7, اکتبر, 2012

آلفرسکو در معبرهایی که فقط معبر نیستند.

Category: ایتالیا,حواشی دانشگاه,سفرنامه – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني – 9:52 ق.ظ

سفرنامه‌ی ایتالیا (1)

الان دارم فایل‌های عکس‌های سفرم به ایتالیا را مرتب می‌کنم: سه هزار عکس. در این سفر سه هزار عکس گرفتم. دقیقاً چهار بار کارت حافظه‌ی دوربینم پر و خالی شد. بگذارید از پیش از سفر شروع کنم.

اوایل بهار بود شاید که استاد راهنمایم ایمیل زد و خواست که اگر مایل هستم برای سفر به ایتالیا و شرکت در یک کارگاه چهار روزه اسمم را بدهد. کارگاه در مورد نگارش، تنظیم و چاپ مقاله‌ی آکادمیک بود. اسمم در لیست متقاضیان ثبت شد. بعد از یکی دو ماه یک روز «باب» که یک استاد میان‌سال دپارتمان است من را در اتاق استراحت دپارتمان دید و گفت “مرتضی تو جزو سه نفری هستی که برنده‌ی گرانت (بودجه پژوهشی یا پژوهانه‌ی) سفر به ایتالیا شده‌ای.” خودِ باب به عنوان استاد، من و دو نفر دیگر از بچه‌های دکترا به عنوان تیم واریک در این کارگاه شرکت می‌کردیم. خوشحال شدم و به فکر فرو رفتم.

از برمینگام تا فلورانس

به فکر فرو رفتم که ویزا را چه کنم؟ باب که انگلیسی است و برای ورود به اروپای قاره‌ای به ویزا نیازی نداشت. یکی دیگر از بچه‌های دکترا همسری انگلیسی داشت و طبعاً او هم همینطور. من و یکی دیگر از دوستانم که بنگلادشی بود به ویزا نیاز داشتیم. در جلسه‌ی توجیهی باب گفت “متاسفانه باید بگویم که اگر در گرفتن ویزا موفق نشوید، چون کس دیگری را نمی‌توانیم جایگزین کنیم، بر طبق قوانین دپارتمان باید تمام هزینه‌ی بلیط هواپیما و رزرو هتل را بدهید (چیزی حدود ششصد پوند).” بعد پرسید که چه می‌کنیم. دوست بنگلادشی‌ام گفت که مطمئن نیست که در این فرصت کوتاه بتواند ویزا بگیرد. برای همین انصراف داد. یکی از دوستان انگلیسی جای او را گرفت.

باب رو به من کرد و پرسید تو چه می‌کنی؟ بدون تأمل گفتم: “ریسک می‌کنم.” ما خاورمیانه‌ای‌ها به ریسک کردن عادت داریم. اگر ریسک نکنیم شکست می‌خوریم. اگر ریسک نکنیم و با اراده نباشیم فقط این نیست که شکست می‌خوریم بلکه می‌شکنیم. مثلاً وقتی در مسیر سوار شدن به هواپیما تمام تیم واریک به سمت راست می‌رود و تو باید در صفی جدا بروی تا گذرنامه‌ات چک شود. یا زمانی که مأمور گذرنامه با لبخند فرمی را لای گذرنامه‌ات می‌گذارد و از تو می‌خواهد که پرش کنی، اگر با اراده نباشی می‌شکنی. باید استوار باشی و لبخند بزنی. بگذریم. ریسک کردم و دقیقاً دو روز قبل از پرواز، ویزا را دریافت کردم.

پروازمان مستقیم نبود. از برمینگام رفتیم به زوریخ و آنجا هواپیما را عوض کردیم برای فلورانس ایتالیا. از هواپیما که پیاده شدیم بعد از چندین ماه، آفتاب تابستانی را دیدم. در نیمه‌ی اول تابستان امسالِ انگلیس فقط دو-سه روزِ آفتابی داشتیم و تمام! دیگر تا آخر تابستان آفتاب را ندیدیم.

از فرودگاه رفتیم به سمت ایستگاه قطار. شهری که ما قرار بود در آن مستقر شویم شهری بود کوچک در نزدیکی فلورانس به نام “پراتو” که این هر دو در منطقه‌ی زیبای توسکانی هستند. با قطار حدود پانزده دقیقه تا پراتو راه بود. همه‌مان شور و شوق داشتیم و باب از همه‌مان بیشتر. در همان بدو ورود توجه‌مان را به معماری ایستگاه جلب کرد. گفت: “ببینید چه معماری بزرگ و زمخت و استواری دارد این ایستگاه قطار. ستون‌های بزرگ از “بتونِ لخت” را ببینید. این ایستگاه را در زمان موسیلینی ساخته‌اند. تمام معماری‌های عمده‌ی آن دوران به همین صلابت‌اند. بعد این معماری را با معماری‌ خانه‌های تاریخی‌ای که در روزهای آینده خواهید دید مقایسه کنید.” معماری ایستگاه قطار من را به یاد ایستگاه قطار میدان راه‌آهن تهران انداخت که از قضا آن را هم، در دوره‌ی فاشیسم، آلمان‌ها ساخته بودند.

پیش از اینکه جلوتر بروم بگذارید از چند پیش‎فرضی بگویم که در مورد خوب و بد ایتالیا و ایتالیایی‌ها شنیده بودم و در این مسافرت به محک گذاشتم. یکی اینکه آنها غذا‌های خوشمزه‌ای دارند. دوم اینکه بهترین بستنی‌های دنیا را دارند. سوم اینکه خوش تیپ هستند. چهارم، خوش‌لباسند و به مد اهمیت می‌دهند. پنجم گرمند با غریبه‌ها مهربان، اما در قبال برخی نژادها بسیار نژادپرستانه رفتار می‌‌کنند. ششم مذهبی و کاتولیک هستند.

پیتزا یا بربری؟!

بعد از استقرار و مختصری استراحت در هتل‌مان در پراتو قرار گذاشتیم که در لابی هتل جمع شویم و برای خوردن شام بیرون برویم و بعد هم قدمی بزنیم. به رستورانی در نزدیکی هتل رفتیم و برای اولین بار پیتزای اصل ایتالیایی سفارش دادم. در یک هفته‌ای که آنجا بودم غذاهای خوشمزه‌ای خوردم. پس فرضیه‌ی اول در کل تایید شد. اما در مورد خود پیتزا اگر از من بپرسید پیتزا خاتونِ جلوی حسینیه‌ی ارشاد را (اگر هنوز برقرار باشد) بیست برابر بیشتر می‌پسندم. آن چیزی که من در ایتالیا دیدم (و دو سه بار در فلورانس و رم و پراتو امتحان کردم) چندان به پیتزا به روایت ایرانی شباهت نداشت. چیزی بود شبیه نان قطور بربری که با لایه‌ی نازکی از پنیر و مثلاً گوجه یا فلفل دلمه‌ای پوشانده شده. گرچه بد نبود اما چیزی نبود که من حسرتش را داشته باشم.

داشتم می‌گفتم که تیم واریک دور میز نشستند و پیتزا خوردند. همه سر در منو داشتند و گزینه‌های منو هم به زبان ایتالیایی بودند. جالب اینکه همه در سکوتی مرگبار به گزینه‌های منو خیره شده بودند. بعد از دو سه دقیقه پرسیدم: “شما واقعاً می‌توانید منو را بخوانید یا وانمود می‌کنید که می‌خوانید!” تا این را گفتم همه خندیدند و منوها را روی میز گذاشتند. باب گفت: “من می‌توانم بخوانم ولی نمی‌توانم بفهمم!”

یکی از بچه‌ها مکزیکی بود (همان که بالاتر گفتم که همسرش انگلیسی‎ست). در طول سفر فهمیدم که زبان اسپانیایی و ایتالیایی به قدری شبیه هم هستند که این دوستم به سادگی‌ می‌تواند ایتالیایی صحبت کند. در هر حال او راهنمایی کرد و غذا را سفارش دادیم: پیتزا به کیفیتی که ذکر خیرش در بالا رفت.

رستوران‌هایی که من در این روزها دیدم بیشتر به سبک سنتی اروپا بودند و نه امریکایی. میز و صندلی‌ها چوبی بودند. رویشان یک سفره‌ی پارچه‌ای (معمولاً با طرح چهارخانه‌ایِ قرمز رنگ)‌ انداخته بودند اما نایلون یا شیشه‌ای روی سفره قرار نداده بودند. به علاوه اینکه اصولاً خبری از دستمال کاغذی نبود. نپکین (دستمال سفره‌ی پارچه‌ای) بود که باید روی پا می‌انداختیم. بیشتر دیوارها را هم با نمای چوب و یا با کاغذ دیواری‌های پرنقش و نگار تزئین کرده بودند. مکانی که در وسائلش چوب به کار رفته باشد حس امنیت و راحتی را به آدمی منتقل می‌کند. برعکسِ آهن، که زمخت و خشن و سنگین است؛ مانند مک‌دونالدهای سراسر جهان. یا پلاستیک که سخیف و کیچ است؛ مثل ساندویچی‌های فری‌کثیف! القصه رستوران‌ها، با نپکین، با سفره‌های پارچه‌ای و با مبلمانِ چوبی حسی تماماً اروپایی داشتند.

بعد از شام برای اولین بار در شهری ایتالیایی قدم زدیم. از کوچه‌ی پشت هتل حرکت کردیم. پنجره‌ها عمدتاً دو لایه در داشتند. یکی پنجره‌ی شیشه‌ای و دیگر دری چوبی و سبز رنگ که دو لنگه داشت و رو به بیرون باز می‌شد. تقریباً تمام خانه‌های شهر هم همین‌گونه بودند. خانه‌های چهارطبقه‌ با چراغ‌هایی شبیه چراغ‌های نفتی قدیمی و انگلیسی.

باب را دیدم که به پنجره‌ها و در و دیوار شهر با شور و شوق نگاه می‌کرد درست مانند منی که تازه به اروپا گام گذاشته بودم. بعد از کمی از او پرسیدم: “چرا اینقدر مانند من هیجان زده‌ای؟ تا جایی که می‌دانم چندین سال است که همین کارگاه را همین‌جا برگزار می‌کنی.” گفت “دو هفته‌ی دیگر هم باز باید بیایم ایتالیا!” پرسیدم: “مثل پیتر وسوسه‌ی اقامت همیشگی در ایتالیا را داری؟” نگاهی کرد و چشمانش برقی زد.

پیتر واگنر یکی از اساتید برجسته‌ی جامعه‌شناسی و صاحب یک کرسی در دپارتمان ما بود که چندین سال قبل از دپارتمان رفت و در شهر فلورانس در یک دانشگاه مشغول به کار شد. گفتم نمی‌دانم این چه وسوسه‌ای‌ست در میان اساتید دپارتمان ما که همه در ایام بازنشستگی به اروپا  می‌آیند و اساتید دیگری را نام بردم که به ژنو و بارسلونا رفته بودند. باب جواب صریحی نداد که قصدش را دارد یا نه. شروع کرد از پیتر گفتن. اما معلوم بود که این وسوسه را دارد.

آلفرسکو در میدان شهر

به میدان مرکزی که رسیدیم یک کلیسا را دیدیم که در یک ضلعش چیزی شبیه یک جایگاه تعبیه شده بود. جایگاهی که از پیکره‌ی خود کلیسا جدا نبود و با نقش و نگار و مجسمه‌هایی پوشانده شده بود. در وسط میدان حوض آب کوچکی بود و مجسمه‌ای در بالای آن. در اطراف هم تا چشم کار می‌کرد مردمان در رستوران‌ها و بستنی فروشی‌های دور میدان “آلفرسکو” داشتند.

آلفرسکو عبارتی ایتالیایی است به معنای بیرون نشستن و غذا خوردن؛ همان که رستوران‌ها میز و صندلی‌شان را در میدان و خیابان بگذارند و مردم در معابر بنشینند. آلفرسکو، که در تمام دنیای خارج از ایران که من دیده‌ام شایع است، فضای شهر را خودمانی می‌کند. معبر تنها محل عبور نیست. می‌توانی بنشینی و با دیگران صحبت کنی و خوش بگذرانی. می‌توانی در معابر بنشینی و به بهانه‌ی سفارش بستنی یا چای ساعت‌ها با دوستانت در میدان اصلی شهر و زیر سایه‌ی چترهای رستوران صحبت کنی و خوش بگذرانی.

داشتم از آلفرسکو می‌گفتم بگذارید چیز دیگری بگویم. روز سومی که در پراتو بودیم، بعد از کارگاه قدم زنان در شهر دیدیدیم که این شهر کوچک بی‌نهایت شلوغ شده. در خیابان‌ها نمی‌شد از ازدحام جمعیت به راحتی قدم زد. با دوستانی از دانشگاه «گلاسکو» و «واریک» قدم زنان رفتیم تا همان میدان اصلی. دیدیم که روبروی کلیسا و در محوطه‌ی میدان و در کنار مجسمه‌ی بزرگی که در گوشه‌ای از میدان بود، یک سن بزرگ زده‎‌اند. بالای سن هم دو پرده‌ی نمایش‌ برای پروجکتور نصب شده بود. دوست انگلیسی‌ام تا سن را دید که کم‌عرض و طولانی است، گفت: “حتماً برای “کت‌واک” است.” من باور نکردم. گفتم “کت‌واک؟ در وسط میدان شهر برای همه‌ی مردم؟” من چنین چیزی را در انگلیس ندیده‌ام.

اما زود بود که فرضیه‌ی او تایید شد. Catwalk یا “گربه‌رو” سن نمایشی است برای مانکن‌ها که روی آن گربه‌وار قدم بزنند و در انتهای سن بایستند در حالی که به افق نگاه می‌کنند. بعد با یک گردش به عقب بازگردند تا همگان لباس‌های تن او را ببینند.

در میدان شهر دیگر جای سوزن انداختن نبود. زنان و مردان جمع شده بودند تا نمایشگاه فشنِ سرباز را ببینند آن هم نمایشی که در ساعت یازده شب شروع و نیمه شب تمام می‌شد. دوربین‌هایی از سرتاسر میدان فلش می‌زد و مرد و زن کاغذ به دست در حال یادداشت مشخصات و شماره‌های لباس‌ها بودند. تا جایی که فهمیدم شهرداری با کمک تولیدکنندگان عمده‌ی لباس هر از چند گاهی این نمایش را برای مردم ترتیب می‌دهند. اما این خود نشان از درخواست بالای مردم برای لباس‌های جدید دارد و عجیب نیست که ایتالیا در کل و میلان به صورت خاص ام‌القرای تولید مد‌های پوشش است.

با مشاهدات من از نحوه‌ی لباس پوشیدن ایتالیایی‌ها باید اضافه کنم که فرضیه‌ی چهارم هم تایید شد. ایتالیایی‌ها هم به لباس اهمیت می‌دهند و هم به مد.

پراتو شهری توریستی نیست. شهری دانشجویی و کارگری‌ست. پس بسیاری از مردمی که شب‌ها از ساعت هشت تا نیمه‌های شب بیرون بودند و در ضیافت همگانیِ خرید و آلفرسکو و نمایش‌های خیابانی شرکت می‌کردند، تنها مردم محلی بودند. این جو دوستانه و شاد برای من مایه‌ی تعجب بود. تمام شهر مثل نمایشگاهی بود که مردم محلی هر شب در آن قدم می‌زنند و شادی می‌کنند. به دوستم گفتم که گویی این مردم به غیر شادی و خوش‌گذرانی کار دیگری ندارند.

پرشن‌ها و رومن‌ها یا ایرانیان و رومیان

صبح روز دوم، تیم واریک به سمت پردیس دانشگاه موناش حرکت کرد. پنج دقیقه بیشتر راه نبود. پردیس دانشگاه یک ساختمان قرن هفدهمی بود. چهار طبقه داشت. سالنی که ما در آن بودیم لوستر بسیار بزرگی داشت که از سقف بلندش آویزان بود. گچ‌بری شکیل و شاهانه‌ای هم داشت. میزها به صورت دایره‌ای چیده شده بودند. حدود سی نفر دانشجو و چهار استاد از چهار دانشگاه دور هم جمع شده‌ بودند. این کارگاه در واقع یک بخش از همکاری‌های بین دانشگاهی بود بین دانشگاه واریک و موناش و برخی دیگر از دانشگاه‌ها. موناش که در استرالیاست، پردیسی در پراتو دارد. واریک هم پردیسی در ونیز دارد اما اقامت در ونیز برای دانشجوها بیشتر از آن چیزی می‌شد که دپارتمان می‌خواست هزینه کند. در هر حال، از دانشگاه‌های دیگر هم «کنت» بود و «گلاسکو.»

در آن هوای گرم و آفتابی آنطور که در اروپای غربی رسم است همه، حتی اساتید – یا شاید باید بگویم مخصوصاً اساتید—با لباس غیر رسمی در کارگاه شرکت داشتند. اساتید، تی‌شرت‌هایی به تن داشتند با رنگ‌های روشن آبی و قرمز و با نقش و نگار ماهی و نخل و صدف دریایی! البته برای من تازگی نداشت و قابل پیش‌بینی بود که این طور لباس پوشیدن را در انگلیس در معدود روزهای آفتابی سال می‌دیدم.

ابتدا آنگونه که در این نوع نشست‌ها رسم است همه‌مان خودمان را معرفی کردیم. من هم در حین معرفی به جای اینکه بگویم “ایرانی هستم”، محض تفرج، گفتم “پرشن هستم.” در میانه‌ی سفرنامه‌ی ایتالیا بگذارید یک خاطره‌ی خلاصه‌ای از این تجربه‌ی بازی با لغات و “پرشن‌بازی” بگویم. وقتی در خارج از ایران بگویید ایرانی هستم، آن هم در این شرایط تنش، اولین چیزی که به ذهن همه می‌آید مسائل سیاسی و بلااستثنا مسأله‌ی اتمی است. گاه کسانی می‌پرسند که تجربه‌ی زندگی در ایران چگونه است یا اوضاع سیاسی چطور است و غیره. اما اگر بگویی “پرشن هستم” یکی کمی ماجرا فرق می‌کند. یک بار سال گذشته در نشستی که در کتابخانه داشتیم به دوستی انگلیسی گفتم که من پرشن هستم. یک دفعه چشمانش برقی زد. با اشتیاق به من نگاه می‌کرد و برای مدت دو دقیقه فقط می‌گفت: “اوه! کول! ایتس وری کول! من تا حالا یک پرشن ندیده بودم.” مخصوصاً وقتی این جمله‌ی آخر را گفت، حدسی زدم و گفتم “ولی فیلم سی‌صد را دیدی نه؟” سرش را تند و تند تکان داد و گفت “آره، آره دیدم.” معلوم بود! یک لحظه خودم را با پادشاه غول پیکر ایرانیِ فیلم «سی‌صد» مقایسه کردم. از آن بدتر اینکه از این مقایسه بدم نیامد، هیچ، کمی احساس اقتدار هم کردم. به قول ناصرالدین شاه: “خیالات فرمودیم!”

در کارگاه شهر پراتو هم خودم را پرشن معرفی کردم و عنوان رساله‌ام را گفتم. کارگاه با دو صحبت کوتاه چهل و پنج دقیقه‌ای درباره‌ی نکته‌‌هایی در مورد انتشار مقاله شروع شد. بعد یک ساعتی فرصت دادند تا روی مقالات‌مان کار کنیم و برای فردا آماده‌اش کنیم.

شب به دعوت دانشگاه موناش برای ضیافت شامی مفصل به یکی از رستوران‌های اطراف رفتیم. در هر حال در این جمع بین دانشگاهی حالا دایره‌ی دوستانم چند برابر شده بود. شام را در جمعی بودم که یک نفر اهل افریقای جنوبی، یک نفر اهل مکزیک و یک نفر ترک بود. مثل تمام این جمع‌های بین‌المللی صحبت‌ها به انواع اقسام آداب و رسوم و عقاید محلی کشیده شد که البته مثل همیشه برای من آموزنده بود و باز هم مثل همیشه اشتیاق بی‌حد و اندازه‌ی دیگران برای دیدن ایرانِ پر رمز و راز همراه با اظهار تأسف‌شان از نبود روابطی که سفر را به راحتی ممکن کند. در دپارتمان دوستی دارم اهل امریکای لاتین که بارها با اراده به من گفته که من روزی به ایران خواهم آمد. من که در یک سر میز نشسته بودم تقریباً هر پنج دقیقه پاسخی می‌دادم به توصیف ایران و آنچه که در ایران می‌گذرد و مهمتر از آن عقاید اسلامی و تفاوت‌شان با عقاید دیگر ادیان.

دوست مکزیکی‌ام گفت: “پنج بار نمازخواندن در روز زیاد است. زحمت می‎‌برد.” گفتم من ترجیح می‌دهم بگویم “نظم می‎برد و انضباط می‌آورد.” گفت شما دستورات زیادی برای خوراک و حتی پوشش دارید. حجاب چندان امروزی نیست. به راهبه‌هایی اشاره کردم که در هر کوچه و خیابان ایتالیا به سادگی قابل روئیت هستند. راهبه‌ها چیزی شبیه مقنعه می‌پوشند و مانتوی بلندی که تقریباً تا بالای مچ پا می‌رسد. طبعاً راهبه‌های کاتولیک ازدواج نمی‌کنند و خود را وقف خداوند می‌کنند. گفتم “حجاب اسلامی چندان بیش از حجاب همین راهبه‌‌ها نیست. اما در اسلام بر خلاف مسیحیت کاتولیک کسانی که خود را وقف دین می‌کنند جدای از مردم عادی نیستند. در کاتولیسیسم، رستگاری در کلیسا محدود شده و شهر در دست شهوت و مردمان دنیایی است. تقسیم بندی‌ای وجود دارد بین مردم عادی و جسمانی و روحانیتی روحانی و رستگار که خود را وقف دین کرده. اگر کسی هم به خدا نیاز دارد یا باید وارد کلیسا شود یا اینکه کلیسا را واسط بگیرد بین خود و خدا. اما در اسلام واسطی بین فرد و خداوند وجود ندارد. خلاصه اینکه در اسلام همه‌ی مردمان زائرند.”

گفت که چادر مشکی دلگیر و سخت و دست‌ و پا گیر است. گفتم “کسی نمی‌تواند بگوید که زنان ترک یا لبنانی که چادر نمی‌پوشند کمتر مسلمانند. شما روسری‌های رنگارنگ و زیبای لبنانی و ترک را از اسلام ببین نه تنها برقع افغانی را. آن هم مانند این قرائتی و امکانی است در درون اسلام.”

در جمعی که همه محقق اجتماعی باشند اینگونه مباحث بهتر فهم می‌شود. در بین سخن، دوستِ ترکم چند بار با موبایلش در اینترنت آمار مربوطه را جستجو کرد تا تاییدی بر ادعاهای مطرح شده بیابد.

در این حین پیش غذا را آوردند که گوشت حلال نبود. من و دوست ترکم گفتیم که “وجترین” یا گیاه‌خوار هستیم. برای ما غذای دیگری آوردند که با اسفناج پخته شده بود. یک نکته‌ای که در مورد برخی مسلمانان متجددِ مقیم غرب دیده‌ام و برایم جالب بوده این است که بسیاری‌شان مشروب می‌نوشند اما گوشت خوک نمی‌خورند. نه تنها این، حتی تصور اینکه مسلمانی جلوی‌شان گوشت خوک سفارش دهد برایشان آزار دهنده و توهین‌آمیز است. دوست ترکم هم جزو آنها بود. پیش از این دوستی انگلیسی/پاکستانی داشتم که هرچند مشروب می‌نوشید اما برایم تعریف می‌کرد که با دوستش که انگلیسی/ایرانی بوده قطع رابطه کرده بود چون جلوی او گوشت خوک سفارش داده است. همین میزان حرمت به دینی که جز نامی از آن برایشان باقی نمانده، هم برای من جالب است.

در هر حال، فردایش روز بلندی داشتیم. حدود سه سخنرانی و در میانه‌اش می‌بایست روی خلاصه‌ی مقالاتمان کار می‌کردیم. دادم خلاصه‌ی مقاله‌ام را دو نفر از اساتید خواندند و نظری در باب ساختارش دادند. چندین بار ویرایشش کردم تا به فرمولی رسیدم که می‌خواستم. در سخنرانی‌های روز دوم هم در باب چگونگی تدوین سی‌وی و انواعش صحبت کردند و هم از نحوه‌ی تعامل با سردبیران مجلات علمی برای‌مان گفتند.

حدود ساعت پنج عصر روز دوم کارگاه تمام شد. باز با بچه‌ها قرار قدم زدن در شهر را گذاشتیم. دیگر تقریباً همه‌جای شهر را دیده بودیم. برای همین قرار را بر این گذاشتیم که برای فردایش به فلورانس برویم.

حدود ظهر فردایش واریکی‌ها به علاوه‌ی یکی از اساتید دانشگاه کنت که نامش «تیم» بود، با قطار به سمت فلورانس راه افتادیم. در راه سخن از قطار شد. تیم و باب از سیستم راه‌آهن ایتالیا دفاع می‌کردند که ملی است و مانند بسیاری از انگلیسی‌ها از خصوصی شدن سیستم راه‌آهن بریتانیا شکایت داشتند. اینکه شرکت‌های خصوصی بند از گرده‌ی مردم می‌کشند. «تیم» شکایت داشت که دولت یکی از خطوط قطار را به اسم خصوصی‌سازی به دست آلمان‌ها سپرده. قطار در انگلیس مهم‌ترین وسیله‌ی نقلیه‌ی بین شهری و حتی در برخی شهرها، مهمترین وسیله‌ی حمل و نقلِ درون‌شهری‌ست. اما در سال 1993 دولت اعلام کرد که کل قطارها را به بخش خصوصی واگذار می‌کند که انتقاد‌های بسیاری را در پی داشت. اما در ایتالیا هنوز راه‌آهن ملی است.

فلورانس؛ از کاتدرال تا پونته وچیو

به فلورانس که رسیدیم حدود پانزده دقیقه از راه‌آهن تا مرکز شهر را در میان بازار دست فروشان قدم زدیم. من و تیم همچنان داشتیم در مورد چاپ یادداشت‌های مرور کتاب در مجلات صحبت می‌کردیم و البته اذعان داشتیم که این بحث نامرتبط‌ترین بحث ممکن برای کسانی است که وارد فلورانس زیبا می‌شوند.

در اواسط یک خیابان وسیع بودیم که مانند بسیاری از خیابان‌های شهرهای ایتالیا مخصوص عابران پیاده بود که یک دفعه مناره‌ی کاتدرال (یا کلیسا‌ی جامع) فلورانس از پشت ساختمان‌ها در آمد. باب گفت: “مرتضی، به من نگو که این با شکوه نیست!” من کمی قدم‌هایم را تندتر کردم تا تمام کاتدرال از پشت ساختمان‌ها بیرون بیاید و در نظرم قرار بگیرد.

کاتدرال، ساختمانی بود بسیار بزرگ از سنگ‌های سفید و به شدت براق، با مناره‌ای که مثل یک مکعب مستطیل بلند بود. در پشتش یک گنبد بسیار بزرگ به رنگ قهوه‌ای سوخته معلوم بود. سبک معماری‌اش گوتیک بود اما نه به سبک معماری‌های گوتیکی که در انگلیس دیده بودم. سبک گوتیک اصولاً به پرتزیین و مکلف بودن ظاهر بنا مشهور است. اما این کاتدرال در نهایت این تکلف بود. برای هر میلی‌متر نمای بیرونی کاتدرال طرحی و مجسمه‌ای طراحی شده بود. آن هم بر روی سنگی آنقدر براق که اولین چیزی که به ذهن می‌آمد این بود که گویی بنا را از عاج فیل ساخته‌اند.

«باب» و «تیم» جدا شدند تا به دنبال خرید روان‌نویس بروند. باب آنطور که می‌گفت کلکسیون این روان‌نویس‌ها را دارد و این بار هم مثل دفعات قبل به دنبال این بود که یک مدل جدیدش را بخرد. قبل از جدا شدن از آنها عکسی یادگاری گرفتیم.

تابستان‌ها فلورانس شلوغ است و برای خرید بلیطِ هر مکان تاریخی باید گاه تا دو ساعت در صف ایستاد. اما عجیب آنکه در آن روز صف کاتدرال بسیار کوتاه بود. به راحتی وارد کاتدرال شدیم.

این بنا در قرون چهارده تا پانزده میلادی ساخته شده است. داخل کاتدرال شبیه کلیسا/مسجد ایاصوفیه‌ی استانبول است. سالنی به شکل مستطیل که در ابتدایش در قرار دارد و در انتها محوطه‌ی زیر گنبد و جایی که کشیش می‌ایستد. این هم از تفاوت‌های کلیسا و مسجد است. همانطور که بالاتر گفتم، فرق اسلام و مسیحیت در این است که در اسلام همه‌ زائرند و علما به هیچ معنایی واسط خداوند و انسان‌های معمولی (یا مکلّا) نیستند. همه‌ی کارهایی که یک روحانی می‌تواند انجام دهد را من هم می‌توانم انجام دهم: مثل ایستادن به عنوان پیش‌نماز، اذان و اقامه گفتن در گوش نوزاد یا جاری کردن صیغه‌ی عقد و قس علی هذا. این ایده در معماری مسجد اینگونه متبلور شده که گنبد، که نمادی از گنبد آسمان و وسعت لطف خداوند است، در وسط قرار می‌گیرد. اما در معماری کلیسا و کاتدرال، گنبد در انتهای آن مستطیل قرار دارد و در واقع بالای سر کشیش و نماد صلیب. یک طوری که گویا آسمان خداوند تنها بر سر مردانِ “حقیقی” خداوند قرار دارد نه بر سر مردمان کوچه و خیابان.

بر روی سقف گنبد از درون نقش و نگار فراوانی بود. از حضرت عیسی (ع) در حالی که نوری در پسِ سر دارد و لوحی در بالای سرش که نوشته بود: آنک انسان (Ecce Homo)! «آنک انسان» که بعدها نام کتاب خودزندگی‌نامهنوشتِ نیچه هم شد، در واقع اشاره به سخن پونتیوس پیلاطس دارد که قاضی رومی بود که به روایت مسیحیان، عیسی مسیح را محاکمه کرد. او بعد از دستور شکنجه‌ی عیسی و بر سر نهادن تاج خار بر سرش در مقابل یهودیان اسرائیل به عیسی اشاره کرد و گفت: آنک انسان یا آنگونه که انجیل انگلیسی شاه جیمز ترجمه کرده‌ است: “حال این مرد را ببینید!” در این نقاشی عیسی مسیح و حضرت مریم و سایر قدیسین در روز قیامت تصویر شده‌اند. در حالی که گناهکاران در گوشه‌ای از تصویر در حال عذاب در جهنم هستند.

بعد از گردشی در سالن کاتدرال و شنیدن صحبت‌های راهنمای تور درونِ کلیسا، چند عکس گرفتم. بعد با بچه‌ها از کاتدرال خارج شدیم و به سمت پونته وچیو راه افتادیم. پونته به معنای پل است. پل وچیو یکی از پل‌های مشهور دنیا و پلی است که در همان نزدیکی مرکز فلورانس از روی رودخانه‌ی مرکزی شهر می‌گذرد. در واقع خانه‌ها و مغازه‌هایی به قدمتِ خودِ پل بر رویش ساخته شده بود که اجازه نمی‌دادند رودخانه دیده شود. در وسط پل به قاعده‌ی یک مغازه خالی بود و می‌شد از آن میان آب رودخانه را دید و فهمید که روی پل ایستاده‌ای نه در یک خیابان. توریست‌ها آنجا جمع می‌شدند و عکس می‌گرفتند. آنجا بعد از گرفتن تعدادی عکس، رفتیم و بستنی‌ خوردیم. بستنی‌های ایتالیایی متنوع هستند و خوشمزه با طعم‌ پسته‌ و هندوانه و توت‌فرنگی و مانند اینها. در کل می‌توانم تایید کنم که فرضیه‌ی دوم‌مان در مورد بستنی‌های ایتالیا هم تایید شد.

اینجا سایر بچه‌ها تصمیم گرفتند برگردند پراتو و در هتل بخوابند. اما من تصمیم گرفتم تا شب، زمان حرکت آخرین قطار در فلورانس، بمانم. شاید سندرم فلورانس گرفته بودم. سندروم فلورانس که به سندرم استندال هم معروف است برای اولین بار توسط کسی به نام «ماری هنری استاندال» نام‌گذاری شد. پایه‌اش هم مشاهده‌ی توریست‌هایی بود که به فلورانس وارد می‌شدند و با دیدن زیبایی خیره‌کننده‌ی شهر دچار عوارضی مثل افزایش فشار خون، تپش قلب و حتی هذیان‌گویی می‌شوند. البته بگویم که این برای ایرانی‌هایی که اصفهان را دیده‌اند، فلورانس دنیایی دست نیافتنی نیست. اما باز فضای شهر فلورانس، ناخواسته مسافر را به درون خود می‌کشد و میل به دیدن و تجربه‌ کردن را افزایش می‌دهد.

چیزی که در طراحی مدرن شهری فلورانس و رم، به نظرم آگاهانه در طراحی شهر دخالت داده شده است، یک رمز و راز است. یعنی اینطور نیست که توریست برود و مثلاً یک اثر تاریخی را ببیند و برگردد. اگر در کوچه و خیابان اطراف هم قدم بزند، احتمال بسیار زیادی دارد که ناگهان به کوچه‌ی باریکی بر بخورد که پله‌ می‌خورد و می‌رود بالا تا به خیابان بعدی برسد. بعد هر پله‌ی این کوچه به رنگی از رنگ‌های رنگین کمان رنگ شده. اینجا توریست احساس می‌کند که دارد بازی می‌کند. شهری را کشف می‌کند. تجربه‌ی توریسم برایش چند بعدی و رمز آلوده می‌شود. این برای من بارها در فلورانس و رم اتفاق افتاده که ناگهان ناخواسته در جایی از شهر به یک مکان رسیده‌ام که پله می‌خورد و می‌رود بالا و در آنجا یک نمای خیلی خوب از شهر را می‌توانیم ببینیم که از دسترس توریست‌های معمولی خارج است.

یکی از این کشفیات من مربوط به همین لحظه‎ای بود که با دوستانم خداحافظی کردم و در جهت رودخانه شروع به حرکت کردم. بعد از مدتی از دور یک میدان‌گاه را دیدم. ناگهان سر از میدانی درآورده‌ام با کلی مجسمه. همه‌ی اینها به کنار، مردمانی را دیدم که روی زمین نشسته بودند و منتظر چیزی بودند. من هم رفتم کنارشان رو به ساختمان جلویی که یک موزه بود نشستم. طرز چیدن صندلی‌ها در بالکن کوتاه درِ پشتیِ موزه طوری بود که گویی قرار است کنسرتی برقرار شود. درست هم بود. یک کنسرتِ کلاسیکِ مجنانیِ کوتاه برای توریست‌هایی که روی زمین نشسته بودند توسط یک گروه حرفه‌ای در میان تشویق ممتد توریست‌ها آغاز شد.

دیگر هوا تاریک شده بود. بعد از کنسرت خیابانی، به سمت ایستگاه قطار راه افتادم. خیابان‌ها داشت کم کم از ماشین خلوت می‌شد در حالی که هنوز پیاده‌های شلوغ بود و بسیاری تازه قدم زدن در ساعات آغازین شب را شروع کرده بودند.

شب آخری که فلورانس بودن رفتم و شاید دو ساعتی در کنار باسیلیکای بزرگ فلورانس نشستم. من عادت دارم که در هر شهری که می‌روم بی‌هیچ سخنی و عکسی مدتی را در یک مکان تاریخی‌ شهر می‌نشینم؛ جایی که هویت شهر به آن تعریف می‌شود. می‌نشینم و تنها به اطراف نگاه می‌کنم. می‌گذارم که شهر در جانم بنشیند و خاطره‌ی حال و هوایش در ذهنم ترسیم و ماندگار شود. اگر جایی از شهری سخن گفتم یا در متنی شهری را توصیف کردم که توصیفش جاندار بود، بدانید که آنقدر وقت داشته‌ام که جایی بنشینم تا روح شهر در من نفوذ کند و در درونم یگانگی و یکتایی آن شهر را حس کنم. نمی‌خواستم و نمی‌خواهم که توریستی باشم که شهر مقصد را متشکل از اجزایی پراکنده می‌بیند. هر فلورانسِ این زمینِ خاکی پدیده‌ی یگانه‌ای‌ست که باید در جانِ توریست بنشیند. آن‌وقتی که شهری در جانت بنشیند بعدها یادآوری خاطراتش برایت آسان‌تر خواهد بود. کافی‌ست که آن فضا را در درونت باز حس کنی. بعد دیگر نه یک پونته وچیو که کلیت یک شهر باز در ذهنت زنده می‌شود. تجربه‌ی من نشان می‌دهد که برای این هم نیاز است که یا تنها سفر کنی و یا اینکه یار موافقی همراهت باشد تا کسی بین تو و شهر حائل نشود. البته در صورتی که با جمع سفر کنی باز هم فرصت این را داری که با دنیای درون چند انسان دیگر آشنا شوی اما در هر حال به قیمت از بین رفتن «به جان نشستن شهر مقصد.»

ادامه دارد.

19 نظر »

  1. با سلام.
    آقای هاشمی لطفا مخاطبان وبلاگتان را از دیدن آن عکسهای به طور حتم زیبا مستفیض نمایید.موید و منصور باشید.
    ____________
    لطف دارید. متشکرم. اول فکر کردم یک عکس بذارم و نمی‌دونم چرا هر کار کردم آپ‌لود نشد. بعدش هم فکر کردم که هر کس می‌تونه با سرچ اسم این شهرها کلی عکس با کیفیت بالا رو روی اینترنت پیدا کنه. بهتره که من با کلمات حسش رو منتقل کنم.

    نظر توسط کریمیان — 8, اکتبر, 2012 @ 3:57 ب.ظ

  2. ضمنا بسیار از ظرافتهای بی نظیر ذهن خلاق شما لذت بردم. در پناه حق باشید.

    نظر توسط کریمیان — 8, اکتبر, 2012 @ 3:59 ب.ظ

  3. هوالحی
    سلام آقا سید
    سفرا بی خطر
    از اول تا تهش رو خوندم
    اساسا قالب خاطره نویسی عجیب رغبت و سرعتی به کار میده …کلا حال میده
    خلاصه لذت بردیم سید جون…دستت درست
    را ستی یه چیز بگم بخندی
    داشتم متنت رو می خوندم به سندروم استندال که رسیدم اومدم منظورت رو برا خودم معنی کنم یه لحظه مکث کردم گفتم خب باب استفعال از ریشه ی ندل حالا ندل یعنی چی؟؟!!
    که بعدش دیدم سوتی دادم حد بنز
    الان داری می خندی!!!!
    راستی کی ایران میایی
    دعوت نمی کنی بیاییم جلسه دفاع رساله ات؟!!
    خیلی چاکریم
    التماس دعا
    ______________
    :))
    لطف داری آقا احمد جان! اول رساله باید نوشته بشه که بعد دفاع بشه. حالا کو تا دفاع. هرچند قدم شما روی چشم. :)

    نظر توسط احمددهقانی — 8, اکتبر, 2012 @ 4:11 ب.ظ

  4. جالب بود چون احساس میکنم حس شما بهم منتقل شد و خیلی جاها متل شما هیجان زده می شدم
    در ضمن عکسی که شما گرفتید با حس و حال متنتون منطبق،اگر شد عکساتونم بگذارید
    _______________
    قربان شما! اینقدر درخواست برای عکس‌ها داره زیاد می‌شه؟! چشم. باز سعیم رو می‌کنم.

    نظر توسط نفیسه — 9, اکتبر, 2012 @ 8:55 ب.ظ

  5. سلام سید. خیلی زیبا بود. عکاس عکس رو بشناسی؛ زیبایی عکس بیشتر به دل می شینه. توی اینترنت بسیار چی عکس هست از ایتالیا!!!! ما عکس های ایتالیایی رو می خوایم که تو دیدی. می خوایم از چشم تو ایتالیا رو تجربه کنیم.
    خسیس نباش و سه تا عکس از سه هزارتایی که گرفتی رو آپلود کن. عکس تاریخی، عکس فرهنگی و عکس از طبیعت

    یا حق
    __________
    سلامت باشی محمد جان! گفتم خواستم یه عکس رو آپ کنم نشد. ایشالا توی پست‌های آینده باز سعی می‌کنم. اگر نه توی شبکه‌های اجتماعی به هر حال در خدمتیم و چهل پنجاه تا رو منتشر می‌کنم.

    نظر توسط محمد بیانی — 9, اکتبر, 2012 @ 9:46 ب.ظ

  6. بفرما!!پست نگذاشت نگذاشت یهو این همه طولانی..
    تازه ادامه هم داره حالا..
    کوتاه بیا شمام!!
    به نظر خوندنی میاد.
    الهی فرصتی مقتضی…
    ____________
    :)

    نظر توسط نیاز — 11, اکتبر, 2012 @ 5:52 ب.ظ

  7. سلام.ببخشید یه بار یه داستان کوتاه از ا.هنری تو وبلاگ شما خوندم.میشه لطف کنید لینکش رو این جا بذارید؟مممنون.
    _________________
    حتماً! بفرمایید:
    «آخرین برگ»

    نظر توسط سلام — 24, اکتبر, 2012 @ 1:50 ق.ظ

  8. نفوذ روح شهر در وجود..

    نظر توسط نیاز — 26, اکتبر, 2012 @ 11:21 ب.ظ

  9. اوووووووووووووووووووووووووووووووه.چرا آپ نمی شی دکتر .ما پست جدید می خواهیم یاالله:-)
    ____________________
    اگر نبود این درخواست‌های مکرر شما، خیلی وقت پیش افسار شتر وبلاگ رو به پشتش می‌انداختم. :))

    نظر توسط . — 5, نوامبر, 2012 @ 6:35 ب.ظ

  10. حالا ما یه چی گفتیم دکتر شما خیلی جدیش نگیر .می خوای درشو تخته کنی تخته کن یه جا دیگه از آثارت بهره مند میشیم:-))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
    ______________
    :|

    نظر توسط . — 5, نوامبر, 2012 @ 8:04 ب.ظ

  11. بین 30 روزه آبان شک دارم، اما یکیش روز تولدته
    پس مبارک :)
    _________________
    اوه مای گاد! :) متشکرم. کاش خودتون رو هم معرفی می‌کردید، رفیق با مرام.

    نظر توسط من — 14, نوامبر, 2012 @ 9:58 ب.ظ

  12. سلام آسدمرتضی.دلم برات تنگ شده.چه خبرها؟اینطرف اومدی بگو ببینیمت.راستی محرم اونجا چکار میکنی؟دوستت داریم حاجی
    ________________
    سلام آ شیخ محمد عزیز! لطف کردید به اینجا سر زدید. من باهات در اولین فرصت تماس می‌گیرم رفیق.

    نظر توسط محمد از نوع اسکندری نژاد — 15, نوامبر, 2012 @ 8:58 ق.ظ

  13. مرتضی یه شماره به من بده.دوست دارم چند دقیقه ای رو با هم صحبت کنیم

    نظر توسط محمد از نوع اسکندری نژاد — 15, نوامبر, 2012 @ 9:14 ق.ظ

  14. سلام
    خب می بینم که هنوز پست جدید نیومده و من بسیار خوشحالم!!خوبه،همینطوری هماهنگ باشید خوبه دیگه!!
    آدم چی بگه اصلا!!
    جز اینکه از همکاری جنابعالی تشکر می شود.
    به این روند ادامه بدید تا زمانِ خاصِ خودش..

    برقرار باشید در پناه حق.
    ____________
    خودمم دلم برای اینجا تنگ شده بس که ننوشتم. :|

    نظر توسط نیاز — 15, نوامبر, 2012 @ 5:42 ب.ظ

  15. هوالحی
    سلام سید جون
    تو رو جون استیو فولر به روز شو
    آخه قسم بالاتر از جون استاد راهنمای آدم پیدا میشه؟؟؟!!!
    ____________
    به کسی قسم دادی که نمی‌تونم ردش کنم. طلسم شدم. چرا با من این کارو کردی؟ چرا؟ رضا چرا؟! :)

    نظر توسط قلم نامه — 22, نوامبر, 2012 @ 11:12 ق.ظ

  16. من هم اعتقاد دارم از تجربیاتتان و نکات جالبی که با ان برخورد دارید حد اقل هفته ای یکبار به روز شوی .الزاما مطلب نباید طولانی باشد.
    ________
    چشم! ترم خیلی دشواری رو پشت سر گذاشتم. حتماً می‌نویسم.

    نظر توسط محمد — 7, دسامبر, 2012 @ 9:56 ب.ظ

  17. سلام
    هههههههی خدا..
    روزمون،روزشون،روزتون مبارک.

    همینطوری پیش بریم من به دفاع هم می رسم،واسه خاطر همین از این روند استقبال می کنم ها،یعنی هیچوقت فکر نمی کردم از به روز نشدن جایی اینقدر خوشحال بشم..
    ممنونم.
    هر از چندگاهی میایم سر می زنیم که فکر نکنید اینجا را فراموش می کنیم،این برای شما خوبه!!
    شما هم حالا حالاها ننویس..
    ؛)
    ____
    (:

    نظر توسط نیاز — 8, دسامبر, 2012 @ 11:21 ب.ظ

  18. سلامی به گرمی آفتاب ایران
    از سفرنامتون بسیار لذت بردم.من شیمی کاربردی خوندم ولی ارشدم جامعه شناسی وکار اصلی وعلاقه اصلیم نقاشی .و عاشق ایتالیام به خاطر اینکه مهد هنر جهان از خوندن تجربتون نو ایتالیا خیلی غصه خوردم یاد این افتادم که چقد عاشق نقاشی ام اینجا هیچ جای برای پیشرفت نفاشا وجود نداره.باید با عشق کار کنی وکاراتو لوله کنی وبگذاری پشت کمد تا انقد خاک بخوره ورنگاش دیده نشه.واقعادوس دارم چند سال ایتالیا باشم وبه طور فوق حرفه ای اموزش رنگ روغن ببینم .چیزی که تو ایران مجالشو نداشتم.امیدوارم هر جا که هستید شاد وسربلندو سلامت باشید.
    ____________________
    متشکرم. ایشالا قسمت تون بشه!

    نظر توسط فهیمه پرورش — 19, آوریل, 2013 @ 11:35 ق.ظ

  19. سلام
    بابت خلاصه کتاب ساخت اجتماعی واقعیت،بسیار سپاس گذارم. موضوع پایان نامم در مورد تجربه زیسته فرزندان شهید
    امیدوارم از این نظریات بتونم استفاده کنم.

    نظر توسط فهیمه پرورش — 19, آوریل, 2013 @ 11:39 ق.ظ

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. | TrackBack URI

نظر بدهيد