علیه تردید (3)
این یادداشت ادامه ی گفتگوی من و امید است و جواب من است به یادداشت او با عنوان “در جستجوی راه سوم!”. می توانید لینک های هر بخش گفتگو را در انتهای همین پست ببینید. از کسانی که گفتگوی ما را پی می گیرند می خواهم با تمام فراز و فرود ها، این یادداشت را تا انتها بخوانند. این بنای مواضع من است.
الف) بگذار آنچه “پاسخ اجمالی” نامیدی را نپذیرم. “پاسخ اجمالی” تو به سوال از چیستی فتنه، به نوعی بن بست گفتگو است. تو گفته ای: “وقتی از سویی دو طرف یک ماجرا در مواردی محّق اند و در مواردی دیگر باطل و از سوی دیگر هر دو به محّق بودن خود اصرار می ورزند و مناقشه ای تمام عیار را با توسل به هر وسیله ای آغاز می کنند، فتنه ای به پا شده!” اینجا به بن بست می خوریم چون در واقع این -همان طور که اشاره کرده ای- تکرار سخن پیشینت است.
من در ادامه می گویم که تلقی ام از “فتنه” چیست. اما تو نیز از آن سطح اجمالی بالاتر بیا و موضعت را روشن تر کن. من می گویم که بر اساس چه درکی یادداشت “علیه تردید” را نوشتم و تو نیز بگو بر اساس چه درکی یادداشت “آری اینچنین است برادر!” را در رد آن نوشتی. بنابر این من “معنای عام فتنه” را به کار بردم پس آن را بسط می دهم اما بر توست که “معنای خاصی” که موضعت بر آن سوار است را بیشتر شرح دهی. بدون شرح آن معنای خاص، اساس بحث تو -در ارزیابی شرایط فعلی به عنوان شرایط “فتنه”- مبهم می ماند.
ب) گفته ای “به نظرم برای اینکه با این اشتراک لفظی دچار سردرگمی و اشتباه نشویم بهتر است بجای اینکه آن معنای عام را “فتنه” بنامیم، از واژه ی دیگری استفاده کنیم”. می پذیرم و همین کار را می کنم و به جای آن از لغت “مایا” (Maya) استفاده می کنم. اما ابتدا به سوال آخر می پردازم که حقیقت چیست؟ بعد به مایا (یا فتنه در معنای عام) بر می گردیم.
ج) حقیقت چیست؟
حقیقت مبدأ همه ی موجودات است. حقیقت آن امر بی نهایت و ازلی و ابدی است که اول و آخر هر چیزی است. از گاندی نقل کردم که “حقیقت نام دیگر خداوند است”. در قرآن (سوره الحدید آیه ی سوم) آمده که “هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن”. یکی از عرفای معروف الجزایر در نامه هایش می گوید که روزی به ذکر مشغول بوده که ندایی درونی این آیه را برای او می خواند. “پاسخ دادم: الاول را می فهمم و الاخر و الباطن را نیز می فهمم؛ اما در مورد الظاهر چیزی جز مخلوقات نمی بینم.” آن ندای درونی در جواب می گوید که اگر منظور از “الظاهر” چیزی جز همین مخلوقات بود که همان الباطن می خواندنش. آنگاه شیخ می فهمد که “هیچ موجودی جز خدا وجود ندارد و هیچ چیز جز او در عوالم هستی نیست” (1).
به نظر می آید که “ظاهر” را همه می شناسیم که همین تکثرات و تفرقه های ما در دنیای خاکی است. الظاهر همین دنیای مادی ماست. خداوند نیز ظاهر است. یعنی چیزی جز او وجود ندارد. بحث را با تمرکز بر همین ظاهر بودن خداوند (= حقیقت) پیش می برم. زمانی که می گوییم خداوند بی نهایت است یا خداوند حقیقت مطلق است، یعنی چه؟ وقتی مطلق است یعنی در برابر او باقی چیزها نسبی است. او تمام و کمال است. مثالی می زنم که مانند هر مثال دیگری از جهتی برای تقریب به ذهن مفید است و از جهتی ممکن است باعث فهم نادرست شود. آبشار، مطلق است اما آن قطرات کوچک و معلق آب که بر گونه ی کسی که کنار آبشار ایستاده می نشیند، نسبی است. این نسبی بودن به این معنا نیست که آن قطرات چیزی جدای از جریان عظیم آبشار هستند. قطرات معلق از همان آبشار نشأت می گیرند اما در برابر او هیچند. خداوند حقیقت مطلق است. در برابر او، باقی همه فانی است. او اصیل است و باقی همه بازی است (2).
حدیثی قدسی است که “ گنج پنهانی بودم که خواستم شناخته شوم، پس آفریدگان را آفریدم تا شناخته شوم“. آفریدن یک امکان برای خداوند بود. چون او بخشنده است و خیر مطلق است، خواست که بیافریند. پس آفرید ما را. این آفرینش به معنای فروتابیدن خیریت است. خیر مطلق خواست که چیز های دیگری را به وجود آورد. عرفا این خواست خدا را “تجلی” می خوانند. خلاصه اینکه در جواب سوال حقیقت چیست؟ باید گفت که حقیقت، خداوند است که خواست بیافریند، پس خلق کرد. این آفرینش را “تجلی” می خوانیم. تمام عالم چه ظاهر و چه باطن جلوه و تجلی خداوند است.
د ) مایا چیست؟
“مایا” نام هندوی آن چیزی است که در عرفان اسلامی “حجاب” می خوانند. هر چه از حقیقت مطلق دور شویم به سمت عدم می رویم. عدمی که هیچگاه ممکن نیست. یعنی جایی خالی از خداوند وجود ندارد. اما او خواست که جایی را خلق کند که “حجابی” بر “حقیقت مطلق” کشیده شود. آنجا همین عالم خلقت است. مایا روی دیگر همان تجلی است. خدا خواست که خلق کند یعنی اینکه خدا خواست که بین خود و ما فراقی بیاندازد. او این کار را با پوشانیدن خود انجام داد. خلقت، همان در حجاب بردن خلایق است. عهدی هم که خداوند در روز الست از انسان گرفت، دریدن این حجاب و نیل به حقیقت بود. او این فراق را ایجاد کرد تا مانند معشوقی دور از دسترس، ما به او مشتاق تر شویم. به قول شیخ بهایی: تا کی به تمنای وصال تو یگانه / اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه/ خواهد به سر آید غم هجران تو یا نه؟ / ای تیر غمت را دل عشاق نشانه.
همین که ما (انسانهای معمولی) حقیقت مطلق را همه جا نمی بینیم، خود نشان از این دارد که گرفتار مایا یا حجابیم. اگر نه باید حقیقت را همه جا دید چون او ظاهر است. عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید/ یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید.
مایا، توهم است و خداوند واقعی. این اراده ی الهی (که خداوند خواست که انسان در حصار مایا زندگی کند. هر روزه حقیقت را نبیند، پس در تفرقه باشد) را هندو ها “بازی الهی” می نامند(3).
همه چیز نزد خداوند یکی است. معنای توحید این است که تنها خداوند حق است و حق خداوند است. چیزی به جز او وجود ندارد. همین که بگوییم فلان چیز هم -هر چند کوچک- در کنار خداوند وجود دارد، شرک گفته ایم. بنابر این است که عارف واصلی چون حلاج فریاد می زند که “انا الحق”. او از ورای حجاب ها، حق بودن خود و پیوستگی عالم با حقیقت مطلق را می بیند. بنابر این دوگانگی ها و تفرقه ها برایش رنگ می بازد. این درست آن چیزی است که فقهای کوته بین زمان او و سایر اعصار نمی فهمند و او را مشرک می خوانند. در حالی که او در قله ی توحید است.
در آینه دوباره نمایان شد/با ابر گیسوانش در باد / باز آن سرود سرخ انا الحق /ورد زبان اوست /تو در نماز عشق چه خواندی ؟ / که سالهاست / بالای دار رفتی و این شحنه های پیر / از مرده ات هنوز / پرهیز می کنند … (شفیعی کدکنی)
خیر، نامحدود است چون حقیقت مطلق(خداوند) نامحدود است. اما شّر چیست جز توهم؟ شّر یعنی شکافی وجودی بین مبدأ و تجلی اش. شّر همیشه محدود است و خیر همیشه نامحدود. بنابر این خیر همیشه پیروز است.
ه) فرار از مایا و وصال به حقیقت ممکن است؟
عارف و مسلمان واقعی هیچگاه اضطراب ندارد. چون می داند که در نهایت، حقیقت پیروز است. شر و زشتی همیشه موقتی است. این چیزی است که کتب آسمانی به ما وعده داده اند. اگر نمی توانیم تصمیم یقینی بگیریم به خاطر این است که اسیر حجاب و مایا هستیم. حقیقت را نمی بینیم تا بر سرش توافق کنیم. اما این عذری نیست که با آن در تردید بمانیم. خداوند این بازی را بر انگیخت تا ما انتخاب کنیم و با انتخابمان از مایا بگذریم، از حجاب ها فراتر رویم و حقیقت را ببینیم.
در تردید ماندن، از این حیث، نوعی رد قواعد بازی خداوند است. اینگونه “نپذیرفتن ِ قواعد” سرانجامی جز پیوستن به شر ندارد. این نوعی انفعال است که در صورتی که به انتخاب منجر نشود و رویه ای برای زندگی در این عالم باشد، حداقل ِ پیامدش، گرفتاری در حجاب است و باور توهم. به همان اندازه که این باور در فرد عمیق باشد، او از حقیقت دور است.
دستور، دریدن حجاب است. اما برای این چه باید کرد؟ انسان ِ سرگردان در توهم ِ مایا، چه دستاویزی دارد؟ راه را خداوند –از سر لطف- در پیروی از پیامبر درون و پیامبر برون قرار داده. خورشیدی در مرکز نفس انسان است که هر گاه غبار از آن بزداییم می توانیم راه را بیابیم. یافتن راه، امری تدریجی است و متضمن سختی های بسیار. اما منطق حرکت، -باز باید بگویم- همانی است که آیت الله بهجت بر آن تاکید داشتند: “به آنچه می دانی عمل کن، آنچه نمی دانی را به تو می آموزند”. چند روز پیش در جواب نامه ی محمد نوشتم:
“پیامبری در کاخ فرعون بزرگ شد که موسی بود، پیامبری در دل ماهی شکنجه شد که یونس بود، پیامبری سلطنتی بزرگ داشت که سلیمان بود، پیامبری سالها عقیم بود که زکریا بود، پیامبری در پیری پسری داشت که زکریا بود، پیامبری را سر بردیدند که یحیی بود، پیامبری چوپان بود که داوود بود، پیامبری را در چاه انداختند که یوسف بود، پیامبری در فراق یوسف نابینا شد که یعقوب بود، … دارا بود، نادار بود، شکنجه شد، کشته شد و گرامی داشته شد. اما همه بنا به موقعیتی و تاریخی که بودند آزمایش شدند. به انسان دستور داده شده که گامی به جلو بردارد، حال هر جا که ایستاده.”
و ) گفتی آن حدیث “به نظرم در این سطح از بحث کاربردی ندارد. چون اتفاقاً بحث ما دقیقاً سر آن چیزهایی است که “می دانیم” یا دست کم فکر می کنیم که می دانیم “. حال فکر می کنم با این مباحث کمی روشن کرده ام که منظورم از آنچه که می دانیم چیست. می دانیم که نباید دروغ بگوییم، می دانیم که نباید ریا کنیم، می دانیم که … . همین دستورات شرعی کوچک می تواند گام های اول را به ما نشان دهد. اما آنچه حرام است، سکون و تردید است (تردید به مثابه ی روش برخورد با دنیای پیرامون). بنا به نقل قول شما از شهید مطهری “شک معبر خوبی است اما منزلگاه خوبی نیست”. باید انتخاب کرد چون خداوند خواست که انتخاب کنیم.
د ) در بررسی وضع سیاسی موجود من از شما می خواهم که حتماً سری به سخنان استاد جوادی آملی در نماز جمعه ی پنجم خرداد بزنید و با توجه به مطالب بالا، آنجا که از اقسام اختلافات سخن می گویند را بخوانید. ببینید چه نادانند آنان که بر علیه استاد راهپیمایی کردند و شعار دادند. هنوز هم حلاج ها بر سر دارند و هنوز هم شحنه ها از آنها پرهیز می کنند.
ادمه ی آن شعر شفیعی کدکنی اینگونه است: وقتی تو /روی چوبه ی دارت/ خموش و مات /بودی /ما / -انبوهِ کرکسانِ تماشا /- با شحنه های مامور / مامورهای معذور / همسان و همسکوت ماندیم … همسکوتی همان همسانی است. تصمیم بگیر!
(1). مارتین لینگز، عرفان اسلامی چیست؟ ، ترجمه ی فروزان راسخی، نشر دفتر پژوهش و نشر سهروردی، صفحه ی 111.
(2). این مثال از این جهت گمراه کننده است که حاصل جمع قطرات می دهد آبشار اما اینکه بگوییم حاصل جمع موجودات می دهد حقیقت مطلق، شرک است و درست بر عکس آنچه که عرفان اسلامی می گوید.
(3). آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت / آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
مرتبط در کلمه: سنت چیست؟ (1) و سنت چیست؟ (2) و روایت چهارم وصال
برای پیگیری گفتگوی من و امید:
علیه تردید (1) (یادداشت اول من) / آری اینچنین است برادر! (یادداشت اول امید) / آقا! خانم! دنیا از پنجره ی شما چه شکلی است؟ (یادداشت دوم من) / در جستجوی راه سوم! (یادداشت دوم امید)
[...] در این مسیر بود که در یادداشت “علیه تردید“، تردید را پدیده ای شیطانی می نامم. چون می بینم که دوستانم مدام از هم می پرسند که حق کجاست؟ چه باید بکنیم؟ کدام موضع را ترجیح بدهیم؟ شک دارند. تردید کرده اند. دودل اند. نمی دانند. جواب من به آن سوال این بود که این تردید خود بدترین گناه است. لازم نیست برای گریز از تردید یک دفعه به دامان یک جناح برویم. یقین پیشنهادی من یک یقین دفعی و دروغین نبود. آنچه به نظرم درست می آمد این بود که بدانیم با این حجاب ضخیمی که بر سر حقیقت کشیده شده چگونه باید برخورد کرد. جواب را در عرفان اسلامی یافتم. “راه را خداوند –از سر لطف- در پیروی از پیامبر درون و پیامبر برون قرار داده. خورشیدی در مرکز نفس انسان است که هر گاه غبار از آن بزداییم می توانیم راه را بیابیم” (ر.ک: هنوز حلاج ها بر سر دارند …). [...]
پینگ توسط کلمه » ساندویچ حقیقت - — 21, جولای, 2009 @ 6:07 ب.ظ