دنیای متجدد را گفتم که دنیای سرعت است و کمیت و دنیای سیطره بر طبیعت – به مثابۀ مادۀ خام. اما حال می گویم که دنیای متجدد، دنیای کپسول هاست. به این ماشین های ون سبز رنگ -تازه باب شده در ایران- نگاه کنید. بر اساس منطق متجددانه ی “افزایش مدام سود” و “سود برای سود” است که این ماشین ها تا جایی که ممکن است مسافر سوار می کنند. حتی وقتی صندلی های ثابت پر شد، طراح ماشین به فکر این می افتد که بهره وری را به حداکثر برساند. دسته های صندلی باز می شوند و دو نفر دیگر می توانند بنشینند. دقیقاً یک کپسول متحرک از آدم!
آپارتمان های شهر متجدد، کپسول هایی هستند که در هر طبقه تا جای ممکن آدم جای می دهند؛ طبقه هایی بر سر ِ هم و انسان هایی بر دوش هم. برج صد طبقه ای در نیویورک را فرض کنید که رو به دریا ساخته شده. هر طبقه هم تا پانزده واحد دارد. نقشه ی هر طبقه در تمام این صد طبقه یکسان است؛ کپسول ثابتی از آدم ها!
هواپیما هم همینطور؛ کپسول پرنده ای از آدم ها. در تمام طول پرواز تمام آزادی های یک انسان آزاد گرفته می شود. او نه می تواند راه برود نه می تواند آواز بخواند، نه می تواند بلند بلند بخندد؛ هیچ! او باید سر جای خود بنشیند، به روبرو خیره شود و هر دستوری که از فرد نادیده می شنود را اجرا کند؛ که مثلاً “الان کمربند را ببندید، کمربند را باز کنید، بهتر است الان گرسنه شوید و غذا بخورید. اگر الان غذا نخورید دیگر در طول پرواز نمی توانید غذا بخورید.” این در عوض آن خدمتی است که هواپیما به او ارائه می دهد. یعنی او را “سریع”تر به مقصد می رساند- و سرعت خود از مشخصه های دوران تجدد است.
حالا تعریف “زندگی” در این دنیای کپسول ها چیست؟ از کپسولی به کپسول دیگر رفتن. از آپارتمان به تاکسی و اتوبوس و از آنجا به هواپیما و آپارتمانی دیگر و… . متجددها بدون کپسول نمی توانند زندگی کنند. حتی شب ها برای اینکه خوابشان ببرد انواع کپسول و قرص های خواب آور می خورند. زندگی، این “تحرک ِ بین کپسولی” است.
اما “فاجعه” چیست؟ فاجعه در قاموس متجددها زمانی رخ می دهد که این کپسول ها به هم می خورند. کپسولی که سقوط می کند، کپسولی که می سوزد و کپسولی که فرو می ریزد. فاجعه برای انسان هایی است که در زیر دست و پای این کپسول ها جان می دهند و مرگ خاموش را تجربه می کنند؛ مرگ بی معنای متجددانه - که به شدت از آن گریزانند. آنها نمی توانند مرگ هر روزه ی خود -در بی معنایی این “تحرکات بین کپسولی”- را حس کنند؛ مرده های متحرک.
پ.ن: برای بهتر دیدن کاریکاتور، روی آن کلیک کنید. اثر: دخشید قدرت پور. منبع: سایت ایران کارتون

1.سيد جان سلام وشادباش بابت خيلي چيزها يكيش عيد نوروزوديگري…………وآخريش ارائه آخرين ورژن تيپ سنت گرايي متجدد كه با انواع نرم افزارهاي روز كه قادر خودشه باهر فضاي سياسي,اقتصادي,اجتماعي ,اقليمي تطبيق بده.الحق كه كارت درسته/ 2.مطلب جديدت خيلي زيبا وظريفه البته عكسش خيلي بيشتر.اما يه نكته اي كه در رابطه باهاش به نظرم رسيده اين كه اگه تو همون فضاي كپسولي يا به قول ما عوام الناس يه گله جا صفا وصميميت وعشق ومحبت جاري باشه وآدم ها ش رزق حلال دربيارن وشكرخدا كنن .اونجا نه تنها قابل تحمل ميشه بلكه به اندازه يك خونه ي درندشت به آدماش امكان جولان ميده.من كه خودم نديدم اما آقابزرگه ما خدا بيامرز از كوچه هاوخونه هاي ميگفت كه تو همين تهرون (كوچه اصفهاني ها طرفاي ميدون اعدام معروف به كوچه ي صد توماني ها) بودن ودو سه خانوار تو بيست سي متر جا در نهايت صفا زندگي مي كردن/3.راستي در تعطيلات نوروز اگه بليط هاوايي يا آنتاليا گيرت نيومد واگر دل و جرات داشتي يه سر به كهن ديار قزوين بزن هم نزديكه اب وهوا وامكان تاريخيش خيلي جالبه……….. محمد نيازي.
_______________________________
اگر نرفتیم هاوایی یا آنتالیا چشم. میایم قزوین! : )
نظر توسط نوروز خان — 12, مارس, 2009 @ 7:03 ب.ظ
سلام بر آقا مرتضاي عزيز
خوبي سيد؟
کجايي؟ چه ميکني؟
ميبينم به «راه» اومدي!!
يا علي
_______________________
قربان شما. الحمد لله می گذرد. ما همیشه در راه بوده ایم. شما هم که اینقدر زود “راه” را دیده اید حتماً ایران هستید نه اونور آب! : )
نظر توسط ياسر قدسي — 12, مارس, 2009 @ 8:50 ب.ظ
سلام. دو هفته ای بود اصلن فرصت نمی کردم به اینترنت سر بزنم الان به صورت دفعی در عرض یک ساعت همه وبلاگ ها و سایت های رفقارو سر بزنم.جدیدن دارم به این نتیجه می رسم بعضی مطالبی که می نویسی جون میده برای تکمله زدن. شاید یه موقع یه چیزی در موردشون بنویسم.
_________________________________
شما هم وبلاگتان را راه اندازی بفرمائید لطفاً. : )
نظر توسط علیرضا بلیغ — 12, مارس, 2009 @ 11:11 ب.ظ
[...] قفس آهنین2: کپسول های متحرک [...]
پینگ توسط کلمه » قفس آهنین3: تکنیک - — 30, اکتبر, 2009 @ 1:53 ق.ظ