که در سایه ی یک تقلیل گرایی با آسودگی زندگی کنیم، اکنون در برابر دیدگان همه مان تکه تکه شد. “حرف های مگو” به سطح آمده بود. پس اختلافاتی که همیشه از نظر ما دور بود، اینگونه بر ملا شد.

من به هیچ وجه موافق آن دیدگاهی نیستم که وحید جلیلی در نامه اش خطاب به سید مهدی شجاعی بیان کرد. سید مهدی شجاعی در نامه ای به احمدی نژاد از رفتار انتخاباتی او به شدت انتقاد کرده بود. جلیلی نوشت:

شما چرا با فائزه و مهدی و محسن و یاسر و کرباسچی و موسوی و هاشمی و کروبی و ناطق‌نوری و [...] این قدر به “قاعده بازی ” علاقه مند شده‌اید؟ سید عزیز! نفسم تنگ شده است وقتی شما و دیگر دوستان عزیز را می‌بینیم که چگونه بی‌ عبرت‌گرفتن از سرنوشت خواص تاریخ اسلام با کسانی همسنگر و هم‌جبهه شده‌اید که تا دیروز علیه شان شمشیر می زدید؟ (1)

به نظر من، آنگونه که جلیلی معتقد است شجاعی به پیشینه ی انقلابی خود پشت نکرده بود. شجاعی تغییر نکرده است، این جامعه است که در این هفته ها تغییر کرده. حالا با به چالش گرفته شدن روایت رسمی و ظهور انواع روایت های غیر رسمی دیگر هر کس به تنهایی مجبور بود که در فرصت ِ مانده تا انتخابات، موضع خود در برابر دو نوع رذیلت اخلاقی و نمایندگان آن دو را روشن کند. موقعیت از نظر بسیاری از مردم، مبهم است. بسیاری را می شناسم که در این هفته ی پایانی نمی دانستند که کدام طرف را می بایست بگیرند. چون دیگر یقین ناشی از حکمرانی انحصاری یک کلان روایت رسمی وجود نداشت.

از این حیث است که این دوره ی دو هفته ای، موقعیت مبهمی را در برابر ایرانیان قرار داد. این اولین تجربه ی جدی از زندگی در یک جامعه ی چند صدایی بود. در جامعه ی چند صدایی هر فرد بنا به “ارزشهایش” می بایست از میان روایت ها یکی را انتخاب کند و به آن وفادار بماند. دیگر نمی توان در سایه ی یک کلان روایت انحصاری به وحدت رسید. آنگونه که پیش از این دوره، اینگونه بود.

این سخن به معنای آن نیست که برای جامعه ی چند صدایی هیچ نوع وحدتی متصور نیست. بلکه این بار وحدت بنا به شباهت هاست نه با در نظر گرفتن تفاوت ها. حال برای اولین بار در تاریخ معاصر(بدون در نظر گرفتن دوران طلایی ابتدای انقلاب اسلامی) دوره ای می رسد که ما سیاست ورزی پیچیده را تجربه می کنیم.

باز از این حیث است که این موقعیت را “لبنانیزه شدنِ” ایران نامیدیم. لبنان کشوری واحد –مانند ایران- نیست. مجموعه ای از جزایر نژادی، اعتقادی و سیاسی است. مسیحی، شیعه، سنی، کمونیست و لیبرال در کنار هم زندگی می کنند. موقعیت جزیره جزیره ای لبنان در دنیای امروز بی سابقه نیست اما در خاورمیانه کم نظیر است. در این نوع جامعه است که سیاست ورزی ِ پیچیده شکل می گیرد.

مثلاً همان گونه که می دانیم حزب الله لبنان در بده بستان های سیاسی، به عمد، گاه تعدادی از صندلی های مجلس را به احزاب مسیحی هم پیمان خود می دهد. اینگونه است که در یک سیاست کاملاً پیچیده و در برخورد با معادلات چند مجهولی سیاسی، می تواند محبوبیت خود را همچنان بالا نگاه دارد. منظور از “سیاست ورزی جدی” آن نوع سیاست ورزی است که از تبعات آن این است که دختری مارونی در شمال لبنان عکس سید حسن را در دست می گیرد؛ عکسی که بر روی آن نوشته شده است: “الشریف”.

 

جامعه ی ایران با پدیده ی بی سابقه ی مناظره ها در صدا و سیما مواجه شد و این پدیده، آن انگاره ی دوگانه ی روایت رسمی و غیر رسمی را به چالش کشید. از این پس باید به سیاست ورزی پیچیده در همه ی سطوح عادت کنیم. باید مبنای ائتلاف مان با دیگران را بنابر شباهت ها بگذاریم نه تفاوت ها. اردکانی و شجاعی و افروغ جزو متفکران و نویسندگان جبهه ی فرهنگی انقلاب اسلامی هستند، همان گونه که جلیلی، زیباکلام و کچویان در این مقوله می گنجند. اما باید بپذیریم که تمام مواضع ما یکسان نیست و نخواهد بود. اگر بنابه زمانه ای هم اینگونه به نظر می رسید برای این بود که این اختلافات دیده نمی شد، نه این که هیچ گاه وجود نداشت. نتیجه ی لبنانیزه شدن ایران این است که ائتلاف ها از هم می گسلد و نوع جدیدی از ائتلاف (مبتنی بر شباهت) شکل می گیرد.

 

4. اعتراض ِ ساکت به سبک طبقه ی متوسط:

نتایج انتخابات برای بسیاری از حامیان میرحسین موسوی “بهت آور” بود. اعلام رای بیست و چهار میلیونی احمدی نژاد و چهارده میلیونی موسوی، باعث شد زمزمه های تقلب در انتخابات بر سر زبان ها بیافتد. بعد از اعلام نتایج تجمعات بسیاری در رابطه با انتخابات صورت گرفت. به خصوص راهپیمایی حامیان موسوی در 25 خرداد از میدان انقلاب تا آزادی بعد از تجمع حامیان احمدی نژاد در روز قبل در میدان ولی عصر برگزار شد.

لبنانیزه شدن ایران در اینجا بیشتر خود را نشان داد. گروه های مختلفی از مردم به شدت از کاندیدای خود حمایت می کردند. بسیاری از اعتراضات به درگیری منجر می شد. اما نه درگیری مردم با مردم که تعدادی اغتشاشگر با نیروهای امنیتی. رسانه ی رسمی ترجیح می داد که همه ی معترضین را اغتشاشگر بداند و جایی برای اعتراضات مسالمت آمیز آنها نگذارد.

فضای آزاد و جامعه ی چند صدایی ِ قبل از انتخابات سریعاً تبدیل به یک جامعه ی به شدت کنترل شده و نظامی شد. مسدود شدن سامانه ی پیامک تلفن های همراه، فیلتر شدن بسیاری از سایت ها (مانند: یوتیوب، فیس بوک، و سایت های خبری حامی موسوی) و درگیری های خیابانی، مدام به التهاب جامعه می افزود. در چنین فضایی که جامعه تشنه ی خبرهای تازه است و راه های قانونی برای رسیدن به خبرهای “موثق” فیلتر شده اند و صدا و سیما هم اخبار را سانسور می کند، بازار شایعات داغ می شود و این خود التهاب را تشدید می کند. در این میان یک راه حل زود بازده اجازه ی سخنرانی به معترضین در صدا و سیما بود که تا حد زیادی التهاب معترضین را کاهش می داد. آنها با این کار می فهمیدند که می توانند به صدا و سیما (رسانه ی روایت حکومتی) اعتماد کنند. اما چنین نشد.

در چنین فضایی است که سوالی از تبعات این راهپیمایی ها و اعتراضات به وجود می آید. به نظر می رسد ایرانیان بعد از تجربه ی یک دوره ی طلایی آزادی در جامعه ای چند صدایی، با یک یأس جدی مواجه شدند. طرفین ماجرا می خواستند که اخبار را از یک رسانه ی قابل اعتماد دریافت کنند. با مسدود شدن تمام راه های ارتباطی، دیگر امیدی به یافت شدن چنین مسیر مطمئنی نبود. یأس حاصله، محدود به یک طرف دعوا نبود. تمام جامعه درگیر این یأس شد.

ضعف مدیریت بحران ِ دولت مردان که به نظامی شدن فضا منجر شد، همراه با مدیریت خودجوش معترضین باعث شد فضا بیشتر به سمت جزیره ای شدن ایران برود. الله اکبر های در شب همراه با راهپیمایی های “سکوت” باعث قدرت نمایی معترضین بود. در حالی که در مقابل، تنها تفکر نظامی و سخت افزاری کار را پیش می برد.

اعتراض های گسترده ی معترضین، پیامدهای مهمی برای ایران امروز داشت. از جمله ی آنها این که جزیره های کوچکی به هم متصل شدند و تشکیل یک بدنه ی واحد دادند. در ذیل بیشتر به این ادعا می پردازم.

 

نمی توان این واقعیت را در نظر نگرفت که انقلاب اسلامی 1357، انقلابی کاملاً مردمی بود. در این انقلاب اقشار مختلفی از مردم بر ضد حکومت طاغوت به پا خاستند. کنشگران سیاسی زیادی می خواستند که رهبری این جنبش را به عهده بگیرند اما با توجه به بافت مذهبی و سنتی ایران آنکه بیش از همه مورد اقبال قرار گرفت یک مرجع تقلید با عمامه ای سیاه و محاسنی سپید بود؛ امام خمینی (ره).

قدرت رهبری امام تا جایی پیش رفت که کم کم تا سالهای 1355، برخی از گروه های کمونیستی و ملی-مذهبی هم مایل بودند که تحت هدایت او به مبارزه بپردازند. “وحدتِ” به وجود آمده بین قشر های مختلف، یکی از دلایل پیروزی انقلاب بود. اهمیت همین عنصر “وحدت” است که در سخنان امام برجستگی زیادی دارد و به عنوان عامل پیروزی بر آن تاکید می شود.

پس باید پذیرفت که خرده روایت های غیر رسمی بسیاری در شکل گیری انقلاب 57 شریک بودند که بعد ها حکومت ایران کم و بیش روایت آنها را در مقاطعی بازنمایی می کرد و می کند. تا حدی که آنها به صورت مسالمت آمیز به صورت جزایری پراکنده، بدون وحدت، بدون خواست مشترک و بدون تابلوی مشترک زندگی می کردند.

در دوره ی یک هفته ی قبل از انتخابات –کم و بیش مانند دوره ی بعد از دوم خرداد 1376- این خرده روایت های پراکنده کمی بازنمایی رسمی یافتند اما چون هنوز موانع ِ در برابر آنها سهمگین بود، تابلوی مشترک و مورد وفاقی پیدا نکردند و هیچگاه این جزایر پراکنده نتوانستند در کنشی مشترک با شعار و تابلویی مشترک حضور پیدا کنند. بنابراین هنوز پراکنده ماندند.

ویژگی خاص دوره ی بعد از انتخابات ریاست جمهوری دهم این بود که آنها در یک کنش مشترک و با شعاری مشترک و تابلویی مشترک وارد عرصه ی سیاسی و اجتماعی شدند. راهپیمایی روز 25 خرداد از انقلاب تا آزادی، یا راهپیمایی در عزای کشته شدگان تجمع قبلی از میدان امام خمینی (ره) تا میدان انقلاب در 28 خرداد و اعتراضات مدنی پس از آن از جمله ی این کنش های سیاسی مشترک است که نتیجه ای مهم در بر دارد؛ به هم پیوستن این جزایر پراکنده برای خواستی سیاسی.

ویژگی این اعتراضات، وابستگی کنشگران آنها به طبقه ی متوسط بود. این بدان معنا نیست که این راهپیمایی ها تماماً اعتراضی طبقاتی بود، و افراد سایر طبقات، حضوری نداشتند بلکه در این زمان ائتلافات جدیدی از ایرانیان با عقاید و ارزشهای متفاوت در دوسوی درگیری رخ داد. نمی توان حکم محکمی درباره ی معترضین داد که از چه گروهی بودند، اما می توان گفت مرزهای سابق که حامیان روایت رسمی و حامیان روایت های غیر رسمی را از هم جدا می کرد، فرو پاشید و مرزهای جدیدی ترسیم شد. ائتلاف های شکننده ای بین طبقات متفاوت در دو سوی ماجرا شکل گرفت. اما با این همه می توان گفت که تکیه ی طبقه ی متوسط بیشتر به سوی ائتلاف معترضین بود. یعنی سبک اعتراض را طبقه ی متوسط تعیین می کرد و دیگر موئتلفین ِ این طبقه از آن تبعیت می کردند.

ژیژک فیلسوف معاصر اروپایی در زمینه ی بحران پس از انتخابات ایران یادداشتی دارد که به نوبه ی خود هوشمندانه است. او در این یادداشت اشاره می کند که این جدال بین دو سوی انتخابات در ایران “در قالب جدال میان لیبرالهای غرب‌گرا و بنیاد‌گرایان ضد غرب نمی‌گنجد” بلکه جدالی است که در یک سوی آن طبقه ی متوسطی قرار دارد که در انقلاب 1357 نقش آفرین بود ولی تا سالها در روایت رسمی جایی نداشت. او می گوید این خیزشی مردمی است که توسط “طرفداران مغبون شده ی انقلاب خمینی” صورت گرفته (2). آنها خواستار به رسمیت شناخته شدن بودند و هستند همانگونه که در دوره ی انقلاب و در جامعه ی چند صدایی ِ موقتی ِ قبل از انتخابات این گروه ها نقش موثر داشتند. حال آنها پس از مدت ها که از انقلاب می گذشت حق اظهار نظر را برای خود محفوظ می دانستند.

 

به هم پیوستن جزایر پراکنده ی روایت های غیر رسمی –با غلبه ی طبقه ی متوسط- برای یک خواست سیاسی مشترک، چندان دوام نمی آورد اما این اولین تجربه، در به سرانجام رساندن یک خواست مشترک، در حافظه ی تاریخی آنها می ماند و همین حافظه ی تاریخی مشترک می تواند در آینده، بنیانی برای خواست های بیشتر سیاسی و اجتماعی شود. همان طور که گفته شد در ایرانِ لبنانیزه شده، اتحاد ها می گسلد و نوع جدیدی از “ائتلاف های مبتنی بر شباهت” شکل می گیرد. حال اگر “روایت رسمی” نتواند به صورتی، “خرده روایت”های آنها را بازتاب دهد، تا حد زیادی از اعتبارش کاسته می شود. وقتی که خواست مشترک این بخش جامعه به دیوار بتونی “اراده ی روایت رسمی” برخورد کند، یاسی در آنها ایجاد می شود که نتیجه اش این خواهد بود که کنش های این بخش از جامعه مان غیر قابل پیش بینی خواهد شد.

 

شکاف های ماندگار:

همان گونه که اشاره شد اعتراضات و راهپیمایی های روزهای بعد از انتخابات با شعار “سکوت” ادامه پیدا کرد. روایت رسمی در ابتدا سعی کرد که این گونه اعتراضات را به “اراذل و اوباش” منسوب کند. اما با گسترش اعتراضات، سردرگمی روایت رسمی، کاملاً مشهود بود.

به تدریج تمام رسانه های جمعی توسط دولت تعطیل شدند. پس می توان گفت که تمام قدرت تظاهرات ناشی از اطلاع رسانی شفاهی بود. در مقابل، روایت رسمی به شدت به سمت جامعه ی تک صدایی و محدودیت های شدید رسانه ای به سبک “1984″ جرج اورول گام بر می دارد. اینجا شکافی عمیق بین روایت ها رخ داد. شکافی جدی بین “خرده روایت معترضین” از یک سو و “روایت رسمی” از سوی دیگر. روایت رسمی با تکان های شدید سعی می کند خود را بازسازی کند.

روایت رسمی، محکوم بود. چون هم جمعیتی از شهروندان را رسماً “نادیده می گرفت” و هم به این دلیل که “تناقضی رفتاری” داشت. آنجا که به آراء اینان محتاج بود، جامعه ای چند صدایی را به نمایش گذاشت و آنجا که اینان به او نیاز داشتند، حتی از بازنمایی جزئی آنها خودداری می کرد.

در اینجاست که کم کم ایران به شدیدترین وجه لبنانیزه می شود. با اوج گرفتن راهپیمایی ها تا روز 29 خرداد و خطبه ی نماز جمعه ی رهبر انقلاب، جامعه عملاً به چند جزیره تبدیل شده است. گرچه به نسبتِ عمق ِ شکاف ها، درگیری رویاروی در حد بسیار کمی است اما نمی توان این گسست ها را نادیده گرفت. طبقه ای که در سالهای پیروزی انقلاب اسلامی در یک ائتلاف سراسری نقش داشتند، امروز پس از سی سال خواستار حقی در سیستم حکومتی و بازنمایی در روایت رسمی هستند، چه بخواهیم، چه نخواهیم باید به آنها توجه کنیم.

 

یادداشت ها:

 

1. برای مطالعه ی نامه ی وحید جلیلی به وبلاگ مجله ی راه مراجعه کنید.

2. برای مشاهده ی نسخه ی انگلیسی این یادداشت به این وبلاگ مراجعه کنید. نسخه ی فارسی را با سرچ عنوان مقاله می توانید پیدا کنید: “آیا گربه به دره سقوط خواهد کرد؟”

پ.ن *: مقاله ی ابتدایی طولانی تر از این بود که بخش های کم اهمیت تر حذف شد.

24 نظر »

  1. سلام دوباره

    من به طور اتفاقی با سایت پربار شما آشنا شدم و یک کامنت هم درباره کتاب گفتگو درباره عقلانیت و نوگرایی برایتان گذاشتم چون فکر کردم این کتاب جای دفاع دارد و بعنوان یک خواننده حرفه یی کتابهای حوزه تاریخ و جامعه شناسی نظرم را گذاشتم

    با آرزوی موفقیت برای شما
    _________________________
    از مشارکتتان متشکرم. امیدوارم بعد از این هم از نظراتتان در اینجا بهره مند شوم. فکر کنم باید پستی درباره ی کتاب مذکور بنویسم و در آنجا مفصلاً نظرات متفاوت مطرح شوند.

    نظر توسط مهشید — 14, سپتامبر, 2009 @ 5:21 ب.ظ

  2. سلام سيد
    خوب شد اين مقاله رو اينجا گذاشتي چون مونده بودم چطور نظرم رو درباره ش بهت منتقل كنم
    1- اولا اينكه دست به نوشتن در اين زمينه زدي خيلي عاليه چون نشون ميده يك جامعه شناس كاربردي هستي. من كلي ورق سياه كردم اما نتونستم يه چيز منسجمي مثل تو بنويسم
    2- تحليلت از دوگانگي روايت هاي موجود به نظرم كاملا دقيق و واقعي بود و من هم البته به ناديده گرفته شدن روايت غيررسمي و بي اعتمادي عمومي نسبت به روايت هاي رسمي معتقدم اما در مورد چگونگي توجه به روايت غيررسمي و جايگاهش هنوز به نتيجه اي نرسيدم. واضحتر اگر بگم اينه كه من هنوز نميدونم چطور بايد با روايت هاي غيررسمي مواجه شد و اساسا صرف ديدن آنها به عنوان يك واقعيت كاري را از پيش مي برد؟ يا بعد از ديدن آن و پذيرفتن آن به عنوان واقعيت موجود بايد چگونه با آن مواجه شد؟ تائيد يا حذف يا سانسور يا تحريف يا مصادره به مطلوب يا…؟ واقعا نميدانم
    3- اذعان مي كنم كه در اين مقاله ت نشون دادي كه به عنوان يك جامعه شناس خوب فضا رو فهم كردي و من اين رو از قسمت آخر مطلبت يعني شكاف هاي ماندگار مي فهمم.
    4- البته اين رو هم بگم كه تحليل جامعه شناسانه وضع موجود با داشتن بصيرت سياسي لزوما يكي نيستند و من در مورد تو اگر چه اولي رو قبول دارم اما دومي رو…
    5- ايران اسلامي به وجود شما جوانان مي بالد!
    6-جدا ميگم ارادت داريم
    ________________________
    از شمایی که نام آقای اقبالی را دزدیدید و آمدید به نام او کامنت می گذارید می خواهم که اسمش را به او پس بدهید. اقبالی که ما می شناختیم اینقدر اظهار لطف به ما نمی کرد! : )
    ولی در هر حال از شما هکر محترم متشکرم! در مورد تعاریف که بنده این همه نیستم. در مورد بصیرت سیاسی هم که خدا عاقبت همه ی ما رو به خیر کند.

    نظر توسط اقبالي — 14, سپتامبر, 2009 @ 10:33 ب.ظ

  3. برو بابا با این مقاله ت!!!
    ممکنه نظرت رو هم در مورد سوالم بدی؟ در مورد نحوه مواجهه با روایت های غیر رسمی؟
    _______________________
    برای این هم باید یک پست مفصل بنویسم. اما گام های متعددی را در نظر دارم که باید برای یک جامعه ی عادلانه برداشت. به نظر من اولین راه پذیرش “واقعی بودن” آنهاست همان طور که اشاره کرده اید. بعد از این “شناخت” آنها مهم است. شناخت هم تنها همدلانه ممکن است. آنگونه که در پست های قبلی شرح دادم. گام سوم نترسیدن از شنیده شدن صداهای متفاوت است. اذعان به تفاوت هاست و تمرکز بر شباهت ها. تحمل شنیدن نظرات “آنها”یی که در برابر “ما” قرار می گیرند. همراه با گفتگوی همیشگی برای تقریب اذهان. اما هر کدام از این گام ها شرایطی دارند. باید پرسید که گفتگو چه شرایطی دارد؟ گفتگوی عادلانه چگونه ممکن است؟ به هر حال نظمی حاصل می شود و منطق این نظم مهم است این نظم چگونه به دست می آید؟ و … .
    باید مفصل درباره ی اینها صحبت کرد. اما می خواهم یادآوری کنم که ما خوشبختانه یا بدبختانه فعلاً چندان درگیر این بحث های عمیق نیستیم. در همان گام اول محکم ایستاده ایم. دیگری را اینقدر حتی به رسمیت نمی شناسیم که بگوییم او “وجود دارد”! حتی اگر این دیگری یک اقلیت محض نباشد.
    بگذار یک جمله ی دوری بگویم: خرده روایت ها به دلیل اینکه هستند، هستند. یعنی نمی توانی کاری کنی که نباشند. باید بپذیری شان یا اینکه آنها دیر یا زود خود را به تو تحمیل می کنند. این به این معنا نیست که تو باید حقانیت آنها را هم بپذیری! باز اینجا دقایق دیگری درباره ی مرز های دینی ما مطرح می شود که نمی توانم مختصراً مطرحشان کنم. باید مفصل بررسی شان کرد.

    نظر توسط اقبالی واقعی — 15, سپتامبر, 2009 @ 7:11 ق.ظ

  4. از پاسخ تان متشکرم بنظرم بهترین کار ممکن نقدی منصفانه بر آن کتاب باشد. پس بی صبرانه در انتظار نقد شما هستم چون آنجا بهتر می توانم با دیدگاه تان درباره کتاب مذکور و نگاه تان به حوزه های تاریخی و فکری آشنا شوم

    موفق باشید

    نظر توسط مهشید — 15, سپتامبر, 2009 @ 2:53 ب.ظ

  5. تحليل خيلي خوب بود بطوري كه آن را ذخيره كردم . نوشته اي جون دار
    ______________________
    نظر لطف شماست.

    نظر توسط حسن — 16, سپتامبر, 2009 @ 3:47 ب.ظ

  6. به نظرم با سطح تحلیل خرد ،کلمه ای در رابطه با مسائل ایران نمی شود گفت . شما که نظام بین الملل را کلاً فرستادید بره گل بچینه ! به طور مثال در سطر اول روشنفکر را در چه نسبتی تعریف کرده اید که رفتارشان به نظرتان دوگانه رسیده ؟ و آنوقت برای حل این مسئله ی غامض به دنبال راه حلید !
    ______________________________________
    طبیعتاً تحلیل در بستر جهانی به غنای هر تحلیلی اضافه می کند. برای کامل تر شدن این تحلیل هم مقالات دیگری نوشته ام و دارم می نویسم که شاید بعد از این منتشر شوند. سنگ بنای دید من این بود. به علاوه اینکه گفتم هدفم فقط توصیف تئوریک جریانات بود. نه فقط به بستر جهانی می بایست توجه کرد که باید ریشه ی هر یک از جریانات را در تاریخ در نظر گرفت و سیر تطور هر کدام را در نظر آورد. از آن مهم تر فکر می کنم اصول فکری و فلسفی پسِ هر جریان را باید استخراج کرد (کاری که مشغولش هستم).
    در مورد روشنفکران هم؛ مد نظرم خرده روایت متجددین بود که از روشنفکران سکولار مانند دیدگاه های شیرین عبادی و بابک احمدی تا روشنفکری دینی در دیدگاه عبدالکریم سروش و محسن کدیور در این طیف جای می گیرند. در هر حال اینها یک تعهدات ایدئولوژیک مدرن نسبت به حقوق بشر دارند که مثلاً در ایده ی جامعه ی اخلاقی سروش یا در ایده های حقوق زنان عبادی ظاهر می شوند. ولی در مورد فجایعی مانند فاجعه ی غزه این روشنفکران سکوت معناداری داشتند.

    نظر توسط زهراانتظاری — 17, سپتامبر, 2009 @ 10:06 ب.ظ

  7. جناب هاشمي مدني گرامي
    سلام عليكم

    در روزنامه اطلاعات مورخه 25 شهريور 1388 نقدي با عنوان جستاري در باب عقلانيت و نوگرايي چاپ شده است:
    http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2009%5C09%5C09-16%5C11-08-17.htm&storytitle=%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%8A%20%D8%AF%D8%B1%20%D8%A8%D8%A7%D8%A8%20%D8%B9%D9%82%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%8A%D8%AA%20%D9%88%20%D9%86%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%8A%D9%8A

    در قسمت نظريات خانمي به اسم مهشيد از كتابي اسم برده بودند كه دقيقا” در همين مطلب در روزنامه اطلاعات مورد نقد واقع شده است. نويسنده جوان در اين نقد مفصل بدون نگاه عميق به متن كتاب حرفها و اعتقادات خودش را اظهار كرده و انتقاد شديدي را متوجه دكتر پرويز رجبي كرده است انتقادي كه بهانه اش نظريات دكتر رجبي مي باشد. من خودم از شاگردان دكتر رجبي هستم و مصاحبه ايشان را در كتاب گفتگو درباره عقلانيت و نوگرايي خوانده ام. نويسنده اين مقاله بيشتر از اينكه به نقد بپردازد بدون توجه به جان كلام دكتر رجبي هر چه خواسته گفته است! مستنداتش براي نقد هم براي من روشن نيست دوستاني هم كه نقد را ديده بودند اعتراض داشتند. ايرادات زيادي در اين نقد قابل مشاهده است و مشخص مي شود كه جنبه علمي و آكادميك ندارد. دكتر رجبي بعنوان يك ايرانشناس معتبر كه با مسائل فرهنگي و تاريخي ايران آشنايي دارند در آن مصاحبه به موارد مهمي اشاره نموده اند: بعنوان مثال انتقاد به تاريخ نويسان جوان كه حقيقت گويي را كنار گذاشته و روحيه ناسيوناليستي شديد خود را در اولويت قرار مي دهند! لذا انگشت گذاشتن روي مشكلات فرهنگي افرادي را تحريك مي كند تا جوابيه هاي بي اساس خودشان را صادر كنند. در اين نقد دكتر نصر هم مورد خطاب قرار گرفته اند و فقط دكتر اسلامي ندوشن از مهلكه جان سالم بدر برده بودند! من با نقد افكار مختلف مخالفتي ندارم ولي نقد بايد محكم و بر پايه اصول نقد باشد چيزي كه من در اين نقد نديدم لذا تقاضا دارم نظر خودتان را در مورد اين نقد بيان فرماييد.
    خوانساري
    _____________________________________
    از اطلاعاتتان متشکرم. متأسفانه من با دکتر رجبی و آراءشان آشنایی ندارم. تنها می توانم مصاحبه با سید حسین نصر را مورد نقد قر ار دهم. اما همان طور که به خانم “مهشید” گفتم یک پست در مورد آن کتاب خواهم نوشت ان شاالله.
    در ضمن مقاله ای که لینک داده بودید را خواندم. اما بخش نقد به سید حسین نصر را متأسفانه متوجه نشدم. یعنی دقیقاً نفهمیدم که موضع نقد چیست؟ هم مغشوش بود هم بی نهایت مختصر. برای همین حرف چندانی برای گفتن ندارم.

    نظر توسط خوانساري — 18, سپتامبر, 2009 @ 1:08 ب.ظ

  8. مقاله چه كسي از مطالعات علم مي ترسد را با ترجمه جنابعالي خواندم و استفاده كردم. ممنون
    __________________________
    لطف دارید. اگر نقدی هم داشتید بفرمائید خوشحال می شویم.

    نظر توسط صفارزاده — 18, سپتامبر, 2009 @ 4:09 ب.ظ

  9. سلام ، نگاهتون به اتفاقات پیش اومده بعد از انتخابات را خیلی قبول دارم میشه گفت نگاه منصفانه ای داشتید.من معتقدم تا دولتمردان نتونند به نحوی این مردم معترض را قانع کنند این اعتراضات و این ناآرامی ها همچنان ادامه خواهد داشت شاید حجم آن کم شود اما به هر بهانه ای تشدید خواهد شد .دولت مدیریت بسیار ضعیفی داشت در مواجهه با این مسائل که منجر به امنیتی شدن فضای جامعه شد اگر دولت و نظام برای معترضین امتیازی قائل میشد شاید خیلی ازین مشکلات پیش نمی یومد .ای کاش آدمها اسیر هوی و هوس قدرت نمی شدند به خاطر منافع شخصیشون حاضر نمی شدند به هر کاری دست بزنند .

    نظر توسط م.ق — 20, سپتامبر, 2009 @ 3:52 ب.ظ

  10. ببخشید آدرس وبمو تصحیح می کنم

    نظر توسط م.ق — 20, سپتامبر, 2009 @ 4:07 ب.ظ

  11. سلام
    یک سوال: اگر اشتباه نکنم در علوم دقیقه مبنای نظریه ها، فرضیاتی است که با محاسبات و آزمایشهای مکرر تایید می شوند؛ حال این مبنا را در علوم انسانی و بالاخص جامعه شناسی در “چه” باید و می توان یافت؟
    ____________________________________
    و علیکم السلام! در چند سطح می شود به این سوال جواب داد.
    الف) در کتاب های درسی و روش تحقیق می گویند که همین طور است؛ دانشمندان فرضیاتی را می سازند و آنها را به آزمایش می گذارند. بعد از تکرار مدام این آزمایش ها به نظریه می رسند. این جواب رسمی است که در کلاس ها گفته می شود. اما جوابی که در فلسفه ی علم امروز مطرح است دیگرگون است.
    ب) مواضع متفاوتی در این زمینه وجود دارد که این مبنا چه هست یا چه باید باشد یا اصولاً نیازی به مبنا هست یا نه. من موضع فعلی خودم را می گویم که متأثر از برخی مکاتب فلسفی متأخر است. اصولاً ما به دنبال مبنا نباید باشیم. چنین مبنای عام و جهانشمولی وجود ندارد. تاریخ علم این را به خوبی نشان می دهد. دانشمندان همیشه از راه های مشابه نرفته اند. همیشه کسی خط شکنی کرده و نظریه ای را از جایی “الهام” گرفته بعد اجماع جامعه ی علمی مبتنی بر این شده که این روش علمی است. بعد در کتاب های درسی آمده که اگر می خواهید دانشمند شوید و تولید علم کنید از این راه ها بروید.
    اما واقعیت به نظر من همین است که آن دانشمند هم مانند شاعر ها، مانند نقاش ها، مانند رمان نویس ها و مانند همه ی انسان های دیگر دارای احساسات و تعلقات و دیدگاه هایی است. این عوامل پیچیده و تو در تو است که شخصیت او را می سازد. بنابرهمین شخصیت هم او با تمرکز بر کار علمی نظریه ای را می سازد. تاریخ علم از این جهت مفید است که نشان می دهد این مبنا هایی که شما به دنبالش هستید چقدر متکثر است.
    کسی ممکن است در خواب ایده ای به ذهنش بیاید. کس دیگری ممکن است در طی مطالعه ی یک رمان جرقه ای در ذهنش بزند، کس دیگری ممکن است روز ها درگیر یک مساله ی علمی است و بعد از این فشار روحی و درگیری مدام ذهنی ناگهان همان طور که پشت میز نشسته ایده ای به ذهنش بزند و دنیا را طور دیگری ببیند (به چند پست قبل از همین وبلاگ با عنوان “انسان به تمام معنا” مراجعه کنید http://www.hashemimadani.net/archives/542).
    حالا با این ایده چه می کند. باز با راه هایی که “انسان ساخته” است یعنی یا خودش یا دانشمندی مانند او به همین صورت بیان کرده است، آن ایده را می آزماید. بنابراین بنیان قابل اعتماد و جهانشمولی برای علم وجود ندارد. در این زمینه تفاوت چندانی بین علم اجتماعی و طبیعی نیست. باز در این زمینه مسائل و دقایق زیادی در مورد دین و علم و اینها مطرح می شود که مجال بررسی در اینجا نیست.
    پ.ن: در ضمن فکر کنم اگر این طور بحث ها را به صورت ایمیلی مطرح کنیم بهتر است تا دیگر مخاطبین گیج نشوند که این ها چه ربطی به یادداشت بالا دارد. نه؟ : )

    نظر توسط سال چهارمی — 21, سپتامبر, 2009 @ 7:16 ب.ظ

  12. در مورد ایمیل موافقم چون بحثم کمی طولانی است ولی باید بگویم بی ارتباط به این یادداشت هم نیست
    از بابت حوصله ای که به خرج دادین برای پاسخ ؛متشکر ، مرا به یافتن جواب دیگر سوالات و شبهاتم ترغیب کردید.

    نظر توسط سال چهارمی — 21, سپتامبر, 2009 @ 9:44 ب.ظ

  13. [...] ی “پایان روایت رسمی” را که نوشتم نظر برخی اساتید و دوستان را جویا شدم. [...]

    پینگ توسط کلمه » عدالت برای همه - — 22, سپتامبر, 2009 @ 2:17 ق.ظ

  14. سلام

    يک نکته که به نظرم رسيد
    آنکه نگاهتان در تقسيم بندي جريان هايي که به وجود آمده محل نقد است. اگر قرار باشد روايت رسمي/غيررسمي ميزان تقسيم بندي قرار گيرد، جريان احمدينژاد در قسمت رسمي آن جاي ميگيرند و ماجراي هاشمي صرفا يک ابزار بود براي استفاده از نارضايتي هاي مردم از روايتهاي يکطرفانه (رسمي) و در نتيجه استفاده از خشم فروخفته ناشي از اين عمل حکومت.

    باتشکر
    ___________________
    اینکه ابزار بود را قبول دارم. اما وقتی می گویم روایت احمدی و موسوی هر دو غیر رسمی بود، به این دلیل است که نماینده ای در روایت رسمی نداشتند. یعنی رسانه های انحصاری آن را بازنمایی نمی کردند. برای همین خرده روایت رئیس دولت نهم هم نوعی روایت غیر رسمی بود. این اولین بار بود که صراحتاً این مسأله مطرح می شد.

    نظر توسط صادق فيض — 29, سپتامبر, 2009 @ 3:44 ب.ظ

  15. داوری اردکانی به سوی میرحسین نرفت. این را از یکی از نزدیکترین شاگردانش یعنی دکتر جباری بپرس. آن مصاحبه آینده نیوز هم حاصل یک مصاحبه قدیمی به اضافه چند جمله ای کلی بود که ازش گرفته بودند و بعد هم با حذف و اضافات منتشر کرده بودند.

    نظر توسط مهدی — 14, اکتبر, 2009 @ 7:27 ب.ظ

  16. با سلام
    تحلیل شمارو من تقریبا به دقت خوندم شما نسبتا برداشت درستی از قضیه کردید شاید هم این به خاطر اینه که شما سعی کردین کمتر از احساستون بنویسید وبیشتر از دلیل و مدرک استفاده کنید ولی به نظر من شما هم مثل اصولگرایان (البته هم امیدوارم هم اینکه فکر نمیکنم که اصولگرا نباشید) خیلی خوب ما رو درک نکردید اگر هم درک کرده باشید رهبران رده بالای این جریانو درک کردید من به عنوان یک دانشجو دارم تلاش میکنم که جامعه رو به سمت مدنی شدن ببرم نه اینکه نظر خودمو بر کسی تحمیل کنم ولی دوست دارم که نظر من هم محترم باشه شاید توی این راه من هم دچارافراط و تفریط شده باشم ولی خب برای رسیدن به جامعه ی مدنی این راه رو بهترین میدونم
    با تشکر

    نظر توسط معترض — 16, اکتبر, 2009 @ 3:33 ق.ظ

  17. تحلیل شمارو من تقریبا به دقت خوندم شما نسبتا برداشت درستی از قضیه کردید شاید هم این به خاطر اینه که شما سعی کردین کمتر از احساستون بنویسید وبیشتر از دلیل و مدرک استفاده کنید ولی به نظر من شما هم مثل اصولگرایان (البته هم امیدوارم هم اینکه فکر نمیکنم که اصولگرا باشید) خیلی خوب ما رو درک نکردید اگر هم درک کرده باشید رهبران رده بالای این جریانو درک کردید من به عنوان یک دانشجو دارم تلاش میکنم که جامعه رو به سمت مدنی شدن ببرم نه اینکه نظر خودمو بر کسی تحمیل کنم ولی دوست دارم که نظر من هم محترم باشه شاید توی این راه من هم دچارافراط و تفریط شده باشم ولی خب برای رسیدن به جامعه ی مدنی این راه رو بهترین میدونم
    با تشکر

    نظر توسط اصلاحیه متن قبل — 16, اکتبر, 2009 @ 3:36 ق.ظ

  18. بسیار یاد گرفتم از نوشته یتان.
    خدا امثال شما را از ما نگیرد…
    _______________
    متشکر!

    نظر توسط Hassan — 25, اکتبر, 2009 @ 10:50 ب.ظ

  19. [...] از این در مقاله ی پایان روایت رسمی، درباره ی یک تناقض در ذهن ایرانی ها نوشته بودم. تناقضی [...]

    پینگ توسط کلمه » فلاکت و فرشته - — 10, دسامبر, 2009 @ 4:10 ب.ظ

  20. خیلی خوب بود …من این میانه روی رو خیلی دوست داشتم

    نظر توسط بهارک — 16, دسامبر, 2009 @ 3:36 ق.ظ

  21. [...] می کنم. این مقاله ادامه ی مطالب مطرح شده در مقاله ی “پایان روایت رسمی” [...]

    پینگ توسط کلمه » رویاهای سرزمین من - — 19, دسامبر, 2009 @ 7:36 ب.ظ

  22. [...] در کلمه: پایان روایت رسمی | عدالت برای همه | بغض های متراکم | یک پیچیدگی « [...]

    پینگ توسط کلمه » مه جنگ - — 23, دسامبر, 2009 @ 2:57 ق.ظ

  23. [...] of the conflict.  As Iranian cultural theories and sociologist Syed Morteza Hashemi Madani points out: And this was how we saw political stances among our thinkers that were strange to us. Farhad [...]

    پینگ توسط An Orientalist Representation of the Iranian Conflicts « Iranian Chroncile — 6, ژانویه, 2010 @ 6:18 ق.ظ

  24. اولین بار بود که تحلیلی از این نوع با این دید دیدم خیلی دوست دارم با نویسنده بحث رودرو داشته باشم چون سیلی از سوالات و حرفها دارم اما نمی دانم چگونه و کجا با کسی صاحب سبک حرف بزنم
    ت

    نظر توسط محمد — 10, ژانویه, 2010 @ 5:02 ب.ظ

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. | TrackBack URI

نظر بدهيد