روزهای آخری است که روی پایان نامه ام کار می کنم. این تحقیق حدود نه ماه به طور کلی و پنج ماه به طور متمرکز وقتم را گرفت. این روزها دارم برای بخش نهایی پایان نامه تعدادی مصاحبه می گیرم. باید با تعدادی از حاشیه نشینان تهرانی مصاحبه کنم و نتایج را در تقابل با داده های ناشی از مصاحبه با متن نشینان قرار دهم. برای همین به لایه هایی از اجتماع سرک می کشم که تا به حال ندیده بودم. به عنوان یک شهر نشین طبقه ی متوسط می گویم که حاشیه نشینان حتی در دورترین خیالات من هم جایی نداشتند.
داستان این روزهایم مثل داستان بودا است که عمری را در قصر گذراند و بعد از مدتها که به بیرون از آنجا راه پیدا کرد از دیدن پیری و مریضی و مرگ متعجب شد. به نظر من در ایران امروز این شکاف بین طبقه ی متوسط و طبقات بسیار پایین تر به شکل آسیب زایی گسترده شده است. این با توجه به فربه شدن طبقه ی متوسط شهری در ایران امروز می تواند آسیب زا باشد.
در هر حال پایان نامه ام بهانه ای بود برای جهشی کوتاه از روی این شکاف متن و حاشیه و آشنایی با انسان هایی که به طرز تعجب آوری شبیه “ما” هستند. بنا به اقتضای تحقیق بسیاری از مصاحبه ها را با طبقات بسیار پایین و زیر خط فقر انجام دادم. پیدا کردن الگوی مشابه در جواب به سوالات کار سختی نبود. از یک جنبه شکاف عمیقی بین جواب های متن نشینان و حاشیه نشینان وجود داشت. از سوی دیگر اعضای هر یک از این دو بخش جامعه مان جواب های شبیه به هم بسیاری داشتند.
اینجاست که استثنائات به شدت جذاب می شوند. یکی از این استثنائات یک کارگر بیست و نه ساله ی کارخانه ای در نزدیکی اسلامشهر بود؛ آقا صادق. صادق می گفت شب ها نگهبانی می دهد و روز ها کارگری می کند. دو فرزند هم داشت. وقتی می پرسم “بزرگترین آرزوت چیه؟” می گوید: “خب، طبیعتاً بزرگترین آرزوهای پدر و مادر ها برای بچه هاشونه. بزرگترین آرزوی من اینه که بچه هام مثل بچه های خاله ام که رفتند و موفق شدند، برن و موفق بشن. مهم ترین هدف برای هر پدر و مادری همینه”.
اما با درد از کودکی اش می گوید که پدر و مادرش از هم طلاق گرفتند و او دچار مشکلات روحی شد. می گوید همین مشکلات روحی نگذاشت که من درس را ادامه بدهم. اگر نه وضعم این طور نبود. آنچه در جواب های صادق برایم جالب بود این بود که او با اینکه هیچ وقتی برای مطالعه ندارد، بسیار عمیق به مسائل فکر می کند و همیشه نظری برای خود دارد. نظری که با تواضع شرحش می دهد، اما سعی می کند در انتخاب لغات دقت به خرج دهد. یک به یک مفاهیم مورد استفاده اش را شرح می دهد. مفاهیم را با یک سری فرمول ها از هم جدا می کند. سعی می کند با تمام اینها انسجام دیدگاهش را حفظ کند و مدام به گفته های قبلی اش ارجاع می دهد تا شاهدی برای گفته ی فعلی اش بیاورد. با این کار تکه های پراکنده ی دیدگاهش به دنیا را به هم می دوزد. مثلاً ببینید که درباره ی معظله ی فقر در ایران چه می گوید:
“نظر من اینه که ما ایرانی ها سهم خودمون رو انجام نمی دیم. همیشه می خوایم مشکلمون رو بندازیم گردن یکی دیگه. من که اینجا کار می کنم یه حقوقی می گیرم که طبق اون حقوقم موظفم یه سری کار ها رو انجام بدم. اگر از زیر کارم شونه خالی کنم، صد در صد به این شرکت خسارت می خوره. صد در صد تو رشد این شرکت تأثیر داره. نظر من اینه که ما ایرانی ها همه مون از زیر کار در می ریم. من نظرم اینه که ایرانی ها این خصلت رو دارن. چون هر جا کار کردم این رو دیدم.
من: دولت رو هم مقصر می دونی؟
صادق: شاید یک نفر ایرانی که کم کاری می کنه توی دولت باشه. من خودم مثلاً توی ارتش بودم. چون سنم پایین بود، هفده سال داشتم، اون تعهد رو نداشتم. آره، من خسارت زدم! خسارت من اینه که کم کاری کردم. دولت رو مردم تشکیل می دن”.
یک نکته اینکه تمام هم طبقه ای های او که تا به حال با آنها مصاحبه کرده ام دولت را مقصر درجه یک می دانند. اما او در برابر همه ی آنها می ایستد. خودش را نقد می کند. حتی شاهد مثال را هم از دیگری نمی آورد بلکه اشتباهات خودش را به عنوان تایید دیدگاهش مطرح می کند. شهامت این کار را دارد. این جمله را تا به حال تنها در دو مصاحبه شنیده ام که: آره من خسارت زدم! این جمله ی جسورانه ای است که تنها از ذهنی بر می آید که قدرت نقد گذشته ی خود را دارد.
همه ی انسان ها فکر می کنند. اما تعدا کمی از آنها می توانند به فرآیند فکر کردن خود هم فکر کنند. تعداد کمتری هم می توانند علاوه بر این دو گام به نقد فکر های قبلی خود تن در دهند. عده ی باز هم کمتری شهامت اظهار نتایج این فکر را دارند. صادق جزو دسته ی اخیر است.
صادق دسته بندی جدیدی از فقر ارائه می دهد:
“صادق: حالا باز برگردیم به دین، فقیر با فقیر فرق می کنه. یکی هست که داراست ولی فقیره، یکی هست که فقیره ولی داراست. فقر چیه؟ بستگی داره زاویه ی دیدت چطوری باشه. اونی که داره ولی باز می خواد داشته باشه، من احساس می کنم این فقیره.
من: خب در مقابلش کیه؟
صادق: اونی که به خاطر داشته هاش خدا رو شکر می کنه. کسی که قانع باشه این دارا است. ولی اونی که قانع نباشه اون فقیره”.
تاکید می کند که تمام این تعاریفش بسته به زاویه ای است که او از آن به عالم نگاه می کند. نمی خواهد این دید را تعمیم دهد. یک نوع تواضع معرفتی دارد که به آن به صورت جدی پایبند است. برای همین هم معتقد است که این بینشش را مدیون جایگاهی است که جامعه به او داده است.
“صادق: اگر فقیر نبودم شاید این بینش رو نداشتم. ببین من الان چهار میلیون بدهی دارم. اما زندگی خوبی رو دارم تجربه می کنم. تلاش می کنم که بدهی ام رو به دولت بدم. هدف دارم. دنبال هدفم هستم. احساس کوچکی و حقارت نمی کنم. شاید خیلی از اون بینش هایی که ما رو دارا می کنه از توی همون فقره است”.
من در برابر صادق رسماً کم می آوردم. صدای مصاحبه مان را ضبط کرده ام. الان که باز می گردم تا مصاحبه را پیاده کنم می بینم که چقدر مکث هایم زیاد است. به بن بست می خورم. یا بهتر بگویم مرا به بن بست می کشاند. در برابر صادق و با تعریف او از فقر، من فقیرم. شهامت این اعتراف را هم صادق به من داد.
فکر می کنم این آقا صادق شما حسابی از فقر فاصله گرفته که اینقدر خوب تونسته تعریف فقر رو بیان کنه.با این طرز تفکرش فقیر که نیست هیچ،به نظرم تو زمره ی غنی ها باید اسمش رو نوشت.
انشاالله هرچه سریعتر به بهترین نحو کارهای پایان نامه تون تمام شود.:)
__________________________
دقیقاً نکته همین جا است. صادق می توانست از موقعیت خودش فاصله بگیرد و درباره اش با ما به صورت کاملاً انتزاعی صحبت کند.
متشکر : )
نظر توسط مهاجر کویر — 1, سپتامبر, 2009 @ 8:42 ق.ظ
مسئولین ما که پایان نامه هایشان تمام شده ایا انها هم از قصرشان بیرون می ایند؟؟؟
نظر توسط فیروزی — 1, سپتامبر, 2009 @ 10:39 ق.ظ
می دونی جایگاه من در نظام اسلامی کجاست؟ نه می دونی انصافا؟
اگه نمیدونی بیا تو وبلاگم می فهمی!
نظر توسط اقبالی — 1, سپتامبر, 2009 @ 1:19 ب.ظ
http://eghbaali.blogfa.com/post-143.aspx
نظر توسط اقبالی — 1, سپتامبر, 2009 @ 1:21 ب.ظ
جالب و تکان دهنده بود. در انتظار اطلاع از نتایج تحقیق تان هستم.
____________________
ان شا الله اینجا یک گزارش مختصر از نتایج تحقیق خواهم نوشت.
نظر توسط پوریا — 1, سپتامبر, 2009 @ 2:41 ب.ظ
تازه خوندمش
خیلی جالب بود
درس بگیر پسرم!
نظر توسط اقبالی — 2, سپتامبر, 2009 @ 7:10 ق.ظ
سلام به دوست عزیزم آقا سید مرتضی گل
متاسفانه الان میشه گفت که تقریباً 80درصد مردم ایران الان تو این وضع دارن زندگی میکنن. یا به قول قدیمی ها با سیلی صورت خودشون رو سرخ اگر یه کم دقیق تر به جامعه نگاه کنیم کاملاً مشهود نمونه بارزش همین دو شغله شدن مردم مخصوصاً کارمندایی که مسافر کشی میکنن.
آما در مورد نظر آقا صادق راجع به فقر باید بگم که اصل همونی که ایشان فرمودن + این که همشیه خوشبختی یه حسه همیشه با پول قابل دسترسی نیست
حیف که وقت نیست وگرنه حسابی سرت رو درد می آوردم
به امید موفقیت شما
___________________
بله! اصل قناعت است. : )
نظر توسط میلاد — 2, سپتامبر, 2009 @ 9:12 ق.ظ
80 درصد !!! مرده ی این آمارهای دقیق علمی می باشم !
نظر توسط زهراانتظاری — 2, سپتامبر, 2009 @ 6:02 ب.ظ
ممنونم!
خيلي لطف داري!
اميدوارم شاديهاي شما را خبر شويم و براي موفقيتهاي بيشتر از اينت ميهمانيها دهيم! : )
نظر توسط مدادسياه — 2, سپتامبر, 2009 @ 7:44 ب.ظ
عجیبه شما وفتی دست از پیچیدگی بر می دارید و به سظح واقعیت اجتماعی نزول اجلال می کنید باز هم با پیچیدگی برخورد می کنید به گمانم وظیفه شما کشف پیچیدگی های عالم است موفق باشید
_______________________
: )
نظر توسط افضلی — 3, سپتامبر, 2009 @ 5:03 ق.ظ
باید برای همه روشنفکران ایرانی -بلانسبت جمع حاضر- دوره های اجباری مردم بینی بگذارند. یک کم کم می کند از توهمات انتلکتوالشان
____________________
با آن قسمت هنجاری تان (دوره ی اجباری مردم-بینی) موافقم! اما قسمت توصیفی تان (انتلکتوال خواندن جمع حاضر) را تکذیب می کنم. : )
نظر توسط پلخمون — 4, سپتامبر, 2009 @ 1:15 ق.ظ
خیلی هم هستیم ! استدلالم قانع کننده بود ؟
__________________
من مرده ی این استدلالات دقیق علمی ام.
نظر توسط زهراانتظاری — 4, سپتامبر, 2009 @ 8:11 ب.ظ
من هم موافقم؛
“خیلی هم هستیم!”
__________________
شما با هم هماهنگ می کنید؟ : )
نظر توسط ع. — 6, سپتامبر, 2009 @ 8:25 ب.ظ
سلام. مدتی بود اینجا سر نزده بودم. امروز که آمدم و این چند پست اخیرتان را خواندم، حال خوشی دست داد. از آن دیالوگ سریال یوسف گرفته تا این حرفهای آقا صادق!
خیلی خیلی خوشحالم می بینم پایان نامه شما به آن سمت و سوی تئوریک محضی که نگرانش بودم - و در همان دیدار اول در صحن دانشکده تا هم تلویحا گفتم - نرفت. ارزش این تجربه شما در عبور از مرزهای فرهنگی/طبقاتی و گفتگو با فردی چون آقا صادق از کوهی رساله تئوریک در باب نظرات عمر و زید بیشتر است.
من هم اینجا آقا صادق های جالبی پیدا کرده ام. خصوصا در میان مهاجران. یکی از آنها در ایران راننده تریلی بوده و سابقه جبهه هم دارد و اینجا صبحها پستچی است و شبها در یک پیتزا فروشی کار می کند. اما خدایی درک و فهمش از خیلی فضلا و فیلسوفان و جامعه شناسانی که من دیده ام بیشتر است!
در دیدار این آدمها است که می توان بار سیاسی کلماتی مثل “عوام” و کارکرد آنها در مناسبات قدرت را خوب فهمید.
_________________________________
هنوز تحمیل کار تجربی به دانشجو در دپارتمان های جامعه شناسی ایران را ضد علمی، ضد انسانی و روح کُش می دانم. اما نمی توانم انکار کنم که دستاورد های خوبی هم در حاشیه ی پرداختن به بخش تجربی این تحقیق کسب کردم.
نظر توسط شهاب — 6, سپتامبر, 2009 @ 9:34 ب.ظ
سلام خدارا شکر که کاخ نشینا هم هر از گاهی می یان بیرون از کاخاشون شاید این هم یکی از خوبی های تحصیل در رشته جامعه شناسی باشه
نظر توسط مرتضی — 24, سپتامبر, 2009 @ 5:02 ب.ظ
[...] مرتبط در کلمه: بهت بودا [...]
پینگ توسط کلمه » هرم لعنتی مازلو - — 18, فوریه, 2010 @ 5:17 ق.ظ