قبل از شروع پاسخم به آخرین یادداشت امید عزیز لازم است مطالبی را بگویم که پیش از این دوستانی مثل جناب “سال چهارمی” و “تربت تشنه” در کامنت هایشان مطرح کرده اند. امید هم در آخرین یادداشتش با عنوان “هر حجابی فتنه نیست …” چنین مسأله ای را مطرح کرده.
ببینید! من به راحتی می توانم بگویم که این جناح را ترجیح می دهم. نیازی به محافظه کاری ندارم. دوستانم دیده اند که در دنیای حقیقی من به راحتی درباره ی تعهد و ترجیح سیاسی ام صحبت می کنم و به همه اعلام می کنم که چه موضعی دارم. اما چرا ترجیح سیاسی ام را اینجا جار نمی زنم؟
چون منفعتی در این نمی بینم. حتی ضررهای بسیاری هم دارد. در فضای متشنج کنونی همین که من با کلی “قید” و “اما و اگر” بگویم فلانی از نظر من به حق نزدیک تر است اذهان مخاطبین اینجا پر می شود از کلیشه هایی که این روزها طرفداران بسیاری دارند. حال هر چقدر قید بزنم و اما و اگر بیاورم بحث سیاسی ام، شتری است با بار کج که به منزل نمی رسد.
همین الان که در دنیای مجازی اینگونه عریان از ترجیح سیاسی ام سخن نمی گویم انواع کامنت ها از دو طرف منازعه (اگر این آش شله قلمکار تنها دو طرف داشته باشد) در رد یا تائید صحبتم می آید. چه سودی دارد که من به این منازعات بی پایان بپیوندم. بحث، بنیانی تر از این است. بیایید این اختلافات را به رسمیت بشناسیم و سوال اصلی را به این سمت متمایل کنیم که ما (مومنین) چگونه می توانیم دیدگاه هایمان را به هم نزدیک کنیم؟ چگونه می توانیم به “وحدت کلمه” برسیم بدون اینکه لزوماً طرف مقابل را حذف کنیم؟
سوال اصلی من از وجود حقیقت در یک طرف ماجرا نیست. همان طور که تا به حال گفته ام اصل “اختلاف داشتن” را ذاتی زندگی بشری می دانم. اما شدت منازعات کنونی، اختلافات را آسیب زا کرده. این ناشی از گناهان ماست. حالا اصولاً مسأله ی اصلی، اختلافات نیست. اصولاً مسأله تقلب یا عدم آن در انتخابات نیست. اینکه این اتفاق افتاده یا نه امروزه کمترین میزان اهمیت را دارد. مسأله این است که روش ما در برخورد با اختلافات چگونه باید باشد. مسأله این است که انقلاب خمینی به کدام سمت می رود. اگر می خواهید موضع رسمی و محکمی را صد در صد تأیید کنم و بگویم موضع من این است (همانطور که تا به حال گفته ام) به بیانات استاد جوادی آملی مراجعه کنید. بصیرت ایشان ستودنی است.
در این مسیر بود که در یادداشت “علیه تردید“، تردید را پدیده ای شیطانی می نامم. چون می بینم که دوستانم مدام از هم می پرسند که حق کجاست؟ چه باید بکنیم؟ کدام موضع را ترجیح بدهیم؟ شک دارند. تردید کرده اند. دودل اند. نمی دانند. جواب من به آن سوال این بود که این تردید خود بدترین گناه است. لازم نیست برای گریز از تردید یک دفعه به دامان یک جناح برویم. یقین پیشنهادی من یک یقین دفعی و دروغین نبود. آنچه به نظرم درست می آمد این بود که بدانیم با این حجاب ضخیمی که بر سر حقیقت کشیده شده چگونه باید برخورد کرد. جواب را در عرفان اسلامی یافتم. “راه را خداوند –از سر لطف- در پیروی از پیامبر درون و پیامبر برون قرار داده. خورشیدی در مرکز نفس انسان است که هر گاه غبار از آن بزداییم می توانیم راه را بیابیم” (ر.ک: هنوز حلاج ها بر سر دارند …).
یافتن یقین و راه دستیابی به حقیقت را تدریجی و با منطق آرام و هموار عرفانی می دانم. “حقیقت”، که امید در یادداشت قبلش آن را مترادف “امر واقع” قرار داد، به نظر عرفا چیزی نیست که بدون آمادگی و دفعی بر کسی نازل شود. هم باید قلب انسان پاک باشد. هم عنایت پروردگار باشد. که خداوند وعده داده زمانی که قلبتان را پاک کنید، یقین به قلب ها وارد می شود. این مسیر در رسیدن به امر واقع یا حقیقت و فهم اینکه ریشه ی این اختلافات کجاست و چه باید کرد و حق با کیست، مسیری دشوار و تدریجی است.
حالا اگر من بیایم و نتیجه گیری ام را اینجا جار بزنم چه سودی حاصل می شود؟ من نمی خواهم یک سیستم حقیقت یاب را پیشنهاد بدهم و محصولاتش که نظرات من هستند را به مخاطب تحمیل کنم. این سیستم سازی ها از جانب کسی که نیمه ی راه است یا دروغ است یا غفلت و توهم. نویسنده ی این وبلاگ مانند بسیاری دیگر، خود در میانه ی مسیر است. به بیان دقیق تر می خواهد که در این مسیر باشد.
آنچه را می بینم با شما در میان می گذارم نه آنچه را که نمی بینم. آنچه می بینم این است که روش حل اختلافات اینگونه است که گفتم. آنچه نمی بینم حقیقت یقینی است. پس با مخاطبانم از راه می گویم نه از غایتی که به آن نرسیده ام.
معلوم است که در این مسیر و بنا به حرکتی که داشته ام جناحی را به حق نزدیک تر می بینم. برای این تصمیمم هم تا پای جان ایستاده ام. اما این موضعم را مانند یک “ساندویچ حاضر و آماده ی حقیقت” به مخاطبم نمی دهم. با خودم شرط کرده ام که در بحث های معرفتی به کسی ساندویچ ندهم و از کسی ساندویچ تحویل نگیرم. من مسیر و وسایلی را می گویم که به کمک آنها به یقینی نسبی رسیده ام و موضعی را انتخاب کرده ام. از دیگران هم می خواهم که همین کار را بکنند. اما حاصل راهی که من رفته ام برای من ارزشمند است. در فضایی که پر است از جار و جنجال چه نیازی دارم (در حالی که می خواهم “متفکرانه” با عمق یک پدیده ی تاریخی مواجه شوم) ناگهان تغییر سطح بدهم و خودم و دیگران را درگیر موضعگیری های سخیف سیاسی کنم؟ نتیجه ی این همه چیست؟
دیروز نامه ای را به برخی دوستانم نوشتم و به طور خصوصی برایشان فرستادم. بد نیست اینجا تکه هایی از آن نامه را بیاورم:
برادرم!
“سیاست حقیر است. سیاست به طور معمول جای فریاد است. نوع سیاست ورزی که امام خمینی به ما آموخت توسط کمتر افرادی در نظام فعلی فهم شده است. این معمولاً شیوه ام نبوده که مدام فریاد بزنم و فریاد بشنوم. در پایان فریادها هیچ چیز وجود نخواهد داشت.
این به معنای آن نیست که تعهد سیاسی ندارم. خودم را سرباز کوچک امام خمینی دانسته ام و می دانم. برای آرمان سیاسی ام هم، جنگیده ام و می جنگم. چیزی که در زندگی بیست و شش ساله ام کم نبوده، مشت گره کرده است که در خیابان های تهران به آسمان می کوبیدم و می کوبم. اما زبان دفاع سیاسی ندارم. جامعه برایم مهم تر است. فرهنگ و جامعه را بستر روبنا های سیاسی می بینم. همه ی اینها را گفتم که فکر نکنید که آنچه در زیر می نویسم، دغدغه ای سیاسی است. این دغدغه ام برای زندگی در این جامعه است.
[...] “دیدن” به معنای “حق دادن” نیست. اما “ندیدن” به معنای “نفهمیدن” است. “نفهمیدن” یعنی “درک نکردن” و “درک نکردن” یعنی “بغض و کینه”. “کینه” یعنی “سوء تفاهم و اختلاف” و انتهای اختلاف، “فریاد” است. در پایان فریادها هیچ چیز وجود نخواهد داشت. این را از من بپذیرید.”
برادر!
“می توانی با تمسخر کسانی را که در نماز جمعه شرکت کردند “نماز اولی” بنامی اما این واژه برای من افتخار آفرین است تا خنده دار. می دانی که چقدر از بی حجاب ها (نه بد حجاب ها)ی قبل از انقلاب مبارز شدند؟ راستی سرگذشت شهید آوینی را خوانده ای؟ می دانی چند درصد از سرداران شهید قبل از انقلاب غیر مذهبی بوده اند؟
این یک داستان هندی نیست. در انقلاب ما از این داستان ها بسیار است. نماز اولی بودن فحش نیست، افتخار است. من که در آنجا تصاویر زیبایی از دینداری نسلم دیدم. تو می توانی این را فیلم هندی ببینی و در مقابلش فیلم اکشن بازی کنی! انتخاب با توست. اما تا زمانی که نخواهی ببینی که این هم نوعی دینداری است، در اختلاف بی انتها به سر می بریم. وقتی همه گوش هایشان را بگیرند و فریاد بزنند، اتفاقی نمی افتد. از من بپذیر پایان فریاد ها هیچ چیز وجود ندارد.”
آنچه مرا وا می دارد که موضع سیاسی ام را در اینجا جار نزنم این است که “مواضع سیاسی” در خود نوعی قطعیت دروغین دارند. نوعی احساس که به ما می گوید همین است و جز این نیست. من نمی خواهم این احساس را وارد بحث های معرفتی ام کنم. باز به بیان بهتر نمی خواهم این احساس را “عریان” وارد این بحث ها کنم تا هم نویسنده ی این وبلاگ و هم مخاطبانش از حواشی آن در امان باشند. می خواهم از نویسنده هم بپذیرید که سخت است که در بحث سیاسی و در این فضا از فریاد اجتناب کرد. اینجا را محلی برای فکر کردن بدانید نه فریاد زدن. پایان فریاد ها هیچ چیز وجود ندارد!
پ.ن1: نمی دانم چرا هر چه می خواهم یادداشت هایم کوتاه شوند اینطور نمی شود؟!
پ.ن2: در یادداشت بعد پاسخ یادداشت امید با عنوان “هر حجابی فتنه نیست …” را می دهم.
بسم الله الرحمن الرحیم
لازم دیدم چند نکته را مطرح کنم شاید مفید باشد:
من با آنچه که درباره رویکرد خود درباره این گفتگو مطرح کردی موافقم و اگر یادت باشد از اول هم قرارمان همین بود. اما چند نکته را فراموش نکنیم:
اول اینکه ما گفتگو را نمی توانیم در بحث های فلسفی و مفهومی صرف به پیش ببریم بی آنکه سعی کنیم “به نحوی” به اتفاقات اخیر معطوف کنیم. تأکید می کنم” به نحوی”. تمام هنر ما در همین یک کلمه خلاصه می شود ولا غیر.اگرچه می پذیرم اینکار سخت است و بسان حرکت روی طناب بند بازی ولی مگر چاره دیگری هم هست؟ و اگر گفتم وارد مصادیق شویم از این زاویه بود نه برای زنده باد مرده بادهای سیاسی. اتفاقاً فکر می کنم تا اینجا هم که آمده ایم خوب روی طناب حرکت کرده ایم.
دوم اینکه ما قرارمان این بوده و هست که به قول تو فریاد نکشیم پس چه ایرادی دارد که حتی “به وقتش” برای تبیین موضع مان در حوادث اخیر سطح بحث را عوض کنیم و باز تأکید میکنم “به وقتش”. اگر ما نتوانیم بدون فریاد و با نیت قلبی خداپسندانه اینکار را بکنیم پس چه کنیم؟
سوم اینکه ما بالاخره با انبوه استدلالها و تأملاتمان ناچار به تصمیم هستیم. در نهایت تصمیم می گیریم که به قولی حق با کدام طرف است و یا شاید هم موضع دیگری برگزینیم. من نمی گویم که در فرآیندی اقتاعی باید تصمیمان را به دیگران تحمیل کنیم. اما چه ایرادی دارد که سر همان تصمیم هم گفتگو کنیم.
چهارم اینکه به قول تو باید قلبمان پاک باشد وگرنه سطح بحث درجه دوم اهمیت را دارد پس بازهم ایرادی به تعویض سطح بحث نمی بینم.
تهایتاً اینکه هر طور تو بخواهی بحث را پیش می بریم ما با این گفتگو می خواهیم پل زدن را بیاموزیم نه دیوار کشیدن را! پس از صمیم قلب دست تو را می فشارم و برای این مهم با تو همراهم دوست و برادر عزیزم.
التماس دعا
_____________________________
قبول دارم! اما یک مسأله هست که به نظرم یک پای بحثمان می لنگد. در یادداشت بعد اول به این مانع اشاره می کنم. فکر می کنم باید سبک کار را عوض کنیم.
دیگر اینکه تاکید من در اینجا بر این بود که محصول سیاسی تفکرمان را ارائه نکنیم بلکه راه هایی را که به نتیجه ای رسیده ایم مورد بحث قرار دهیم. اینکه بحث را معطوف به حوادث اخیر بکنیم هم از ابتدا اساس بحثمان بود.
نظر توسط امید — 21, جولای, 2009 @ 8:39 ب.ظ
از آنجا که من نیز مخاطب بخشی از آن نامه شما بودم لازم دیدم نکاتی را در پاسخ به نامه شما در اینجا بنویسم:
گفته ای که “ندیدن” به معنای “نفهمیدن” است. قبول دارم و تو نیز نمی توانی به من بگوئی که من ندیدم زیرا من هم تمام آن چیزهائی را که تو دیده ای دیده ام. اما فرق من با تو در این جمله است که می گویم ” درست است که ندیدن به معنای نفهمیدن است اما چه کسی گفته که دیدن لزوما به معنای فهمیدن است؟” من با تو در این نقطه اختلاف دارم. معتقدم در فضائی که تمام واقعیت ها نشان داده نمی شود و از دید ما پنهان است لزوما دیدن آنچه که نمایان است به معنای فهمیدن واقعیت و درک کردن معنای آن نیست. تو فریاد الله اکبر را می بینی اما تو همه آن چیزی را که باعث این فریاد است درک نکردی. تو بغض ها و اشک های سبزپوشان را دیده ای اما بغض از چه چیزی و برای چه را ندیدی. نمی خواهم از این حرفها برداشت اطلاعاتی یا فاطمه رجبی ای بکنی اما واقعیتی را که تو و تمام دوستان حزب اللهی پیشرفته! من نادیده گرفته اند این است که این فریادهای الله اکبر و این اشک ها و بغض ها در فضائی مسموم و به دور از حقیقت شکل گرفته است. مثالی برایت بزنم: چو÷ان دروغگو را یادت هست؟ مطمئن باش کسانی که با فریاد دروغ گرگ! گرگ! کمک! کمک! چوپان دروغگو با بیل و داس و هر انچه در دست داشتند به کمک چوپان می شتافتند مملو از بغض و کینه نسبت به گرگ حرام لقمه! بودند و شاید هم اشک ریزان به کمک چوپان مظلوم می دویدند.
مرتضی جان!
وقتی یکسال مدام روز و شب در گوش تو بخوانند که هان! مرتضی! بیدار شو! آیا ظلم را نمی بینی؟! تا کی می خواهی مظلوم باشی؟ تا کجا صبر می کنی بر ظلم هایی که دروغگویان و شیادان بر تو روا می دارند؟! ببین چه وقیحانه رای تو را دزدیدند! بیا برای سرکوب کردن این ظلم اعتراضت را فریاد بزن! به سرنوشتی که این دروغگویان حاکم برایت نگاشته اند اعتراض کن! … آیا چه عکس العملی از خود نشان خواهی داد؟ آیا تو نیز سراسر بغض و کینه نسبت به حاکمان و زورگویان دروغگو! نمی شوی؟ آیا این بغض تو نشان از چه چیزی دارد؟ آیا این بغض تو حقیقت دارد؟
مرتضای عزیز!
گفته بودی ” بدان که تنها مذهبی های هم شکل تو نبودند که انقلاب کردند. به عکس های سانسور شده ی تلویزیون نگاه نکن. عکس هایی را ببین که ملت ایران یک پارچه از زن و مرد و بی حجاب و با حجاب و … عکس خمینی را بالا گرفته اند.” ما نیز در زمان قبل از انتخابات دیدیم دختران و پسرانی که هیچ سنخیتی در هیچ نوع خودش با ما نداشتند اما هر دو یمان یک عکس در دستانمان بود و آن هم عکس کاندیدای مورد نظرمان در کنار عکس رهبری بود. و کسی از ما به آنها نگفت که این عکس را زمین بگذار و برو دنبال کارت! تو از ما نیستی!
ما با هدف افراد تمایزمان را جلوه می دهیم نه با ظاهر!
_______________________________
متوجه دیدگاه شما شدم. نظر من این بود که برای این بغض سبزها باید احترام قائل شد. می دانم که تو عقیده داری که آنها فریب خورده اند. از قضا آنها هم فکر می کنند تو را شستشوی ذهنی داده اند. بحث بر سر این است که فهم دو طرفه چگونه حاصل می شود؟ هر چه باشد با این برچسب زدن های مدام نمی توان به تفاهمی رسید.
می پرسی که آیا این بغض تو (که در اثر فریب چوپان دروغگو ایجاد شده) حقیقت دارد؟ می گویم معلوم است که حقیقی است. این بغض، مقدس هم هست. چون بغض از “دزدی” است. کینه ی از “دروغ” است. همین بغض باعث می شود ملتی زنده باشد. اینکه مثلاً او را “فریب” داده اند در درجه ی دوم اهمیت قرار دارد. می پرسی “آیا این بغض تو نشان از چه چیزی دارد؟” این بغض نشان از “من” دارد. “من” که با برچسب “نا آگاهی”، “نادیده” گرفته شدم و بعد سرکوب شدم. تو “من”ِ معترضین را ندیدی.
اما در مقابل این بغض ِ مقدس چه کار کردند؟ چه کسی را سرکوب کردند؟ در چارچوب همان مثال تو بهترین راه، “آگاهی بخشی” به “فریب خوردگان” است یا حمله ی متقابل با بیل به آنها! گفتم که در اینجا چیزی که اهمیت ندارد تقلب یا عدم تقلب در انتخابات است. مهم این است که عده ای از مردم که کم هم نیستند معترضند. حالا در مقابل اینها چه می توان کرد؟ یا چه کردند؟
نظر توسط یکی از مخاطب تو — 22, جولای, 2009 @ 2:59 ب.ظ
در رابطه با جواب قبلیت ،من همدلی را به معنای عام به کار بردم نه اصطلاح علمی درک همدلانه .بعدم اینکه اگر من هم برای مصاحبه ی استخدام ریش بذارم (از اینها که عموهای فیتیله می ذارن )تو باز هم به دینداری من افتخار می کنی ؟عقل سلیم فرق این دو را می فهمد که آنها که محجبه شدند ،مذهبی ماندند و این روسری برای آنها ابزار نبود .نمی دانم بر سر این عقل چه آمده ؟
____________________________________
اگر مثلاً برای مصاحبه چادر سر کنید، برای من همین بس است که به ظواهر عمل می کنید. نیت خوانی جزو زشت ترین کارهای دنیاست. کما اینکه پیامبر هم -همان طور که گفتم- کسی را که اشهد می گفت، مسلمان می خواندند. دیگر نمی پرسیدند که راستی راستی مسلمانی؟! از نظر اسلام همان اشهد برای مسلمان شدن بس است. یعنی بعدش او مثل هر مسلمانی می تواند ذبح کند و عقد بخواند و وارد مکه شود و … . حالا من و شما می خواهیم که تصمیم بگیریم که فلانی چرا به این ظاهر در آمده؟ شاید همان شب مصاحبه ی استخدام توبه کرده. شما از کجا می دانی؟
عقل سلیم یعنی عقلی که از گناه پاک است. اسیر هوا و هوس نیست. بر طبق دین حکم می کند. عقل سلیم اینجا می گوید که مسلمانی طرف را بپذیر حتی اگر شک داری. آنچنان که پیامبر می پذیرفت.
نظر توسط منتقد — 22, جولای, 2009 @ 3:52 ب.ظ
سلامن علیکم و رحمه الله و برکاته!
ایمیل شما دستمان رسید. متاسفانه و خوشبختانه عازم اردوی جهادی هستم و امکان پاسخگویی حداقل تا 20 روز برایم فراهم نیست. عفو بفرمایید. استفاده کردیم از نظرات شما. انشاءالله اگر فرصتی شد، در خدمت خواهیم بود. یاعلی
_____________________________________
خواهش می کنم! خوش بگذرد. : )
نظر توسط احمدرضا بلیغ — 22, جولای, 2009 @ 10:49 ب.ظ
من معتقدم كه اعتراض آداب دارد و هر رفتاري را ني توان با اين توجيه كه يك اعتراض است پذيرفت. اما در مقابل اعتراضي كه از منطق و عقل برخواسته باشد من معتقدم كه بايد پاسخگو بود
اما سيد جان من اين اعتراض منطقي و عقلاني را نه از سوي آن كانديدا و نه از سوي هواردانش نديدم. الله اكبر بر پشت بام ها كه اعراض منطقي نيست و قطعا انتظار گفتگو كردن هم نبايد با آنها داشت چون آنها گفتگو را بر نمي تابند چرا كه اگر مايل به گفتگو بودند ديگر الله اكبر بر بام ها دليلي نداشت.
_____________________________
مساله سر همین است که عقلانیتی که تو می گویی یک چیز عینی نیست. از نظر آنها این کاملاً عقلانی است. گفتگو اصولا باید بر سر این باشد هر کس عقل را چگونه تعریف می کند.
نظر توسط اقبالي — 22, جولای, 2009 @ 11:08 ب.ظ
هوالعادل
با سلام. اولین باری است که گذارم به سایت شما می افتد. خواستم چیزی بگویم که ذکرش را مفید دانستم. راستش خواستم ازتان بد بگویم دیدم حالش را ندارم گفتم خوب بگویم دیدم حالی ندارم. نظرتان را از یک سو مثبت می توان برداشت کرد و از یکسو منفی. اینکه شما می گویید من چیزی جار نمی زنم را به پای عقل گرایی و این ها می توانم بگذارم ولی اینکه چشمتان را ببندید و بگویید دوطرف مانزعه کمی ناراحت کننده است. می گویید بسیج کتک خورده چرا کنارش نمی نویسید با مردم خوب رفتار نشد. شما حتی در نوشته هاتان هم مردم را هیچ می انگارید. چرا باید مردمی را به این بزرگی از دست بدهیم. چون بلد نیستیم سیستم را خوب بچرخانیم. قبول دارم اینکه می گویید از انقلاب خمینی فاصله گرفتیم. چون به شخصه عاشق سیره ایشان هستم. می گویید دو طرف منازعه! می خواهم بگویم یک طرف اقتدار گرا داریم و باقی مردم بیشینه نمی دانند که چه شد که این شد. اما شما چرا می خواهید مصالحه کنید؟ چرا نمی بینید این همه آدم در زندان است؟ حالا چند تا بسیجی لباس شخصی کشته شده شد بلای اسلام؟ حتی نباید آنها را بشمارید. شما و رییس جمهورتان اول تاختیدو گفتید شما خس و خاشاکیدو حالا می گویید دو طرف؟ یعنی ما را هم طرف حساب کردید. منصف باشید رفتار چه کسانی آلوده تر بود؟ حرف های چه کسی برانگیزاننده تر بود. اینها را بگویید تا بغض مان بیشتر نشود از دونی دنیای پست..
_____________________
امیدوارم اینجا ماندنی شوید و با هم بیشتر آشنا شویم. اما مختصراً اینجا تمام حرف این بود که وارد بحث سیاسی به این سبکی که شما فرمودید نمی شوم و دلایلم را هم در همین پست گفتم. آسیب هایی دارد که لطمه می زند. اگر هم کسی این را به معنی سکوت بگیرد متعرضش نمی شوم. به مرور زمان متوجه می شویم که چه فریادی ماندگار تر است.
نظر توسط محمد حسین م — 23, جولای, 2009 @ 2:16 ق.ظ
اگر مثلاً برای مصاحبه چادر سر کنید، برای من همین بس است که به ظواهر عمل می کنید.
سيد جان از شما كمي بعيد است اين جمله!
دقت كن وقتي مي گوئي كه اگر براي مصاحبه! يعني اينكه نيت مشخص است و شما اينجا اساسا نيت خواني نمي كنيد. چطور مي تواني كسي راكه عملا نمادهاي ديني را ابزاري براي رسيدن به مقاصد خود(قبولي در مصاحبه) قرار مي دهد را خودي بناميد و در توجيه اين رفتار خود از پيامبر هم رفرنس بياوريد؟
اگر اينطور كه شما مي گوئيد باشد چه دليلي داشت كه حضرت علي (ع) در مورد خوارجي كه قران را به نشانه مسلماني بر سر نيزه زده بودند و مردم آنها را پذيرفته بودند بگويد قران ناطق منم و آنها دروغ مي گويند؟
اري برادر نيت خواني بد است اما خود را نيز به خواب زدن و گفتن اينكه ايشالله گربه ست! هم بدتر است.
______________________________
پیامبر را اذن می نامیدند، یعنی گوش. گویا هر چه هر کس می گفت باور می کرد. این از رحمت للعالمین بودنش است. هر وقت به آن مقام الهی رسیدی که بفهمی شب قبل از مصاحبه او توبه کرده یا نه آن وقت هر کار خواستی بکن. البته پیشنهاد این است که در آن مقام الهی هم عفو کنی و به رویش نیاوری تا شاید بعد ها هدایت شود.
مرز آنجایی است که منافق شمشیر بردارد. دیگر نمی توان ساکت بود. اما تا جایی که شمشیر بر نداشته آنچه من از اسلام می فهمم این است که مدام بگویی ان شا الله گربه است. رحمه للعالمین بودن را در نظر داشته باش. نه رحمه للمومنین! یا رحمه للمسلمین!
باید به “التوحید” مراجعه کنم. اما یادم می آید که در آن نوشته بود که روزی کسی علی ع را تهدید به قتل کرد. یاران علی او را گرفتند تا مواخذه کنند. اما علی گفت که تنها کاری که می توانید بکنید مقابله به مثل است. یعنی شما هم او را تهدید به قتل بکنید! در آن زمان امام، رهبر و ولی امت بود. حالا این را مقایسه بکن با امروز. نه جامعه ی ما که لیبرال ترین جوامع دنیا!
نظر توسط اقبالي — 23, جولای, 2009 @ 7:32 ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم
اول از همه گویا من آنچنان که باید نتوانستم انتظار خودم را بیان کنم و شما را دچار سوء تفاهم کردم : موضع شما تقریبا آشکار است ( البته از ظن هر کس ) مطالب شما و پاسخهایی که از سوی مخاطبین دریافت می کنید تا حد زیادی دیدگاه شما را روشن کرده ، خصوصا که برخی نشانه های ظاهری شما را نیز در کامنتها بیان کرده اند که تا حد زیادی علاقه سیاسی شما را بازگو می کند هر چند شما هم یک برگه رای داشته اید و در آخر فقط خودتان می دانید به چه کسی و چه دلایلی رای داده اید . بحث من از صراحت ، اعلام عمومی جناح مورد قبول شما نیست !
دوم اینکه شما به عنوان نویسنده مطالبی را ارائه می کنید و من نوعی به عنوان مخاطب بر اساس مکتب دریافت آزادم هر نوع برداشتی نسبت به نوشته شما داشته باشم از همین رو با این نظر موافق نیستم که اعلام صریح موضع شما تحمیل عقیده خاصی به مخاطب است با اینهمه باز هم تاکید می کنم بحث من از صراحت ، اعلام عمومی جناح مورد قبول شما نیست !
این مناظره از این جهت که راهی برای رفع مناقشات است بسیار سودمند به نظر می رسد اما همچنان که گفتم ایرادی به آن وارد است ( هر چند شاید برداشت من اشتباه باشد که به سهولت قابل اصلاح است ) بدون تردید شما با تفکر موضعی را برگزیده اید که برایتان نیز اهمیت زیادی دارد اما خرده گیری نسبت به سایر مواضع اتخاذی از سوی دیگر افراد ( و نه لزوما آقای باقر پور) آن هم با تیتر ” علیه تردید ” نوعی جبهه گیری علیه آنها به حساب می آید . به بیان دیگر شاید در وهله اول این مناظره بی طرف باشد اما برخلاف این ادعا این راه به یافتن راه مفاهمه بین دو طرف منازعه ختم نمی شود چرا که اساسش بر این پایه نیست ! اساس صحبت شما علیه موضع سومی است که شاید برخی همانند طرف بحث شما برگزیده اند برای نیل به همین تفاهم .
بگذارید مطلب را به نحو دیگری بگویم : شما یک موضع ایکس را قبول دارید فردی دیگر موضع ایگرگ و در این میان برخی طرفدار موضع زد هستند که ملغمه ای از موضع ایکس و ایگرگ است . شما با نفی این موضع سوم آنهم با برچسب ” تردید ” و با تیتر زنی ” علیه تردید” در همان ابتدا جبهه گیری خود نسبت به این موضع اخیر را نشان داده اید و بعد ادعای جستجوی راه حل مسئله را دارد . کمی انصاف داشته باشید ؛ در پی راه متقاعد کردن افراد برای پذیرش نظر یک جناح هستید ( فارغ از ایکس یا ایگرگ ) یا راه مفاهمه که اگر مقصودتان این دومی است ؛ گمانم کمی اصلاح نوشتاری لازم است و در گزینش واژه ها باید دقت بیشتری به خرج دهید
خودتان را جای من بگذارید ، به جز این دو وبلاگ شناختی از نویسندگان آن ندارم فلذا مرجع قضاوت من نوشته های آنهاست ؛ برداشت من این است که یک سوی قصه نسبت به تصمیمی که اتخاذ کرده اطمینان “کامل” دارد و نفر دوم در جایگاه دفاع از موضعی که شما با نام “تردید” می خوانیدش . هر چند این پست سعی کرد تا حدودی ابهامات را بزداید اما شاید لحن خاص شما سبب چنین برداشتهایی می شود . در طول این مناظره یا مباحثه آنقدری فهمیده ام که دو طرف با هم خصومتی ندارند و بلاشک مناظره ای منطقی را دنبال می کنند اما شاید اصلاح نوع نگارش از ابهامات بعدی جلوگیری کند .
باز هم از بذل توجه به عقاید مخاطبینتان سپاسگزارم ؛ نکته ای که متاسفانه در بین وبلاگ نویسان سیاسی این روزها کمرنگ و کمرنگ تر می شود
و السلام
____________________________
برای جواب دادن به نظر خوب شما باید یک چیز را روشن کنم. به نظرم آمد که شما دو چیز را معادل هم به کار برده اید: بی طرفی و مفاهمه. یعنی گویا برای اینکه مفاهمه صورت گیرد باید دو طرف در جایی بر فراز دیدگاهشان و در حالت بی طرفی قرار بگیرند. اگر چنین چیزی ممکن بود البته حتماً مفاهمه ایجاد می شد اما چنین چیزی یک افسانه است. هیچ کس بی طرف نیست. من هم ادعای آن را ندارم.
تنها این است که دیدگاهم را عریان پی نمی گیرم. این تاکتیک باعث می شود در حاشیه ی امنی قرار بگیرم و بتوانم با دیگران مباحثه کنم. اگر من یا شما به هر صورتی نام کسی را ببریم و بگوییم که ما طرفدار جناح ایکس هستیم، دیگر فرار از کلیشه ها سخت می شود.
من ادعای بی طرفی ندارم و این را ممکن هم نمی دانم. مفاهمه اصولاً به معنای درک اختلاف هاست. یا بهتر بگویم درک و فهم دیدگاه های دیگر با توجه به اینکه کاملاً با دیدگاه ما در تضاد است. من در یادداشت علیه تردید، بعد از این گام دیگری هم برداشته ام و متعرض یک دیدگاه “تردیدناک” هم شده ام. اما این کار من [یعنی دعوت به کنار گذاشتن تردید] هم گامی دیگر در راه گفتگو است. گفتگو یعنی من هم باید پیشنهادی بدهم از موضع خودم و طرف مقابل هم همینطور و اینقدر اینها با هم تصادم پیدا کنند تا از برآیند آن به اجماع برسیم. اگر هم اجماع حاصل نشد، حداقلش این است که فهم متقابل صورت گرفته. مواضع و حدود وضوح پیدا کرده اند.
در آخر خوشحال می شوم اگر منظورتان از نوع نگارش یا لحن مشکل ساز من را بیان کنید. منظورتان اشکال فرمی ای است که نوشته های من دارند؟
نظر توسط تربت تشنه — 23, جولای, 2009 @ 11:50 ب.ظ
سلام بر سيد عزيز
بحث بر سر اين نست كه او توبه كرده و چادر سرش كرده يا نه بلكه بحث بر سر اين است كه او از چادر سر كردنش مرادي دارد كه آن مرداش نيز بر تو هويداست و تو نياز به آن عمل زشت يعني نيت خواني نداري حال تكليف چيست؟ شمشير برداشتن در تعريف شما چيست آيا؟؟
آيا فقط با تو جنگيدن تن به تن است؟ كسي كه مي خواهد با دستمايه قرار دادن ارزشهاي تو به مقاصد خود برسد آيا در نگاه تو مي بايست مورد رحمت و الطاف واسعه! قرار گيرد؟
سيد عزيز!
اين چيزي كه تو مي گوئي ربطي به بحث ما ندارد. من هم گفتم كه در انتخابات باتمام كساني كه عكس احمدي نژاد و رهبري را در دست داشتند ولو به لحاظ اهري 180درجه با من فرق داشتند از خودم مي دانستم و با او در اين زمينه احساس خويشي مي كردم اما با تو كه رفي 5 ساله من در بسيج و دانشكده بودي در اين زمينه احساس غريبي مي كردم اما بحث من اين است كه پيامبر با وجود رحمه للعالمين بودنش به محض تلقين شهادتين افراد، آنها را جزء نواب خاص خود قرار نمي داد! و صرفا آنها را با ديد اعتماد مي نگريست. يعني دقيقا همان اصل بر براعت افراد است مگر خلافش ثابت شود.
نظر توسط اقبالي — 24, جولای, 2009 @ 10:21 ق.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم
شاید حساسیت بیش از حد من باعث چنین برداشتی شده اما همین انتخاب عنوان برای پستها با نوعی جبهه گیری همراه است یا عباراتی چون “شاید تا زمانی که تو در تردیدی، حسین (ع) کشته شده باشد” که البته درمورد این نکات پیشتر توضیحاتی داده اید
به هر حال به عقیده من کمی تردید هنگام نگاشتن چیز خوبی است ؛ تردید بدین معنا که شاید شاید شاید شاید در عقاید شما هم جایی برای ابهام و ایراد باشد . اطمینان چیز خوبی است اما نه تا حد یقین ! آنهم در شرایطی که خودتان این جمله را بکار می برید که حقیقت نام دیگر خداوند است و دستیابی به آن صعب و دشوار
باز هم از بذل توجهتان سپاسگزارم
و السلام
نظر توسط تربت تشنه — 25, جولای, 2009 @ 4:45 ب.ظ