دانشجویان قدیمی تر دانشکده مان می دانند که حال و هوای دانشکده در طول ماه رمضان چطور بود. پیش از این، زمان افطار اگر کلاسی هم برقرار بود تعطیل می شد و همه داخل سلف جمع می شدند. تلویزیون های سلف را روشن می کردند و منتظر اذان می ماندند. افطاری رایگان، یک کاسه آش بود و نان و پنیر و خرما. بعضی اوقات زلوبیا و بامیه هم می دادند. اگر خوش شانس بودیم، شاید هر ماه رمضانی هم دو یا سه بار خانواده ی یکی از دانشجویان یا اساتید، یک دیگ شله زرد را هم نذر می کرد.
سنت حسنه ای که در دانشکده ی ما برقرار بود این بود که هر هفته ی ماه رمضان یکی از تشکل های دانشجویی مسئول تهیه و توزیع افطار بودند. چون ما معمولاً چهار تشکل فعال داشتیم: بسیج، جهاد، انجمن اسلامی و انجمن صنفی. بهترین خاطرات من در دوران دانشجویی مربوط به رمضان سال های هشتاد و دو و هشتاد و سه بود که در جهاد عضو بودم. یک ساعت قبل از افطار با دوستان خوبِ جهادی مان ساندویچ های نان و پنیر و خرما را درست می کردیم. بچه ها صف می کشیدند و ما کاسه های آش و پاکت های نان و پنیر را توزیع می کردیم. لذت بی پایان افطار با یک دانه خرما، چای و یک تکه نان و پنیر در جمع دوستان، عجیب بود. آن هم برای کسانی که فکر می کردند افطار باید یک غذای درست و حسابی باشد.
از امسال تا چند سال دیگر، رمضان مصادف با تابستان و تعطیلی دانشگاه هاست. گفتم یک چیزی را یادآوری کنم تا در تاریخ بماند برای دانشجویان بعدی دانشکده ی کوچک ما!
آقایان و خانم های دانشجوی ورودی امسال دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی! آقایان و خانم های دانشجوی ورودی سال های بعد از هزار و سیصد و هشتاد و هشت! یادتان باشد این سنت حسنه ی افطار در جمع دوستان هم کلاسی را از یاد نبرید تا دوباره رمضان با ترم تحصیلی همزمان شود.
آهای … اعضای آینده ی تشکل های دانشجویی دانشکده! یادتان باشد پاسدار سنت توزیع افطار توسط تشکل های دانشجویی باشید. یادتان باشد اگر مسئولین دانشکده یادشان رفت شما یادشان بیاورید. ما که رفتیم و خاطراتمان را سپردیم به شما.

سلام آقای هاشمی عزیز
چه خاطرات و توصیف زیبایی کردین. تصویر هم بسیار دل انگیز است. انگار نه انگار که این همان دانشکده ای است که چه حوادث تاسف برانگیزی در همان محوطه ی زیبا رخ نداده است …
_____________________
عکس مال بهار هشتاد و هفت است. بهار دانشکده همیشه زیبا بود …
اینطور نگویید سال اولی ها می ترسند! : )
نظر توسط از زندگی — 21, آگوست, 2009 @ 9:54 ب.ظ
شما نگران سال اولی ها نباشید به نظرم سال اولی هایی اگر درکار باشند برای شان اصولاً جای نگرانی نیست : )
__________________________
وقتی می گویید “اگر سال اولی هایی در کار باشند…” من یکی را که می ترسانید. : )
نظر توسط از زندگی — 21, آگوست, 2009 @ 10:44 ب.ظ
من يكي ازهمون سال اوليام بهم برخورد چراسال اوليها هستند اما مجالي براي نشون دادنشون نبوده.بگدريمحسابي دلم خواست وكلي بهتون حسوديم شد وباورم نميشه عجب تشكلاي فعالي داشتين ما كه هيچ كدومرو تجربه نكرديم نه چنين ماه رمضوني با اين همه شوق ذوق نه حركتي از تشكلها بگدريم ازاينكه تنها تشكل دانشگاه فقط بسيج اونم از زياذي باروظيفه نميدونه چي كاركنه!
_____________________________
بله! موافقم. وضع بدی داریم در دانشگاه. اما باید امیدوار بود. علامه ای ها هنوز زنده اند.
نظر توسط غريبه ي اشنا — 22, آگوست, 2009 @ 12:05 ق.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم
یادش بخیر مرتضی! قلمت مستدام رفیق. خاطراتم رو زنده کردی. لیسانس که بودم سر افطار با یه جمع 10 یا 15 تایی میومدیم سلف بعدش تا بریم کلاس عملاً اون کلاس ملغی! می شد. من همیشه دو تا نون و پنیر می گرفتم آخه خدائیش کم بود. منم عادت دارم آش رو با نون میل کنم. آش و سوپش آب خالی بود ولی صفایی که بین بچه ها بود جبرانش می کرد. یادته بچه هایی که در طول روز نمی دیدیم همه سر افطار سلف بودن و می نشستیم بحث می کردیم و…! کجایی جوانی که یادت بخیر
التماس دعا
________________________
پیر شدیم دیگه! : )
نظر توسط امید — 22, آگوست, 2009 @ 7:49 ق.ظ
سلام
مرسي!
ياد آن موقعها افتادم!
خوب بود واقعا! نون و پنيرها رو دوست داشتم!
_________________
: )
نظر توسط مدادسياه — 22, آگوست, 2009 @ 9:16 ب.ظ
ياد افطاري جهاد به خير!
ترم اول بودم!
انصافا يادش به خير!
ولي تو ام انصافا عجب پست هائي مي نويسي ها!
در ضمن يك مانيفست براي خودم نوشتم كه دوست دارم بخوانيد و نظر بدهيد
_________________________
عجب یعنی خوبه یا عجب یعنی بده؟ : )
نظر توسط اقبالي — 22, آگوست, 2009 @ 11:16 ب.ظ
آه از نهادم براومد…
یاد باد آن روزگاران یاد باد…
من هم موافقم، عجب پستی!
____________________
: )
نظر توسط ع. — 23, آگوست, 2009 @ 1:58 ق.ظ
از ” نهادم” البته!
اصلاح بفرمایید لطفا
______________
بله! اصلاح شد. : )
نظر توسط ع. — 23, آگوست, 2009 @ 1:59 ق.ظ
سلام
چه پست به جایی! این روزها بهتره که آدم به خاطرات خوبش پناه ببره. یادم هست که بهترین و منظم ترین افطارها رو هم شما جهادی ها می دادین. یکبار در صف آش بودیم، سال هشتاد بود گمانم و یکی از بچه های چپ ( چپ اونزمان ) اومد جلو و آش گرفت بعد هم گفت : دست “خداتون” درد نکنه. سفره ی افطار اونزمان آنها که اعتقادی بهش نداشتند رو هم جذب می کرد . اما امروز خیلی برام دردناکه وقتی با دوستان روزه دارم تماس می گیرم و می شنوم که امسال از پس این اختلاط دردناک دین و نوعی از سیاست دیگه حتی روزه هم نمی گیرند. امسال بین اونها که ایمان بخور و نمیری داشتن ریزش شدیدی اتفاق افتاده . سرخورده ها به لطف خداوند مشکوک شدن و این آسیب شاید عظیم ترین بلای پس از این روزهای سخت باشه . ای کاش فکری براش بکنیم!
___________________________
البته “پناه بردن به خاطرات” را تکذیب و ایضاً محکوم می کنم. ما که در وسط واقعیت ایستاده ایم. : )
نظر توسط هدی — 23, آگوست, 2009 @ 11:36 ق.ظ
چه خاطره ای رو زنده کردی مرتضی! انگار که هزار سال پیش بود…
_______________________
واسه ما این خاطرات همیشه زنده اند. هر روز باهاشون زندگی می کنیم. : )
نظر توسط آپاچی — 25, آگوست, 2009 @ 1:30 ق.ظ
139..
سلام داداش
چه طوری؟
آره عجیب یادش بخیــــــــــــــــر
.
خودت چه می کنی ؟
رو به راهی….؟
.
راستی
قلـــــــــــــم به روز شد
بیا ببینیمت اخوی
اراددت..
_______________
به به! حاج رضا … ما در خدمتیم. خوشحال شدم که به روز شدید. : )
نظر توسط رضا — 25, آگوست, 2009 @ 5:47 ب.ظ
يادش بخير خيلي هم بخير !
اين عكس و اين متن من و برد به بهترين خاطراتم از اين دانشكده كوچولوي دوست داشتني
_____________________
خوشحالم! : )
نظر توسط هفت آسمان — 26, آگوست, 2009 @ 2:33 ب.ظ
آن روزها را باد برد
_______________
زندگی همینه دیگه!
نظر توسط مهتاب — 26, آگوست, 2009 @ 6:01 ب.ظ
من به توصيه ي يكي از دوستان به وبلاگتون سر زدم واقعا دلم را آب كرديد مخوصا من چون من در دوره ي دانش آموزي هم مدرسه مان افطار نمي دانند
التماس دعا
_____________________
محتاجیم به دعا! ان شاالله که اینجا ماندنی شوید.
نظر توسط نجفي — 27, آگوست, 2009 @ 11:34 ق.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
مطلبتون خاطرات غریب گذشته رو زنده کرد ، خاطراتی که با تمام خوب و بدش هزار تجربه به همراه داشت
از این بابت تشکر و التماس دعا
__________________
ترکیب “خاطرات غریب” جالبه، مثل ترکیب “ارتفاع پست”! : )
نظر توسط ترلان — 27, آگوست, 2009 @ 11:51 ق.ظ
سلام. حالا که یادم انداختی یه قراری بذار با بچه ها بریم یه افطاری( مثلا حلیم!) بزنیم. ضمنا ما هم بافرالعلومی شدیم! یه زنگ بزن با هم هماهنگ کنیم افطاری رو.
____________________
به به! قبولی کارشناسی ارشد مبارکه. چشم. تماس می گیرم.
نظر توسط علیرضا — 28, آگوست, 2009 @ 2:09 ب.ظ
سلام اقاي هاشمي.جدا يادش بخير…
طاعاتتان قبول..
در مورد يه طرح ويژه فرهنگي -اجتماعي عرض مهمي با شما دارد از بسياري از بچه ها نيز پيگير شماره تماس با شما شدم اما متاسفانه موفق نشدم…تا اينكه به ياد كلمه افتادم اگر لطف كنيد و در امر سرنوشت ساز فرهنگ و تصميم گيري در مديريت كلان جامعه با ما همكاري كنيد ممنون مي شوم…
ايميلم را هم مي گذارم تا با من تماس بگيريد منتظرم.
___________________________
بله! چشم.
نظر توسط مريم حاج محمدي — 30, آگوست, 2009 @ 11:29 ق.ظ
سلام مجدد لطفا هر چه سريعتر به من ايميل بزنيد…منتظرم
نظر توسط مريم حاج محمدي — 30, آگوست, 2009 @ 11:31 ق.ظ
سلام آقای هاشمی!
ممکنه به من هم ایمیل بزنید؟!!!
______________________________
با منشی ام هماهنگ کن. اونم مثل شما “ذهن تحلیلی” داره. سریع برات یه وقت می ذاره. : )
نظر توسط اقبالی — 31, آگوست, 2009 @ 6:51 ق.ظ
دست شما درد نکنه از ین که گذشته نه چندان دوری رو زنده کردید…
_______________________
قابل نداشت!
نظر توسط ......مهاجر...... — 19, سپتامبر, 2009 @ 5:39 ب.ظ
سلام آقا مرتضی
یاد آن روز ها بخیر
چه روزای قشنگی بود حالا قدرش را می دانیم که خیلی دیر شده
موفق باشی انشا الله دکتری
_________________________
سلامت باشی آقا!
نظر توسط خسروانی — 25, سپتامبر, 2009 @ 12:32 ب.ظ
سلام
سال 82 سال عجیبی بود
شعبانش با اون سقف مشمایی و آینه ها
رمضانش
سال 82 سال عجیبی بود.
چه تصویر محشری دکتر.
_________________
سلام! :))
بله! حتی پنج هزار کیلومتر دور از خانه هم نیمه شعبان یاد سقف مشمایی جمعه ی سال 82 بودم. من فقط یک آینه ی کوچک با خودم آوردم اینجا که پشتش با قلمو رنگ های زرد و قرمز و آبی یک رنگین کمان کشیده اند! :)
نظر توسط حدیثه زارع — 31, جولای, 2010 @ 12:39 ب.ظ