19, سپتامبر, 2011

افق‌های مردانه و زنانه‌ی یک جامعه

Category: سفرنامه,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني – 4:25 ق.ظ

نادر و سیمین در واریک

1. باید از صحنه‌ی آخر فیلمجدایی نادر از سیمین شروع کنم. نادر و سیمین از سالن دادگاه خارج می‌شوند و در دو ردیف در مقابل هم در راهروی دادگاه منتظر می‌مانند. دوربین در وسطِ دو خطِ موازیِ راهروی طولانی قرار می‌گیرد. در دو سوی راهرو مردان و زنان بسیاری مانند نادر و سیمین منتظرند.

جدایی ردیفِ آنها در راهرویی که تا چشم کار می‌کند طولانی است، جدایی دو افقِ جامعه است؛ افقِ مردانه و افقِ زنانه–که البته معنایی فرای جنسیت دارد. شجاع‌ها و ترسو‌ها، کسانی که “مردِ زندگی” در این جامعه‌ی کژتاب هستند و کسانی که قربانی این جامعه‌اند. “مردهای زندگی در این جامعه” تا حدی شرافت‌شان را به نفع دروغ‌گویی و زرنگ بودن وانهاده‌اند. زنان جامعه از غرورشان می‌زنند تا شرافت و صلح‌ حداقلی برایشان باقی بماند.

دری بین آن دو وجود دارد. شیشه‌ی در ترک برداشته‌. این ترک، ترکِ شیشه‌ی رابطه‌ی بین دو افقِ مردانه و زنانه در جامعه است. درس فرهادی به بسیاری از ما این است که برای نشان دادن کژتابیِ ساختارهای یک جامعه نیازی نیست که عریان نشان دهیم که نادر زنش را کتک می‌زند. باید با ظرافت ساختارهای کژتاب این جامعه را نشان داد که بین دو افق مذکور فاصله‌ای خشونت‌بار ایجاد می‌کند. نشان دادن این افق به معنای بازنمایی یک طرف به عنوان گرگ و حیوانی بی‌روح نیست و نباید باشد.

http://www.hashemimadani.net/wp-includes/js/tinymce/plugins/wordpress/img/trans.gif

این کاری است که مثلاً برخی از روشنفکران فمنیست‌ انجام می‌دهند. درست مثل ماجرای سال گذشته‌ی جنجال یادداشت خانم شادی صدر. او معتقد بود: «دموکراسی روزی آغاز خواهد شد که شما، بله، شما آقایان، یاد بگیرید نه فقط جلو آینه، بلکه در منظر عموم، به جای دفاع از حقوق زنان، به مثابه امری بیرونی و انتزاعی، از تجربه واقعی، درونی و زمینی “خود” به عنوان یک “مرد” سخن بگویید و نقشی که در بازتولید ساختارهای تبعیض آمیز موجود داشته اید به نقد بکشید.» به وضوح این یک نوع قطب‌سازی ایدئولوژیک و غیرمولد از افق‌های مردانه و زنانه در جامعه است.

زنان جایی بیرون این ساختار قرار ندارند. مردان هم همه یک سنخ نیستند و قس علی هذا. هدف ما نباید قطب‌سازی بین خوب‌ها و بدهای جامعه باشد. هدف باید نقد جامعه در معنای کلانش باشد. چنان نقدی، یک نقد مولد خواهد بود. در غیر این صورت قطب‌سازی‌های ایدئولوژیک، تنها به درد دعواهای ایدئولوژیک می‌خورند. کمااینکه در پاسخ‌های متعدد به یادداشت خانم صدر هم شاهد همین بودیم.

به فیلم بازگردیم. اختلاف بر سر این بود که گویی نادر پدرش را به همسرش ترجیح می‌دهد. اما در همان صحنه‌ی آخر می‎‌‎بینیم که نادر لباس سیاه پوشیده. پدر فوت کرده است. اما داستان طلاق تمام نشده که هیچ، جدی شده است. در ابتدا، طلاق جدی نبود. سیمین به دخترش گفته بود که طلاق جدی نیست و فقط می‌خواهد پدرش را تحریک کند که دست از آن مردانگی کژتاب بردارد. بهانه هم پدر نادر بود. در صحنه‌های ابتدایی فیلم، قاضی دادگاه هم اشاره کرد که «تشخیص با من است و من می‌گویم که مشکل شما مشکل کوچکی‌ است.» اما حال در انتها، در حالی که پدر هم فوت کرده و مانع ظاهری برداشته شده، قضیه‌ی طلاق جدی می‌شود. قاضی هم طلاق را تأیید می‌کند. یا به عبارتی، قاضی تأیید می‌کند که مسأله، مسألهی مهمی است.

در صحنه‌ی ابتدایی ما قاضی را نمی‌بینیم. جای دوربین کمک می‌کند که در واقع ما در جایگاه قاضی بنشینیم و تشخیص دهیم که مسأله‌ی “خارج رفتن یا نرفتن” چیز مهمی نیست. اما در پایان، ما، قاضی‌/مخاطب‌ها، متوجه می‌شویم که داستان فرای داستان ساده‌ی یک اختلاف سلیقه است. این مسأله از ابتدا مهم بود. این یک اختلاف نیست. یک شکاف است. شکافی که در بالا به آن اشاره کردیم.

نادر می‌داند که جایی دروغ گفته اما این قواعد زندگی در این جامعه‌ی کژتاب است که او آن را درونی کرده. او به نفع وجدان پاکش عقب نمی‌نشیند. همان طور که در برابر ساختارهای زورگوی جامعه عقب نمی‌نشیند و به فرزندش هم می‌آموزد که باید تا آخرین ذره از حقوقش حراست کند.

در پایان داستان، نادر تغییر نکرده. هرچند پیش وجدان خودش، وقتی که ماسک را بر‌می‌دارد اعتراف می‌کند که او دروغ گفته و می‌دانسته که زن خدمتکار باردار است. ترمه، دختر نادر، نماد وجدان بیدار اوست. هم پدر با نگاه مظلومش و هم ترمه در واقع راهبان معابد راستگویی و نماد وجدان بیدار نادر هستند. نادر در برابر ترمه اعتراف می‌کند و در برابر پدر، گریه. بنابراین نادر گرگ نیست. خودش یک قربانی است. اما مردِ زندگی در جامعه‌ی کژتاب نه تنها تغییر نکرده، که تازه به همه ثابت کرده که کم و بیش حق با او بوده و زن خدمتکار دروغ می‌گفته.

سیمین هم که می‌بیند که قرار نیست این شکاف پر شود و تنها راهی که نادر پیش پای او می‌گذارد این است که او تسلیم شود، تصمیم می‌گیرد که تا انتهای راه را برود و این بار دیگر تن به پذیرش بی‌چون و چرای چهره‌ی مردانه‌ی جامعه ندهد.

فرهادی به سه دلیل، به حق، فیلم‌ساز طبقه‌ی متوسط شهری ایران امروز نام گرفته. ابتدا به دلیل همین عدم تسلیم رویه‌ی زنانه در برابر رویه‌ی مردانه و مقاومت خسارت‌بار و جسارت‌بارِ زنانه در برابر ساختارهای نوین استعمار مردانه در آثارش. دوم به دلیل عدم نشان دادن کلیشه‌های ساده‌انگارانه‌ی خشونت عریان چه در طبقات پایین، چه متوسط. سوم به دلیل فضاهای شهری و مدرن فیلم.

با ورود راضیه، زن خدمتکار، به این داستان این شکاف که تا به حال دو بعدی بود، سه بعدی می‌شود و ما بازتاب همین شکاف را در نماینده‌ی طبقه‌ی پایین جامعه هم می‌بینیم. حجت، شوهرِ زن خدمتکار، شاید که نیازمند باشد اما دست به روی زنش بلند نمی‌کند. به کسانی که این تصور کلیشه‌ای از زندگی طبقات پایین دارند هم اعتراض می‌کند که «بابا! مام مث شما آدمیم.» راضیه هم شاید سنتی بیاندیشد اما تسلیم شوهرش نمی‌شود و به خاطر او دروغ نمی‌گوید.

معلم ترمه هم دروغ نمی‌گوید و بعد از پی بردن به اشتباه بودن برداشتش، شهادتش را در دادگاه پس می‌گیرد. معلمِ ترمه هم به عنوان یک زن، وقتی که به این مسأله پی‌ می‌برد، در سمت زنانه‌ی داستان می‌ایستد تا وزنه‌ی طرف زنانه‌ی داستان سنگین‌تر شود. هرچند که این کمترین خللی در اراده‌ی مردانه‌ی نادر ایجاد نمی‌کند. سیمین هم همینطور. او جایی از معلم می‌خواهد که حتی اگر حقیقت به ضرر همسرش بود، حقیقت را بگوید. ماجرا این است که در ظاهر ما فکر می‌کنیم که نادر در مقابلِ حجت، ایستاده. اما در واقع شکاف اصلی بین نادر و حجت در یک سو و سیمین و راضیه و معلم ترمه و ترمه در سوی دیگر است.

مردان شهرنشینِ داستانِ ما در واقع، از دوران خشونت عریان و تحقیر زنان گذر کرده‌اند، اما در این مرحله‌ی نوین، خشونت مردان داستان متوجه خودشان است. حجت، چندین بار، جلوی در بیمارستان، در دادگاه و در آشپزخانه‌ی خانه در برابر راضیه، خودش را می‌زند. نادر هم کم و بیش همین کار را می‌کند. او حتی به قیمت چند شب ماندن در بازداشتگاه و تنهایی پدر پیرش حاضر نیست که همسرش را خبر کند تا برای آزادی‌اش وثیقه بگذارد.

این خودزنی و خودآزاریِ مردان جامعه در واقع مرحله‌ای‌ست که جامعه‌ی کژتاب به خودویرانگری می‌رسد. خشونت نهادینه شده، تنها قربانی‌ای مظلوم در یک سو و ظالمی بی‌رحم در سوی دیگر ندارد. در جامعه‌ی امروزین ما، اولین قربانیِ خشونت مردانه، همان حاملین اصلی خشونت هستند که امکان روابط صلح آمیز را از خود و دیگران سلب می‌کنند.

در نهایت ترمه هم چون یک زن است با ماشین مادرش می‌رود. اما او هنوز به پدر خوشبین است. اشک‌های او در محضر دادگاه نشان‌ دهنده‌ی دردی است که وجدان بیدار جامعه از وجود این شکاف می‌کشد. ما تصمیم نهایی او را نمی‌دانیم و نباید بدانیم. چون در این صورت فیلم در حد یک روایت درام/جنایی پایین می‌آید. “وجدان بیدار جامعه” (ترمه) قرار نیست تصمیمی بگیرد. او آدم‌های هر دو سوی شکاف را لازم دارد. باید توجه ما، قاضی/مخاطب‌ها ،به این شکاف جلب شود. ترمه می‌خواهد این کار را بکند.

فرهادی، در صحنه‌ی آخر، نادر و سیمین را نشان می‌دهد که از “دادگاهِ فیلم” خارج می‌شوند و در دو افق جدا در یک راهروی طولانی مقابل هم می‌ایستند. داستان اینجا تمام شده و نادر و سیمین به خیل مردمِ منتظر در دو سویِ افق‌های جامعه‌ی واقعی برمی‌گردند. اما مخاطب هنوز منتظر است. فرهادی، این انتظار را طولانی ‌می‌کند. بعد از چند ثانیه، تیتراژ انتهای فیلم شروع می‌شود. مخاطبین آن سالنی که من فیلم را در آن دیدم، بعد از آمدن تیتراژ، همه با هم آه کشیدند. منتظر بودند که سرنوشت داستان معلوم شود. اما با طولانی شدن این انتظار، کارگردان به ما می‌فهماند که شکاف زنده است و ما باید در تعلیق به وجود این شکاف فکر کنیم. باید معلق بمانیم.

2. جدایی نادر از سیمین را در سالن سینمای مرکز هنرهای دانشگاه واریک دیدم. جمعیت خوبی برای دیدن فیلم در دو سئانس نمایش آن آمده بود. به نظر می‌رسید که بیشتر مخاطبان هم از قشر فرهیخته هستند که به سینمای غیرهالیوودی علاقه دارند. پیش از این هم فیلم «کپی برابر اصل» اثر کیارستمی را در همین سینما دیده بودم.

بر روی دیوار سالن نمایش فیلم، پوستر «جدایی نادر از سیمین» را زده بودند. بر روی دیوار مقابل، پوستر استندآپ کمدیِ امید جلیلی، کمدینِ ایرانی-انگلیسی بود. جلیلی که بهایی هم هست، به نظر من، طنزی سطح پایین‌ دارد که در برخی جاها به سبک کمدین‌های امروز انگلیسی، طنزش سخیف هم می‌شود. هیچ عنصر ایرانی قابل توجهی در طنزهای او نیست. شهرتش را هم از کار با هالیوود به دست آورده. مثلاً نقش حاشیه‌ای مختصری در فیلم گلادیاتور داشته و مانند اینها.

من که در میانه‌ی این دو پوستر ایستاده بودم، حس می‌کردم که اتفاق جدید و خوبی در این دو سال اخیر در حال رخ دادن است. کارگردانان، بازیگران، اندیشمندان ما کم کم دارند به جهان فکر می‌کنند. مخاطب جهانی هم به دنبال این صدای جدید است. این صدای جدید به جنگ کلیشه‌های هالیوودی از ایران رفته. نمایندگان جدید ایران در اروپا و امریکا، تصویر درست‌تری از زندگی ما را به مردم نشان می‌دهند. تصویری که نه شعاری است، نه عقب‌مانده است، نه کلیشه‌ای‌ست. این تصویر به جنگ تصاویری می‌رود که آپورچیونیست‌های خارج نشین ارائه می‌دهند. کسانی که نانِ زبان‌بسته بودنِ ایرانیان را می‌خورند. کسانی که در فقدان نمایندهی نخبه، به سخنگوی ایران تبدیل شده‌اند.

3. این فیلم در فرانسه حداقل شش میلیون دلار فروش کرد. سوال این است که چطور این اتفاق افتاد؟ دو نکته در اینجا به ذهن من می‌رسد:

اول اینکه در این مصاحبه با برنامه‌ی «هفت»، اصغر فرهادی، کارگردان فیلم، گفت که «فکر می‌کنم این فیلم به نسبت «درباره‌‌ی الی»، مشخصه‌ها و مولفه‌های ایرانی‌تری دارد، ممکن است با تماشاگر آن طرف [خارجی] مانند «درباره‌ی الی»، ارتباط برقرار نکند.» اتفاقی که دقیقاً نیافتاد. این نشان می‌دهد که کارگردانان و نخبگان ما در ایران هنوز مخاطب اروپایی، امریکایی، عرب و غیره را نمی‌شناسند. این عرصه، عرصه‌ی تازه‌ای است. ما باید دیر یا زود وارد عرصه‌ی جهانی شویم و سخن به شدت ایرانی‌ِ خودمان را بزنیم. این دنیا یک صدای ایرانی کم دارد. از یک طرف تقلید غیر خلاقانه از غرب و شرق برای صاحبان هالیوود و بالیوود تکراری است. از طرف دیگر، بازار کالاهای کلیشه‌ای «ایرانی فقیر» یا «تحت ستم» اشباع شده. «سخن ما» یعنی؛ سخنی به شدت ایرانی با بازنمایی زندگی و شرایط واقعی اینجا و اکنون. این چیزی است که باید در عرصه‌های جهانی به دنبالش باشیم.

نکته‌ی دوم اینکه، چطور این فیلمی که به اصطلاح داخلی، روشنفکرانه است در فرانسه تا این میزان فروش می‌کند؟ بله، فرانسه مهد هنر و ادب است. فرانسه را حتی با انگلیس و امریکا –مخصوصاً امریکا- از این جنبه نمی‌توان مقایسه کرد. اما علت اصلی را باید در تاریخ مبارزات روشنفکران و نخبگان فرانسوی برای تربیت ادبی و هنری مردم جست. مردم فرانسه این فیلم را از قاره‌ای دیگر به کشورشان می‌کشانند و می‌بینند و می‌ستایند، چون سطح عمومی درخواست کالای فرهنگی در طی صد سال گذشته ارتقا یافته. به همین دلیل فلسفه‌ی فرانسوی هم فلسفه‌ای دیگرگون است، نقاشی فرانسوی هم، فیلم‌های فرانسوی هم و قس علی هذا.

در شرایطی که دولت بیشترین سرمایه‌گذاری خود را بر روی مبتذل‌ترین فیلم‌ فارسی‌های ورژنِ بعد از انقلابی متمرکز می‌کند، نخبگان جامعه نباید به این دام بیافتند که به اسم “زبان مردمِ کوچه و بازار را فهمیدن” یا “مردمی بودن”، از حمایت تولیدات برجسته کناره بگیرند (که البته، به حق، کناره نگرفتند.)

مبتذل، مبتذل است، چه مردم بپسندند، چه نپسندند. اگر تمام مردم هم بگویند که صفحه‌ای که روی آن تایپ می‌کنم سیاه است، حق این نیست که من به اسم مردمی بودن، حرف آنها را تکرار کنم. اگر کسی مایل است نام این کار را «برج عاج نشینی» بگذارد، بنده با افتخار موافق این برج‌نشینی هستم. مشکل آنجایی شروع می‌شود که نخبگانی در دو سوی طیف یا در فکر پیامبری و هدایت جامعه هستند (تفسیری ایرونی از میراث روشنفکری لیبرال)، یا در فکر دنباله‌روی از سخیف‌ترین لایه‌های اجتماع به نامِ “خاکی بودن” (تفسیری وطنی از مرده‌ریگِ روشنفکری مارکسیستی.)

به گمان من نخبگان و هنرمندانی که آیینه‌ی اجتماع هستند، در میانه‌ی این طیف قرار می‌گیرند؛ کسانی که عمیقاً درگیرِ دردِ جامعه‌ی امروزین‌مان هستند، در این فضا تنفس می‌کنند و از سوی دیگر فاصله‌ای منطقی با اجتماع دارند. این فاصله اجازه می‌دهد که جامعه را ببینند و کژتابی‌هایش را نمایش دهند. این آیینه بودن، خود، کاری مصلحانه‌ است.

13 نظر »

  1. خیلی تحلیل جالب و قابل تاملی بود. فقط یک چیزی ،شما از خانم شادی صدر گفتید و طرز تفکر افرادی مثل ایشان،حالا بذار من به شما بگم در مملکتی که دیه زن نصف مرد هستش و یک مادر حق نگهداری از فرزند را نداره و فرزند به پدر داده می شه. حجاب برای زنها اجباری هستش و تو بیشتر مواقع مقصری به جرم زن بود… همین می شه که یک عده هم از انطرف بوم می افتند. زن بودن در ایران جرم هستش . وقتی جنس دوم باشی توقع نداشته باش که خشم در تو نهادینه نشده باشه.
    شما خانم نیستی پس هرگز نمی فهمی که من چی گفتم و هرگز نمی تونی خودت را جای ما بذاری و قضاوت کنی.
    ____________________
    حق با شماست. چه در مورد شرایط دردناک زنان در ایران، چه در مورد عدم درک صحیح من از موقعیت زن بودن. اما دقت کنید که باید تفاوتی بین “قابل فهم” و “قابل توجیه” قائل شد. این وضعیت بد که منجر به به قول شما “خشم” بعضی می‌شه، قابل فهم هست. اما خشم، “قابل توجیه” نیست. به هر حال من به چیزی به نام اخلاق معتقدم که اصولش تا حد زیادی مستقل از شرایط هستند. اگر نه، به سادگی مردانی که به زنان در آن باغ در خمینی شهر تجاوز کردند هم تحریک شدن به واسطه‌ی زنان یا عدم امکان ازدواج را توجیه کار خود می‌آورند- کما اینکه آوردند. اما این توجیه نه برای شما نه برای من قابل پذیرش نیست.

    نظر توسط شهرزاد — 19, سپتامبر, 2011 @ 1:23 ب.ظ

  2. سکان را بدست گرفتن —-پیامبری و هدایت جامعه تفسیری ایرونی از میراث روشنفکری لیبرال—- بدجوری آدم را غلغلک می دهد .
    ودنباله روی و بی تفاوتی—- خاکی بودن یا تفسیری وطنی از مرده‌ریگِ روشنفکری مارکسیستی—- هم راهی است به درون که زندگی را ساده می کند و قابل تحمل پذیر تر میشود .

    اما اثر گذاری از کدام جاده گذر خواهد کرد اگر نه نخبه باشی برای تعبیر آن و نه هنرمندی باشی قادر به تفسیر و نمایش آن .
    یکی مثل من و صدها مثل ما همین طبقه میانه که می فهمند و چون می فهمند در تفکرات خودشان مغروق هستند همانها که تفکر دارند و فکر می کنند ……..یا دست کم فکر می کنند که می فهمند.. آنها کجایند و چه می کنند و چه باید بکنند.؟ تو شاید بدانی

    نظر توسط آنارشیست عارف — 19, سپتامبر, 2011 @ 5:21 ب.ظ

  3. البته ببخشید که من از کلمه “نمی فهمی” استفاده کردم درستش این بود که بگم “درک نمی کنی”اما وقتی صحبت از ازادی و حقوق زنها می شه عصبانیت بر ما غلبه می کنه :)
    من هم با رعایت اصول اخلاقی کاملا موافقم اما وقتی ظلم زیاد باشه و راه نجاتی نباشه ،خیلی وقتها ادمها به بیراهه می زنند و رعایت اصول اخلاقی در این بین کم رنگ می شه.
    وقتی من به شما می گم زن بودن در ایران جرم هستش نمونه اش را خودت گفتی،همین تجاوز خمینی شهر ،بهانه این مردها باز هم تقصیر را می اندازد گردن زنها!
    من قبول دارم که اقلیتی هم در ایران هستند که وضع موجود را قبول ندارند و حتی برای حقوق زنان تلاش هم می کنند اما چون قانون حق را نادیده می گیره در نتیجه این اقلیت هم را ه به جایی نمی برند.
    این وسط ادمهای خیلی عصبانی هم مثل خانم شادی صدر پیدا می شوند که همه مردها را با یک چوب می زنند :))

    نظر توسط شهرزاد — 19, سپتامبر, 2011 @ 6:56 ب.ظ

  4. 1.من که بیشتر تحلیل دکتر اباذری را می پسندم، قضاوت کارگردان در فیلم مشخصه و خبری از مخاطب/قاضی نیست..
    2.”شرایط دردناک زنان در ایران”؟!! در دنیا شرایطشون بهتره؟!
    در ایران مسئله، بخشی به احساس دردناک بودن شرایط برمی گرده و اون بخش اصیلی که واقعا مسئله است نادیده گرفته میشه…
    ___________________
    در مورد نکته‌ی دوم: اثبات شیئ نفی ماعدا نمی‌کند. اینکه بگوییم اینجا شرایط بد است، به معنای این نیست که جاهای دیگر لزوماً بهتر است.

    نظر توسط . — 21, سپتامبر, 2011 @ 5:20 ق.ظ

  5. بهترین نقدی بود که تا بحال در مورد فیلم جدایی…خواندم.«برای نشان دادن کژتابیِ ساختارهای یک جامعه نیازی نیست که عریان نشان دهیم که نادر زنش را کتک می‌زند. باید با ظرافت ساختارهای کژتاب این جامعه را نشان داد.»نشان دادن کژتابی ها با ظرافت و برساختن اینه ای شفاف برای نشان دادن کدر بودگی مناسبات اجتماعی در جامعه ی ما نشان دهنده ی اصالت کار فرهادی در فیلم جدایی…است.در نقدتون بر نقطه ای کلیدی انگشت گذاشتید.خسته شدم از بس که خواندم و شنیدم که فرهادی در این فیلم دروغگویی و بی اخلاقی و شکاف طبقاتی را نقد میکند.به واقع رگه هایی از چنین نقدی در کار فرهادی وجود دارد اما نمشود انها را به عنوان معنا ,غایت و هدف فیلم در نظر گرفت.به نظر من تمام شخصیت های فیلم شاید از جمله ی شریف ترین و اخلاقی ترین ادم های جامعه ی ما باشند.فرهادی دروغ نادر را نقد نمی کند بلکه روابط پیچیده و مکانیسم های ظریف و پنهانی را مورد انتقاد قرار می دهد که نادر در زیر فشار سرسام آور انها مجبور است دروغ بگوید.انها نه برای نفع شخصی اش بلکه برای حفظ زندگی و شرافت خود و خانواده اش.

    نظر توسط نیما اکبری — 22, سپتامبر, 2011 @ 1:49 ق.ظ

  6. خیلی جالب وعمیق بود…ممنون…زنها خیلی بیشتر ازتوانشان دراین جامعه وفرهنگ انرژی صرف کردن ومیکنند اما بازخ.ورد وثمره ان چندان چشمگیر نبوده است… بعد نیست نگاهی به نارضایتی جنیستی در زنان ایران بیندازید…مردان بیشتر درکشور تغییر جنسیت میدهند اما زنان عمیقتر از جنسیت خود دراین کشور رنج میبرند وناراضی اند….از پیامدهای این نارضایتی جنسیتی بنویسید…..

    نظر توسط maryam — 2, اکتبر, 2011 @ 9:49 ق.ظ

  7. زنها! مردها!
    گاهی اوقات جوری صحبت می کنیم انگار ما همه چیز را درباره انسان و دنیا می دانیم.
    اولا باید بگم که مدتی است دیگر دیه خانمها و آقایان برابر شده و همسر بنده که تصادف کرد دیه کامل گرفت.
    دوما با معذرت خواهی از خانمها باید بگم که از نظر اینجانب آنچنان که گفته میشود ظلمی در حق خانمها نشده است مگر توسط خودشان. فکر نکنید معتقدم که هیچ مردی همسرش را نزده یا هیچ مرد معتادی وجود نداره که به خانواده اش ظلم نکرده باشد نه ولی مگر هر مشکلی که زنها در جامعه ما دارند به دلیل حضور مردهای ظالم بوده ؟ این نگاه سیاه و سفید یا سینمای هندی در مردم ما نهادینه شده است.
    مرد خیابانی نشان از حضور زن خیابانی دارد و برعکس.
    اما اگر کسی فکر میکند زن بودن یعنی تنها ظاهر زنانه را نشان دادن من مشکلی ندارم ولی این امر نیازمند قبول زن بودن است با تمام خصوصیات فیزیولوژیکی و بیولوژیکی و …. .
    پس دیگر قبول کنند چون کندتر عکس العمل فیزیکی نشان میدهند نباید در خیابانی که مردها رانندگی می کنند رانندگی کنند، پس نباید سراغ علوم فنی برای انتخاب شغل بروند و هزاران مورد دیگر.
    اما به نظر من زن به معنای کامل موجودی است که نمی تواند عادل باشد و عادلانه صحبت کند. موجودی است که با حسادت آفریده شده و احساساتی است. نمی تواند جامع بنگرد یا ….. .
    زنان باید بیشتر خودشان را بشناسند و سعی کنند که زن باشند هر چه کاملتر اما آنچه من در جامعه میبینم این است که زنها تلاش می کنند مرد شوند و هر حرکت زندگی خود را با مردها مقایسه می کنند و توجه نمی کنند که چرا اصلا باید یک زن بخواهد آن کار را انجام دهد.

    نظر توسط آرش — 3, اکتبر, 2011 @ 4:59 ب.ظ

  8. تحلیل جالبی بود!
    کامنت آقای آرش هم جالب بود؛ ایشان ظاهرا همه چیز را درباره دنیا و انسان کاملا می دانند!

    نظر توسط مریم سیدکریمی — 4, اکتبر, 2011 @ 4:40 ب.ظ

  9. جناب اقای ارش ! هنوز هم وقتی مردی زنی را به قتل می رسونه ،خانواده ان خانم باید تفاضل دیه را به حساب خانواده قاتل بریزند تا قصاص انجام بشه! کاری به این ندارم که اصلا موافق اعدام هستم یا نه !
    در ضمن شما از ان دسته از مردهایی هستید که متاسفانه در جامعه ما عده انها کم نیست. وقتی چیزی را نمی دونی لطفا در موردش صحبت نکن.
    اقای محترم اگر رعایت حجاب شرط امنیت برای خانمها هستش ،پس در کشورهای اروپایی که حجاب اجباری نیست رنها هیچ امنیتی نباید داشته باشند. اما اگر در جامعه انها زندگی کرده باشی و زن باشی خیلی کامل تفاوت امنیت و ارامش را به عنوان یک زن احساس می کنی. اینجا محاله یکروز در خیابان بری و کسی(حالا به هر نحوی از بوق زدن تا متلک گفتن تا دست زدن ) مزاحم تو نشه. محجبه و غیر محجبه هم نداره .
    متاسفانه تو کشور ما اقایان برای خودشان این حق را قائل هستند که اگر زنی ان طور که دلش می خواد لباس بپوشه پس من هم حق دارم هر کاری دلم بخواد بکنم .
    نه اقای محترم این طوری نیست.
    اکثر مردهای ایرانی باید خیلی چیزها یاد بگیرند .نمی گم همه چون مردهای باشرف و انسان هم در این مملکت کم نیستند.

    نظر توسط شهرزاد — 5, اکتبر, 2011 @ 2:00 ق.ظ

  10. سلام
    هنوز فرصت نكردم اين نوشته را بخوانم. برا ديدن اين فيلم كلي وسواس و شرط و شروط كنارهم چيده بودم … اين وسواس و لزوم آسايش ذهن به خوندن مطالب مرتبط با فيلم هم -شايد متاسفانه شايدم خوشبختانه!- سرايت كرده
    علي‌الحساب اين نقد را قرستادم كه ديروز به دستم رسيد
    -البته همين متن را هم هنوز نخوندمش!!-
    يه موقع ميام اين دو نوشته را همينجا مي‌خونم…انشاءالله

    فیلمی نه درباره جدایی، نه نادر و نه سیمین
    به بهانه اکران در آمریکا، گلاره خوشگذارن، فارغ التحصیل رشته هنرهای زیبا از دانشگاه کالیفرنیای جنوبی نگاهی دارد به فیلم جدایی نادر از سیمین،‌ ساخته اصغر فرهادی.
    در «جدایی نادر از سیمین» خبر از هیچ جملهٔ قصاری نیست، هیچ محوریتی به معنای ساختاری وجود ندارد که باقی داستان حول آن بگردد. زندگی به ساده‌ترین شکل خود ادامه می‌یابد و همه چیز‌‌ همان است که در زندگی هر روزه می‌گذرد. آن قدر برهنه است که لزومی به اضافه کردن هیچ لایه‌ای به آن نیست؛ لایه‌هایی همچون «شرایط سیاسی» یا «شرایط اجتماعی» خاصی که زندگی در آن در گذر است. آن قدر ساده است که فکر کردن به آن می‌تواند روز‌ها و سال‌ها خواب شب را از آدم بگیرد… زندگی را می‌گویم.
    «جدایی نادر از سیمین» نه دربارهٔ جدایی است، نه نادر و نه سیمین؛ موسیقی متن هم ندارد. تنها در انت‌ها است که نت‌های پیانو یاداور عدم حضور موسیقی در طی فیلم می‌شوند. در فیلم متن واحدی وجود ندارد که موسیقی عنصرجانبی و ثانویهٔ آن باشد تا تصویر یا کلام را همراهی کند. همه چیز‌‌ همان است که هست. از حاشیه است، در حاشیه است و همه چیز را از حواشی روایت می‌کند،‌‌ همان زاویه‌هایی که به بهانهٔ سادگی و پیش پا افتادگی غالباً نادیده گرفته می‌شوند و سال‌ها عمر آدم را در جستجوی نخود سیاه «مرکز»، «علت»، و «اصل» ماجرای طاقت فرسای زندگی تحلیل می‌برند.
    یکی از کلیشه‌ای‌ترین پاسخ‌ها به سوال اینکه «هنرمندان و سینماگران داخل ایران چگونه با وجود سانسور‌ها و محدودیت‌ها کار می‌کنند و راه حلشان چیست؟» کاربرد استعاره و نماد است—که به نوبهٔ خود جای بحث و بررسی مبسوط دارد که «کاربست نماد و استعاره برای فرار از سانسور» اصلاً به چه معناست… اگر معنایی داشته باشد.
    اصغر فرهادی از جمله هنرمندان و فیلمسازانی است که نیازی به فرار از سانسور ندارد، آن قدر مسائل را عریان و ساده به تصویر می‌کشد که بدون آنکه نیازی به «به در گفتن و دیوار شنیدن» باشد، زیربنای هر آنچه که هست را به چالش بکشد؛ دو قطبی‌های اخلاق و بی‌اخلاقی، قضاوت درست و غلط، دروغ و حقیقت، حق و ناحق، قانون مداری و قانون شکنی، ایمان و شک همه در هم می‌آمیزند. به راستی چه چیز پیچیده‌تر از ساده‌ترین چیزهاست؟ همه چیز همه چیز را نقض می‌کند، در حالی که مفهوم تناقض خود نقض می‌شود؛ همه چیز می‌تواند هم زمان دو یا چند چیز باشد؛ بیش از یک چیز.
    در عین حال تمام آن چیزهایی که به طور مستقیم به آن‌ها اشاره‌ای نمی‌شود یا نمود عینی نمی‌یابند، در لایه لایهٔ همین سادگی زندگی در هم پیچیده‌اند. در کنار کاغذبازی‌های مدام، پدیده‌های اجتماعی همچون مهاجرت، هماوری‌های طبقات اجتماعی، قانون و قضاوت، آنچه به نمایش درمی آید، زیربنای ساختاری آن چیزهایی است که «سیاست» به معنای مستقل کلمه و در ‌‌نهایت نظام‌های سیاسی را می‌زایند.
    «… یکی از کارهایی که به نظر من الزامی و اضطراری است، پیش از هر چیز، این است که ما روابط میان قدرت‌های سیاسی را که در واقع کنترل کنندهٔ کلیت جامعه هستند، آن را سرکوب می‌کنند و تحت فشار قرار می‌دهند، گرچه پوشیده و پنهان باشند عریان کنیم و به آن‌ها اشاره کنیم.» (میشل فوکو در گفتگو با نوام چامسکی، 1971)
    خرده روایت‌های راشمونی که فرهادی به خوبی از آن بهره می‌برد، در هر سه فیلم او که می‌توان آن‌ها را به عنوان یک سه گانه نگاه کرد: «چهارشنبه سوری»، «دربارهٔ الی» و «جدایی نادر از سیمین»، بیننده را در جایگاهی قرار می‌دهد که دربارهٔ هیچ چیز نمی‌تواند قضاوت کند تا جایی که در هر لحظه، چیزی که زیر سوال می‌رود خود مفهوم «قضاوت» است.
    تکرار این موضع برای تماشاگر و مدام قرار دادن او در موقعیت‌های مشابه و بی‌ثبات در طول داستان، او را نه به یافتن پاسخ یا تجدید نظر وا می‌دارد نه قصد القای سرزنش و شرم را بر او دارد، بلکه او را دایم به بازنگری پیامدهایی باز می‌دارد که از یک نوع قضاوت خاص حاصل می‌شود؛ پیش فرض‌هایی که روی هم جمع می‌شوند تا ما دنیا را با نوع نگاهی از پیش تعیین شده بنگریم. این شاید سیاسی‌ترین مفهوم‌هایی باشد که یک داستان می‌تواند به هر نوعی با آن در تماس باشد.
    «آنچه می‌خواهم بگویم این است: عرف این است، حد اقل در جوامع اروپایی، که ما قدرت را در دستان حکومت تصور کنیم و بپنداریم که تنها از طریق تعدادی سازمان‌های خاص، مثل اداره‌ها، پلیس، ارتش و دستگاه دولت به کار بسته می‌شود. ما می‌دانیم که این سازمان‌ها بنیان شده‌اند تا تصمیم گیری‌های مشخصی را انجام بدهند و آن‌ها را به مردم اعلام کنند، به نام ملت یا به نام دولت، آن‌ها را کاربست عملی ببخشند و کسانی را که از آن‌ها پیروی نکنند تنبیه کنند. اما من فکر می‌کنم قدرت سیاسی همچنین از طریق می‌انجیگری تعدادی از سازمان‌هایی که ظاهراً هیچ وجه تماسی با قدرت سیاسی ندارند و بر خلاف واقعیت، گویی مستقل از آن وجود دارند، به کار انداخته می‌شود.» ( میشل فوکو در گفتگو با نوام چومسکی، 1971 )
    ترمه را مدام در طول فیلم در حال حفظ کردن و تمرین درس‌هایش می‌بینیم: از زمزمهٔ درس‌های تاریخ (طبقات اجتماعی در زمان ساسانیان) تا معنی کلمات و معادل فارسی آن‌ها، حساب و ریاضی و اخلاق از طرف دیگر… او دایم می‌گوید «درس دارم!»، بهانه‌ای که سر راه آموزه‌های خانواده قرار می‌گیرد؛ خانواده‌ای که «مدارک» آن، کارت‌های شناسایی و قبالهٔ ازدواج، در ابتدای فیلم توسط دستگاه اسکن می‌شود تا گره‌های کور آن در کاغذبازی‌های قانون بی‌جواب بمانند. انفصال بین این دو دنیایی که با وضع قانون و مقرارات و تحلیل ساختار آن قصد معنا ساختن از آن را داریم از طرفی و بی‌حاصلی این تلاش‌ها و عقیم ماندن این پیوست نه تنها برای شخصیت‌های فیلم بلکه برای بیننده هم که در بازی قضاوت وارد شده است، تحلیل برنده است.
    در جدایی نادر از سیمین، «آقا جون»، بسیار فرا‌تر از یک نماینده یا وجودی از یک نسل، یک «انسان» است که در بسیاری از نماهای فیلم، هوشمندانه به صورت تودهٔ سنگینی از گوشت نمود می‌یابد که منفعل است و او را حرکت می‌دهند. —این امر در صحنه‌هایی که نادر سعی در حرکت او یا مالیدن دستان و یا شستن بدنش را دارد به خوبی واضح است، یا در حمام زمانی که جلوی در نشسته و نادر قادر نیست او را کنار بزند تا در را باز کند یا در ابتدای فیلم جایی که پای بی‌حرکت او روی تخت در کنار حرکت گردشی و مکانیکی پنکه دیده می‌شود.
    اما در پس این وجود مادی زوال یافتنی، ذهنی است که می‌داند، می‌فهمد و زنده است اما در گذر داستان ارتباطش یا قدرت ارتباط برقرار کردنش را با دنیای اطراف از دست می‌دهد. او زنده است اما از عدم توانایی‌اش در قرار دادن خود در دنیا و روند پیشروی آن تحلیل می‌رود.
    آقا جون نه دیوانه است نه مرده؛ او وجودی است که رفته رفته نوع ارتباطش با دنیای اطراف برای ما غیر قابل درک‌تر می‌شود. نه به این معنی که او قادر به ارتباط برقرار کردن نیست؛ آقا جون می‌شنود، مشاهده دارد و واکنش نشان می‌دهد. عدم توانایی ما از درکی که او از زندگی و دنیای اطراف دارد، آنچه که ما ارتباط «منطقی» می‌دانیم که معنایی می‌دهد و در ساختار علت و معلولی آشنایمان جای می‌گیرد، ما را بر آن می‌دارد که او را «تمام شده» تصور کنیم. پیر مردی که هنوز در دنیا زندگی می‌کند اما برای باخبر شدن از امور به دنبال روزنامه (نوع دیگری از تشریح امور به واسطهٔ زبان) است تا بتواند به کمک آن از احوال دنیا خبردار بشود.
    این تحلیل رفتگی و جدا افتادگی و مفهوم «خسران» ناشی از آن در طی روایت فیلم به انتزاع در می‌آید. در صحنه‌ای که در پزشکی قانونی نادر سعی دارد به پزشک بفهماند که پدرش قدرت تکلم خود را از دست داده، پزشک به دنبال نمودهای عینی و «محکمه پسند» این خسران است: «کبودی، کوفتگی!» نادر این آثار را در بدن پدرش مشاهده می‌کند اما اطمینان ندارد که آن‌ها بر اثر کدام اتفاق بر بدن پیرمرد ظاهر شده‌اند، در حالی که آقا جون دیگر قطعاً قادر نیست ادرار خود را کنترل کند و یا کلامی سخن بگوید.
    «اون چیزی که می‌بینید، دارید می‌بینید دیگه. حرف نمی‌زنه!» بازی کلامی در این جمله بین نمود عینی «حرف زدن» به عنوان «عملی که در آن دهان و لب‌ها تکان می‌خورند تا صدا تولید می‌شود و پیامی منتقل بشود» و خود مفهوم زبان صورت می‌گیرد. (در حالی که می‌دانیم حرف زدن پیرمرد خود بنیان‌های ساختاری کلام را در هم شکسته و کلام او «معنایی» ندارد.) حس آمیزی‌ای که در «دیدن حرف زدن» وجود دارد، توجه را به عناصر زبان، تکلم، ارتباط برقرار کردن و معنا ساختن جلب می‌کند؛ عناصری که گویی در لایه لایهٔ این «جدایی نادر از سیمین» نهفته‌اند.
    از عنوان فوق العاده پیش پا افتادهٔ فیلم گرفته تا دعواهای سادهٔ کلامی، صحنه‌های دادگاه، شهادت‌ها، تلاش‌های کلامی برای توجیه دادگاه به عنوان نمایندهٔ قانون در مقابل ترمه، دختر نادر—دنیایی دیگر از تعهدات اخلاقی—با شکاف‌هایی که بین آن دو وجود دارد، تا سیمین که معلم زبان است و شغل او تدریس «یک نظام تولید معنا» است برای ارتباط برقرار کردن؛ همه چیز بار‌ها تعریف می‌شود و به کلام در می‌آید و آدم‌های فیلم ناتوان‌تر و خسته‌تر از این تلاش بی‌پایان؛ کلام در جدایی نادر از سیمین، بی‌معنا می‌شود اما «هیچ چیز وجودی خارج از حیطهٔ زبان ندارد.» (ژاک لکان)

    نظر توسط نوري زاده — 8, اکتبر, 2011 @ 2:40 ب.ظ

  11. سید!
    تو الان با حرفهای شهرزاد موافقی یعنی آیا؟!!!!!!
    _____________
    طبعاً کامنت‌های سایر دوستان بازتاب دهنده‌ی نظرات من نیست. شما هم نظرت رو بگو، اگر مایل بودی.

    نظر توسط اقبالی — 12, اکتبر, 2011 @ 10:30 ب.ظ

  12. وجود امنیت در کشورهای غربی برای زنان را چگونه فرض قطعی قضاوت خود قرار داده اید؟ آمارهای تجاوز در آمریکا را که سازمان ملل منتشر می کند خوانده اید؟ نکند آنها را نیز احمدی نژاد می نویسد؟!!!!!!!!!!!

    نظر توسط اقبالی به شهرزاد — 12, اکتبر, 2011 @ 10:33 ب.ظ

  13. با سلام
    شاید برداشت اشتباهی از متن من نموده اید اما من که متن خودم را خواندم در هیچ جای آن حرفی از حجاب نزده ام . در ضمن تند خویی و بی احترامی به دیگران و اینکه شما از آن دسته مردهایید یا از این دسته هیچ نتیجه ای نمی دهد. حضرتعالی در نوشته هایتان به واقعیتهایی که مستقل از زن یا مرد بودن باید مد نظر داشت توجه نمی کنید و آن ادب است. فقط جهت اطلاع شما بنده معتقد به حجاب اجباری نیستم و با اجازه شما فکر میکنم آنچه حجاب است باید در فکر و اندیشه انسان باشد. همچنین بنده (که از همان دسته آقایان هستم) با هر گونه فرمالیست و ظاهرپرستی مخالف. آنچه که طالبان انجام می دادند یعنی ریش زیاد و خانه نشینی خانمها و … بزرگترین خیانت به اسلام بوده و هست. البته مانند همین نگاه در زمان شاهان قدیم نیز اتفاق افتاد و کسی به روسیه رفت و نشان پیشرفت آنان را در نوع ظاهر و لباس پوشیدن آنها (که برخواسته از فرهنگ کشور خودشان بود) دانست نه نوع نگاه و سیستم مدیریتی آنها. حال باعث تعجب است که شخص با مطالعه و زجر کشیده و دنیادیده ای مانند شما امنیت زندگی زنان اروپایی را حاصل از نوع لباس پوشیدنهایشان بداند تا نوع تفکر و رشد فرهنگیشان. البته باز هم تاکید کنم که حجاب از اصول دین نیست و نباید کسی را به زور به بهشت برد.
    من در مورد دیه که صحبت کردم گفتم آن قانون خاص که گفتید تغییر کرده و نگفتم که کل قانونهای مد نظر شما عوض شده است.
    ضمنا خانم سید کریمی اینکه یکنفر نظر خودش را از منظر خودش بنویسد نشانه این نیست که همه چیز را درباره دنیا می داند و اینکه ما با چند جمله کوتاه مبهم بخواهیم نظر همه را زیر سوال ببریم همان کاری را کرده ایم که سالها است اتفاق می افتد و هیچ نتیجه ای حاصل نمی کند.

    نظر توسط آرش — 14, اکتبر, 2011 @ 9:08 ق.ظ

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. | TrackBack URI

نظر بدهيد