13, ژانویه, 2011

علم و تعلیم

Category: فلسفه و عرفان – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني – 8:20 ب.ظ


در باب یقین (2)

همانطور که گفتم در حوزه‌های فلسفه و علم –و به عبارتی علوم اکتسابی- یقین به معنای پیش فرض گرفتنِ بداهتِ یک گزاره یا نوعی تصمیم جزمی است که –به هر دلیلی- «منِ دانشمند بر این گزاره می‌ایستم». یا با خود می‌گویم: «در اینجا قانع شدم» که از این جلوتر نمی‌شود رفت.

ما می‌توانیم که اعتقادات عمیق دینی‌مان را هم بر این مبنا استوار کنیم. بگوییم که حال که اینطور است، «منِ دیندار هم بر این نقطه می‌ایستم.» بدیهی است که در اینجا فرقی بین این دو تصمیم جزمی وجود ندارد. تنها چیزی که نیاز است کمی جسارت است تا ما نیز هویتِ دینی خود را بر مبنای یک تصمیم جزمی استوار کنیم. این دین، “هویتی” است چون چیزی بیش از یک نوع سبک زندگی دیندارانه نیست. فیلسوف تصمیمش را بر فلسفه استوار می‌‎کند، عالِمِ تجربی بر علمِ تجربی و دیندار هم بر برداشت خود از دین. این برداشتِ دینی، از حیات اجتماعی و فرهنگیِ فرد دیندار برمی‌خیزد. چیزی جز هویت و برچسب اجتماعی نیست.

مبتنی کردنِ باورِ دینی بر نوعی تصمیم جزمی، درست به اندازه‌ی مبتنی کردنِ باور فلسفی بر نوعی تصمیمِ جزمی، جزمی است. یعنی در اینجا یقینِ دینی ما چیزی جز محصول سبک زندگی و فرهنگ ما نیست. این همان یقین نوعِ اول است. پس در اینجا دین هم گزینه‌ای است، مانند فلسفه و علم. می‌توان دین را به‌جای آنها برگزید. اما مانند آن حوزه‌ها، در این بین دیگر خبری از “حقیقت” نیست. “حقیقت” در این معنا برساخته‌ای اجتماعی است و نه بیش از این.

حقیقتی که اجتماع بر ساخته است، حقیقتی است که با آموزش منتقل می‌شود و در اثر تکرار بر روان فرد تاثیر می‌گذارد و خود را بدیهی جلوه می‌دهد. آموزش هم می‌تواند آموزشِ رسمی در مدرسه و دانشگاه باشد یا آموزشِ غیر رسمی در خانه و بین دوستان و … .

سوال اصلی این است که آیا سخن از نوعی حقیقت که مبتنی بر “تصمیم جزمیِ من” نباشد، ممکن است؟ من هر چه بگویم، هر جمله‌ای که از دهانم خارج شود، در نهایت به “من” باز می‌گردد. “منِ” من چطور می‌تواند خالی از “من” شود؟ “منِ” من چطور می‌تواند کسی جز “من” باشد؟ تصمیمِ “من” چطور ممکن است تصمیمی جزمی و مبتنی بر فرهنگ و آموزش نباشد؟

ایمانم به من می‌گوید که جایی چنین یقینی وجود دارد. حضرت امام صادق (ع) در سخنی کوتاه اما پرمعنی به “عنوان بصری” که پیرمردی جویای حقیقت بود می‌فرماید: «لیس العلم بالتعلم». «علم به آموزش ربطی ندارد!» و :

… همانا علم نوری است که در دل کسی که خداوند تبارک و تعالی اراده‌ی هدایت او را کرده قرار می‌گیرد. پس اگر خواهان علم هستی ابتدا در جانت حقیقت عبودیت را طلب کن و علم را با عمل کردن به دانشت بخواه و از خداوند طلب فهم کن تا خدا به تو بفهماند .

 

پ.ن1: استاد دینانی در جایی اینطور می‌گوید که می‌دانیم که خداوند به ما –که مخلوقاتش هستیم- علم دارد. از رگ گردن به ما نزدیک‌تر است. می‌داند که زیر و زِبَر ما و افعال و افکارمان چیست. اما علم خدا به ما چگونه علمی است؟ علم اکتسابی یا حضوری؟ یقیناً علم حضوری است. علم اکتسابی مخصوص ذهن محدود انسان‌ِ ظاهربین است. اما علم خداوند به ما، علم خالق به مخلوق است و علم حضوری است. اَینَما کُنتُم مَعَکُم! یعنی هر جا هستید، خداوند با شماست. اما این “با هم بودن” یا معیت، معیتِ ظاهری نیست. یعنی دوگانگی‌ای وجود ندارد که از بعدش خداوند تصمیم بگیرد که با ما باشد. او با ماست، چون مُقَوِم ماست. مَعَکُم یعنی مُقَوِمَکُم!

حالا به اینجا می‌رسیم که اگر علم خداوند به ما حضوری است، پس علم ما به او هم باید حضوری باشد. پس علمی که منجر به شناخت حق شود، علمِ حضوری است. علم بلاواسطه است. علم آموختنی و دانشگاهی و حوزوی نیست.

پ.ن2: و روایت است که:

“عرب بیابانگردی نزد پیامبر(ص) آمد. حضرت به یکی از اصحاب خود فرمود تا به او قرآن بیاموزد. آن صحابی سوره زلزال را بر مرد عرب خواند تا به این آیات رسید: پس هر کس هم ذره ای عمل خیر انجام داده باشد، (پاداش) آن را می بیند و هر کس هم ذره ای عمل ناشایست انجام داده باشد، (کیفر) آن را می بیند.

اعرابی گفت: آنچه خواندی مرا بس است، و به راه خود رفت. مرد صحابی جریان را برای پیامبر اکرم(ص) نقل کرد. پیامبر(ص) چنان که در روایت آمده فرمود: این مرد وقتی آمد بیابانی (اعرابی) بود، ولی اکنون که باز می‌گردد فقیه است.

مرتبط در کلمه:

در باب یقین (1): خاک تردید | دین اصیل

11 نظر »

  1. با سلام
    روايتي را كه از امام صادق نوشته بوديد خواندم و ياد اين افتادم كه توصيه هاي معصومين بر حسب افراد متفاوت بوده و حتي برخي از روايات را خودشان منع مي كردند كه به هر كسي گفته شود.. راستش برداشتي كه از اين روايت كرده ايد( و شايد خودم مي كنم) ذهنم را به اين سمت برد.. اگر علم به آموزش ربطي ندارد چرا خود امام صادق اين همه اهتمام به آموزش داشته اند؟

    “حالا به اینجا می‌رسیم که اگر علم خداوند به ما حضوری است، پس علم ما به او هم باید حضوری باشد. پس علمی که منجر به شناخت حق شود، علمِ حضوری است. علم بلاواسطه است. علم آموختنی و دانشگاهی و حوزوی نیست.” اين جملات هم از استاد بود؟ ميشه بگيد شما چه نتيجه اي ازش مي خواهيد بگيريد؟
    ________________________
    اول: روایت عنوان بصری آن طور که من می‌دانم از روایات موثق شیعه است. علامه قاضی هم به شاگردان خود توصیه می‌کردند که این حدیث را همراه خود داشته باشند و سه بار در هفته بخوانند.
    دوم: به نظر من از این حدیث نباید برداشت ضدیت با علوم اکتسابی کرد. من مکتب تفکیکی هم نیستم و به فلسفه معتقدم. بحث در این باب گسترده‌ است. اما به طور خلاصه دیدگاه من این است که “علم” معانی گسترده‌ای دارد. علمی که مد نظر امام، علم معاش -مانند علوم طبیعی امروز و ستاره شناسی و … – نبوده. منظور معرفت انسان به حق و علم معاد است.
    علوم طبیعی که برای این دنیا ساخته شدند و منفور و مطرود هم نیستند. تنها معطوف به عمل و راحتی زندگی بشر هستند. آن بخش که هیچ! آنچه باقی می‌ماند فلسفه است و عرفان. “فلسفه‌ی اسلامی” -باز هم به قول استاد دینانی- “همان عرفان نظری است”. تاریخ فلسفه‌ی اسلامی، تماماً حاشیه‌ای بر اناالحق حلاج است. فلسفه‌ی سنتی، فلسفه‌ی مبتنی بر ذهن انسان خود بنیاد نیست. تکاپوی استدلالی است برای توجیه و فهم آیات خداوند.
    این تلاش استدلالی و آموزشی هم ممدوح است، و هم نیاز است. این از مقتضیات ساخت تمدن است و گریزی از آن نیست. در همان حدیث آمده که عنوان بصری شاگرد مالک بن انس بود. امام هم بعد از شنیدن تقاضایش به او می‌گوید که برو و باقی چیزها را هم از همان مالک بیاموز. یعنی به هر حال آموزش و علمِ آموختنی، محلی از اعراب دارد. خیلی هم مهم است. اما مساله این است که تیر خلاص را این علوم نمی‌زنند. همین قدر بدانیم که نهایتِ بنای این علوم بر آن جزمیتی است که پیش از این اشاره شد، کافی است که آگاهمان کند که دل به این علوم اکتسابی خوش نکنیم.
    فیلسوف و عارف بزرگ زمانه‌ی ما، امام خمینی، در متون مختلفی، فلسفه را حجاب اکبر نامیده‌اند. خود همین فلسفه‌ی اسلامی و اصطلاحات پرطمطراقش می‌تواند حجابی برای درک حقیقت باشند. یکجا برای خانم فاطمه طباطبائی این شعر را سرودند: فاطی که به علم فلسفه می نازد/ بر علمِ دِگر به آشکـــــــــــارا تازد / ترسم که در این حجـــاب اکبر، آخر/ غافل شود و هستی خود را بازد!
    اما عرفان عملی چیز دیگری است. این راه، راه عمل و خودسازی و درک حقیقت وجود است. به نظرم می‌رسد که منظور امام صادق این علم به حق بوده که چیزی نیست که با آموزش به دست بیاید- الله اعلم. هر کس از مرحوم بهجت می‌پرسید که توصیه‌ای بکنید، در جواب، آن حدیث را می‌شنید که: به آنچه می‌دانی عمل کن، خداوند آنچه نمی‌دانی را به تو می‌آموزد.
    سوم: تا آنجای سخن که “علم ما هم به خداوند باید حضوری باشد”، سخن دکتر دینانی است. اما در کل نقل به مضمون شده است – بر اساس یادداشت‌هایم از سخنان ایشان.
    چهارم: اما اینکه من چه برداشتی می‌خواهم بکنم، من تنها تردیدهایم را نوشتم. همان طور که در متن نوشتم، این باور من است که جایی باید حقیقتی جهانشمول و قابل اتکا وجود داشته باشد. دو پاراگراف آخر در واقع نشانه‌هایی بودند که من را امیدوار می‌کردند. نتیجه‌ی فلسفی منسجم و منظمی ندارم که بگویم.

    نظر توسط دانشجو — 13, ژانویه, 2011 @ 9:52 ب.ظ

  2. 1.به نظر من هم کلید اصلی در دست علم حضوری است. کلید اصلی یقین و دستیابی به حقیقت..
    اما قضیه خیلی دوری و پیچیده است. علم حضوری با عمل به دست می آید. چه عملی؟ عمل دیندارانه یا اصلا بگوییم عمل! عمل هم مبتنی بر بایدها و نبایدها است. باید و نبایدها هم از یک علم نظری (مثلا در عمل دیندارانه نسبت به دین) ریشه می گیرند که طبق منطق شما صرفا یک برداشت از حقیقت است. کلا هم می گویند امکان خطا در علم حضوری نیز هست! آنجایی که می خواهد به بیان بیاید و تفسیر گردد حتی برای خود فرد.. پس علم حضوری هم برای هرکسی یقین آور نیست.
    البته علم حضوری هم طبق صحبت های دکتر دینانی ذومراتب است. مثلا علم ما به نفسمان حضوری است و نیازی به عمل ندارد! یا علم ما به خداوند هم به قولی حضوری است. حالا شما دارید می گویید یقین تنها در اینجاهاست؟ در علم به نفس و خدا و …؟ که برای همه مشترک است.
    اصلا چرا ما آدم ها به دنبال یقین می گردیم؟
    2. نوشته اید “سوال اصلی این است که آیا سخن از نوعی حقیقت که مبتنی بر “تصمیم جزمیِ من” نباشد، ممکن است؟ ” به هر حال ما یک طرف قضیه ایم. چطور من از من خالی بشود؟ وقتی این ماییم که می خواهیم حقیقت را درک کنیم. مشکل سر همان تصمیم جزمی است احتمالا.. احساس می کنم در این تاملات جای فطرت خالی است. اما نمی دانم دقیقا چطور می شود و کجا قرار می گیرد و کدام مشکل را احتمالا می تواند حل کند…
    3.مگر نه اینکه هرچیزی حقیقتی دارد؟ پس چرا می گویید منظور امام علم معاش نبوده و صرفا الهیات بوده است؟ چون به نظرتان با اکتسابی بودنشان منافات دارد؟
    _____________________
    اول: اصلاً چرا ما انسان‌ها به دنبال یقین هستیم؟ نمی‌دانم! اما اینقدر هست که زندگی بدون یقین ممکن نیست. پس یقین‌های مصنوعی می‌سازیم. چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند… شاید این خودش یک گرایش فطری است.
    دوم: خودِ فطرت چیست؟ به قول شما کجا قرار می‌گیرد؟ اگر فطرت را به طور مبهم، وجود امری جهانشمول و خدایی در درون وجود تمام انسان‌ها در نظر بگیریم، عمل بر طبق فطرت، عمل بر طبق حقیقت است. اما چه میزانی وجود دارد که بگوییم که عملی فطری است یا نه؟ معیار کجاست؟ اگر همه چیز را به درک خودِ فرد احاله کنیم هم باز به قول شما اینجا هم خطا وجود دارد. من نمی‌گویم خطا، فعلاً می‌گویم تکثر. در عمل بر طبق علم حضوری هم تکثر راه‌ها وجود دارد. وحدت در عین کثرت چطور ممکن است؟
    سوم: به نظر می‌رسد که منظور امام در اینجا علوم اکتسابی نبوده چون این علوم آموختنی هستند. اما امام می‌خواستند به عنوان بصری چیزی را نشان بدهند که نمی‌دیده. اگر نه، همانطور که اشاره شد، به ایشان گفتند که برو و باقی علومی که می‌خواهی را از مالک یاد بگیر اما در ذهن داشته باش که … .

    نظر توسط دانشجو — 14, ژانویه, 2011 @ 1:06 ب.ظ

  3. و كذلك نري ابرهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين

    نظر توسط فرید — 15, ژانویه, 2011 @ 6:16 ق.ظ

  4. به نظرم به دنبال یقین گشتن در کل یک گرایش فطری است و می گویند وقتی خدا نیازی را در انسان قرار داده راه رفع آن را نیز حتما برای او گذاشته است، اما هیچ الزام و گرایشی مبنی بر این هم وجود دارد که هر فرد با دستگاه فکری خودش به یقین برسد؟
    احتمالا یقین برحسب ظرفیت وجودی افراد اعطا می شود و شاید برای مراتب وجودی پایین تر این نیاز با رجوع به افراد دیگری که درجات بالاتری دارند هم نه، بالاترین درجه را دارند! رفع گردد. البته به هیچ عنوان منظورم این نیست که کلا فکر و تلاش و .. تعطیل شود، آنها به جای خود لازمند اما یقین آور نیستند … ( 1.من به این فکر می کنم که اگر کار برای خداست آیا او از ما یقین می خواهد؟ 2.راستی یقین هم ذومراتب است! شاید این گزاره هم بتواند در روشن شدن این بحث کمک کند.. )
    برای معیار عمل فطری، معیار درونی که خود فرد باشد که به نظر می رسد ممکن الخطا باشد ( منظورتان را از تکثر و وحدت در عین کثرت در اینجا نفهمیدم، چون بعضا اعمال متناقض هستند.) بنابراین باید با معیاری بیرونی همراه شود ..

    نمی دانم..
    من حس می کنم حقیقت جهانشمول و قابل اتکا در همه جای این عالم پخش است.. هرکس به اندازه “ظرف” خودش بهره ای می برد ..
    ____________________
    اول: در مورد خط اول و آخر کامنت‌تان بحث نمی‌کنم. شما اعتقادتان را گفتید که “گرایش به یقین فطری است” یا “حقیقت در عالم پخش است”. حق هم دارید که اعتقادتان را بگویید. اما داستان این است که این اعتقاد “شما”ست. معیار چیست؟ بحث بنیاناً معرفت‌شناختی است. هر گزاره‌ای از دهان من و شما خارج شود، یک اعتقاد فردی است که معطوف به فرهنگ و خرده‎‌فرهنگ‌هایی است که ما در آنها زیسته‌ایم. نه؟ برای همین هر نوع بحثی درباره‌ی اینکه یقین ذومراتب است یا خیر یا باید به مرشد مراجعه کرد یا خیر و … نظریاتی هستند که وابسته به یک تصمیم جزمی هستند که پیشاپیش گرفته شده.
    بحث در باب این نظریاتِ روبنایی گرچه مهم است، اما به سوال فعلی کمکی نمی‌کند. به نظرم می‌رسد که ابتدا باید یک زمین سفت برای ایستادن پیدا کرد بعد به نظریات پرداخت. یا اینکه گزینه‌ی دیگر این است که از همین ابتدا دستانمان را بالا بگیریم و این میزان تاریخ‌گرایی و نسبی‌گرایی را بپذیریم. بعد با پذیرش نسبی بودن تجربیات و عقایدِ “من” می‌توانیم آنها را با دیگران به اشتراک بگذاریم تا گفتگو و فهم متقابل شکل بگیرد. تا در جهانِ بدونِ ‌حقیقت، حداقل زندگی صلح‌آمیزی داشته باشیم!

    دوم: در مورد معنای وحدت در عین کثرت: یادتان باشد بر سر این توافق کردیم که فطرت را “وجود امری جهانشمول و خدایی در درون وجود تمام انسان‌ها” در نظر بگیریم. در این سطح باید پرسید که نتیجه‌ی این روح واحدِ خدایی چرا متکثر است؟ اگر معیارِ عمل فطری را در درون فرد قرار دهیم، پس کسی هم که ائمه را می‌کشد، ممکن است بگوید من بر طبق فطرتم عمل کردم. معیار چیست؟ فطرتی که به تعداد انسان‌ها نتایجش هم متکثر است، به چه درد می‌خورد؟ فطرتی که محور وحدت مومنین نشود، چه طور چیزی است؟ پیش فرض گرفتن و نگرفتن چنین فطرتی فرقی دارد؟
    یک راه حل انکار فطرت است. یک راه حلِ دیگر، توجیه این تکثرات است. برای راه حل دوم، باید بگویم که هر نوع توجیهی با پیش فرض گرفتنِ فطرتِ واحدِ خدایی در وجودِ انسان‌ها، به “وحدت در عین کثرت” می‌انجامد. کسی که مایل به حفظ پیش‌فرضِ فطرت است باید بر روی منطقِ این وحدت (در عین کثرت)، کار کند. چطور وحدتی است که این کثرات را در یک نقطه به هم مرتبط می‌کند؟ چگونه؟ کجا؟

    نظر توسط دانشجو — 16, ژانویه, 2011 @ 12:01 ق.ظ

  5. 1.این نظریات به طور کلی، مبتنی بر چه تصمیم “جزمی” هستند که پیشاپیش گرفته شده؟ جز این تصمیم که امکان دستیابی به حقیقت هست البته! منظور شما هم همین بود؟ یا مثلا مقدمات استدلال را می گویید؟
    به نظرم شما وقتی اسم این را می گذارید تصمیم، معنای خاصی به ذهن انسان متبادر می شود یعنی یک جور به اراده ی انسان بیشتر برمی گردد تا حقیقت خارجی یا هستی حقیقی آن …
    2.شما فقط دنبال زمین سفت برای ایستادن می گردید؟؟ اگر اینطور است خیلی قناعت دارید! من به دنبال معیار یقینی بودن همه ی نظریات می گردم! نه از آن معیارهایی که در منطق بیان شده و قصه تکراری ( و یا شاید درست(؟!)) اینکه اگر عامل باشی به قواعدش مصون از خطای در اندیشه می شوی و در طول تاریخ دریغ از یک نفر فیلسوف عامل!
    شما در چه چهارچوب فکری می اندیشید؟( اگر درست از متنتان برداشت کرده باشم مسئله تان دکارتی است، توجهی هم که به برخی مسائل کردید نئوکانتی است و برای جواب مسئله به فلسفه اسلامی امید دارید. درسته؟)
    3. اما در مورد فطرت. سوال خوبیست: فطرتی که به تعداد آدم ها نتایج متکثر داشته باشد به چه درد می خورد؟
    برای ارزیابی باید ببینیم هدف خالقش چه بوده؟ فالهمها فجورها و تقواها .. به نظر می رسد هدف “راهنما”ی درونی بوده برای انسان “مختار” به سوی حق و حقیقت که ممکن است غبارآلود شود یا به جای اینکه فرد مبتنی بر فطرتش عمل کند، بر اساس هوای نفسش عمل کند.( پس در این جا بخشی از اعمال متکثر که قابلیت وحدت پذیری را سلب می کرد، حذف می شود و وحدت بقیه تکثرات هم به سان سبل می شوند و صراط.) در این مرحله جا دارد بپرسیم معیار چیست؟ معیار کلام حق است و قران ناطق ( منظورم مرشد نبود به معنای عام، امام بود) .. خب ما که دسترسی نداریم چه کنیم؟ باید استنباط کنیم از منابع موجود و …
    می دانید به نظر من تعریف فطرت و فهم خود فطرت خیلی اهمیت دارد چون مسئله خیلی پیچیده است و تعریفی که شما گفتید راهگشا نیست شاید از این جهت که بسیار جامع است. مثلا عقل هم در دایره این تعریف می تواند داخل شود…
    ______________________
    اول: دقیقاً منظورم از “تصمیم” همان برداشت شما بود. فلسفه غرب مدت‌هاست از هستی‎‌شناسی به معرفت‌شناسی شیفت کرده. ما هم نمی‌توانیم این سوالات معرفت‌شناسانه را ندیده بگیریم، یا حداقل من نتوانستم! در هر حال، ما یک جایی خسته می‌شویم از عقب رفتن و مدام از پیش‌فرض‌ها سوال کردن. یا اینکه خسته نمی‌شویم اما به هر حال حس می‌کنیم که اینجا دیگر زمین سفتی است که بنای نظریه‌مان را قرار دهیم. این نقطه را چه کسی به ما نشان می‌دهد؟ فرهنگ و اجتماع‌مان!
    مثلاً چرا گفتم که نظریاتی که شما بهشان استناد کردید، مبتنی بر یک تصمیم جزمی هستند؟ چون وقتی شما می‌گویید “به نظر من حقیقت در عالم پخش است” در عین حال هزاران پیش‌فرض را جامعه و فرهنگ در این یک جمله ریخته است. اول اینکه حقیقت وجود دارد. دوم قابل شناخت است. سوم عالم وجود دارد. چهارم تو اهلیت این را داری که در این‌باره صحبت کنی و نظر خودت را بگویی. پنجم چیزی به نام غیر حقیقت وجود دارد(که طبعاً حقیقت بر ضد آن تعریف می‌شود) و ششم و هفتم و هشتم … . اینها به طور کاملاً واضحی از تربیت دانشگاهی شما، فرهنگ دینی شما و دنیای متجدد -به سبک ایرانی- شما می‌آید. خیلی از این پیش‌فرض‌ها برای یک مسیحیِ معتقد اصولاً وجود ندارد. مثلاً مسیحیان ابتدایی اصولاً به شناخت حقیقت در این دنیا اعتقادی نداشتند. هر لحظه منتظر ظهور مجدد مسیح و پایان جهان بودند و در آخرالزمان زندگی می‌کردند. این سخن شما برای آن مسیحی در آن زمان، بی‌معناست و … .
    دوم: منظور من از زمین سفت همان “معیار” شماست. یعنی یک جایی، چیزی، سخنی، کسی که بتوانی بدون دغدغه در صحتش یقین داشته باشی.
    داستان منطق هم طولانی است. اما دقت داشته باشید که منطق از همان ابتدا منطق صوری بوده. یعنی قرار نبوده که به محتوا بپردازد. منطق صوری به شما می‌گوید که گزاره‌ی الف با ب تضاد دارد. اما نمی‌تواند -و قرار هم نبوده- که در مورد صدق هر گزاره نظر بدهد. به قول استاد سعید زیباکلام: اگر منطق صوری می‌توانست که مشکلات فلسفی را حل کند که همان چند هزار سال پیش فلاسفه‌ی یونان مشکلات بشر را حل می‌کردند!
    در مورد خودم: تربیت فکری من تا الان در دو حوزه‌ی کاملاً متفاوت بوده. علاوه بر درس رسمی جامعه شناسی، در مطالعات علم و نظریات پست مدرنیستی مطالعاتی داشتم. در عین حال خودم را سنت‌گرا می‌دانم. البته از یک یادداشت وبلاگی نمی‌توان زیاد انتظار داشت اما در کل تربیت آکادمیکِ من چند تکه بوده و البته این چند پاره بودن را عیب نمی‌دانم چون این روحِ چند تکه‌ی جامعه‌ی من است. دوست داشتم و آگاهانه انتخاب کرده‌ام که ذهنم محل آرامش نباشد. می‌خواهم که با سنت‌های گوناگون فکری درگیر شوم. تا ببینیم که ایام چه خواهد بودن… .
    اما شک را فقط به دکارت تعریف نکنید. ویتگنشتاین هم به این معنا شکاک بود. همه‌ی فلاسفه با شک و با جستجوی یک زمین سفت آغاز کرده‌اند. دکارت زمین سفت را در ریاضیات پیدا می‌کند. ویتگنشتاین در شیوه‌ی زندگی. چرا شک را با غزالی شروع نکنیم؟ غزالی آنقدر در علمش شک کرد که زبانش بند آمد و از نظامیه بیرون رفت و مدت‌ها خانه نشین شد و زمین سفت را در تصوف یافت. چرا از سهروردی شروع نکنیم؟ و …
    سوم: دقیقاً! فطرت سنگ بنای بسیاری چیزهاست. یکی از دوستان من مدت‌هاست بر روی این مساله کار می‌کند. اگر منابعی برای مطالعه خواستید ایمیل بزنید تا مشخصاتش را برای شما بفرستم. من در سوالاتم در این مورد به این رفیق مراجعه می‌کنم.

    نظر توسط دانشجو — 16, ژانویه, 2011 @ 9:23 ب.ظ

  6. یقینِ دینی ما چیزی جز محصول سبک زندگی و فرهنگ ما نیست؟خيلي از مسائل اعتقادي وجود دارد مانند وحي که مي توان از آنها به حقيقت رسيد.چرا شما مي گوييد يقين ديني جز محصول سبک زندگي و فرهنگ ما نيست؟
    ______________
    من به وابسته بودنِ بدون قید و شرطِ دین به سبک زندگی قائل نیستم. لطفاً متن را دقیق بخوانید. اصل بحث این است که آن نقطه‌ی فرای فرهنگ کجاست؟ اینکه بگوییم مثل وحی … مشکلی را حل نمی‌کند. شما وحی را شنیدید، آن وهابی هم شنیده، اهل تسنن هم شنیده‌اند، اسماعیلی‌ها هم شنیده‌اند، خوارج هم و الخ! مسأله این است که ریشه‌ی این تکثر و اختلاف کجاست؟ چطور می‌توان تفسیر “صحیح” وحی را یافت؟

    نظر توسط هادي — 18, ژانویه, 2011 @ 2:13 ب.ظ

  7. چرا می گویید این نقطه و زمین سفت را فرهنگ و اجتماع‌مان به ما نشان می دهد؟ این نقطه را چهارچوب نظری شماست که به شما می دهد و این حرف شما هم برخواسته از همان چهارچوب نظری است . برای همین هم من از چهارچوب فکری تان پرسیدم. من فکر می کنم ما ناگزیریم که هرقدر هم که هویت چند تکه داریم در نهایت در “یک” نظام فکری خاص بیندیشیم یا تصمیم گیری کنیم، چون اولا این نظام های فکری همه شان انحصارطلب هستند و ثانیا هرکدام جهان بینی و .. خاص خود را دارند. منظورم را متوجه می شوید؟
    دکارت را ازین جهت گفتم که فکر کردم پدر شکاکیت مدرن است. من راجع به نوع شک غزالی و سهروردی چیزی نمی دانم. خوشحال و ممنون می شوم اگر برای این موضوع منبع معرفی کنید و همچنین برای بحث فطرت..
    _____________________
    اول: چهارچوب نظری من از کجا می‌آید؟ من و شما و دانشجویان و دانشگاهیان و غیره، افراد جدا از اجتماعی نیستیم که تنها مطالعه کنیم و به “خرد” دست پیدا کنیم. ما در یک جامعه بزرگ می‌شویم که نظریات و دیدگاه‌هایش را در ذهن ما فرو می‌کند. من این را سررشته‌ی تفاوت‌ها می‌دانم. بعد اگر جامعه‌ی شما درگیر و دار بین نظریات مختلف باشد و تکه تکه، همین هم در چهارچوب نظری شما منعکس می‌شود. من استادی را ندیدم و نداشتم که بتواند در یک چهارچوب نظری صِرف و منسجم عمل کند و فکر کند. از بین گزاره‌های هر چهارچوب‌ انتخاب می‌کنند. برای همین ما اساتید دینداری داریم که حامی هایدیگر هستند، اساتید حامی نیچه داریم که لیبرالیستند، اساتیدِ لیبرال داریم که دینی هستند، روشنفکر دینی داریم، دیندارِ روشنفکر داریم، جامعه‌ی بی‌طبقه‌ی توحیدی داریم و … . بعد از این در مورد “کیچ” یک مطلبی خواهم نوشت. آنجا بیشتر این دیدگاهم را شرح می‌دهم ان‌شاالله!
    اما … اما الان نمی‌خواهم در این زمینه استدلال کنم. مسأله‌ی مهم این است که من هم که این را می‌گویم، یک چیزی را پیش‌فرض گرفته‌ام. یک جایی ایستاده‌ام فرض گرفته‌ام که “انسان موجودی فرهنگی-اجتماعی است”. شما می‌توانید در همین شک بکنید. متوجه عمق فاجعه هستید؟!

    دوم: در مورد غزالی بهترین اثر همان کتاب مشهور المنقذ من الضلال یا رهایی از گمراهی است که اگر اشتباه نکنم استاد فولادوند سال‌ها پیش ترجمه کردند. آنجا غزالی داستان و فرجام شکش را کامل می‌گوید. کتابی کوتاه (یا مقاله‌ای بلند) است و خواندنی!

    نظر توسط دانشجو — 18, ژانویه, 2011 @ 3:45 ب.ظ

  8. 1.من اصلا نمی دانم!
    اما به نظرم نقطه آغاز خوبی را انتخاب کردید و کردند: علم حضوری + یک سری بدیهیات اولی فرافرهنگی
    2.معلوم می شود که نتوانستم منظورم را از انحصارطلب برسانم و احتمالا مستلزم بحثی است که از حوصله اینجا خارج باشد.
    3.بابت معرفی منبع تشکر می کنم. فقط برای بحث فطرت هم گفته بودید می توانید کمک کنید..
    موفق باشید
    ____________________
    احیاناً آقای باقرپور را می‌شناسید. در مورد بحث فطرت اگر منبع و مقاله‌ خواستید با ایشان تماس بگیرید. در هر حال از اینکه در بحث مشارکت کردید متشکرم. از نظرات شما استفاده کردم.

    نظر توسط دانشجو — 19, ژانویه, 2011 @ 7:47 ب.ظ

  9. اگه درست فهميده باشم علاوه بر همه موارد بالا که شما در متن ذکر کرديد همچنين ديگر دوستان د نظرات بيان کردند،در پس نوشته تان بايد رجوع به علم بومي و توليد علم نيز نهفته باش؟
    درست فهميدم؟.
    ___________________
    نمی‌توانم در مورد فهم شما از این مطالب قضاوت کنم چون مطمئن نیستم که تعریف‌مان از “علم بومی” و “تولید علم” با هم یکی باشد.

    نظر توسط محمد — 19, ژانویه, 2011 @ 11:18 ب.ظ

  10. جالب بود. فقط به نظر من گاهی شاید بد نباشد مثالهایی بزنی برای ماهایی که تخصصی در زمینه فلسفه و اینها نداریم. مثلا اونجا که می گی فیلسوف یا دیندار می گه من از این جلوتر نمی رم.
    من خودم توی ذهنم مثالهایی هست از زمانی که در تصمیمهای دینی می گم دیگه از این جلوتر نمی رم. اما برای اینکه بفهمم شما چی داری می گی و آیا من درست دارم می فهمم نیاز دارم که مثالی در دست داشته باشم. البته نمی دونم شاید فقط من اینطوریم!
    _____________________
    حق با شماست. به مثال نیاز است. قبل از مثال فکر می‌کنم همینقدر کافی است که بدانیم فلاسفه بالاخره در نهایت یک چیزی را پیش فرض می‎گیرند و از آن سوال نمی‌کنند. اما مثل تمام چیزهای دیگر می‌توان از آن پیش‌فرض هم سوال پرسید. یک “چرا” جلوی هر گزاره‌ای می‌توان گذاشت. اما چرا می‌ایستیم؟ چون تصمیم می‌گیریم، خسته می‌شویم، قانع می‌شویم و … اما هیچ منطق استواری نیست که بگوید “باید” بایستی. خب؟
    حالا مثال: به نظر من ماکیاولی مورد جالبی است. او بنیانگذار علوم انسانی به معنای مدرن است. ماکیاولی نماد انسان طاغی است. هیچ اصلی را بر نمی‌تابد- حتی اصل اخلاقی و به خصوص اخلاق دینی را. همه چیز را رد می‌کند. هیچ چهارچوبی را نمی‌پذیرد. در نهایت می‌گوید تنها حسی که باقی می‌ماند، حس وطن پرستی و منفعت طلبی است. برای همین شهریار باید زیرکانه باقی امور را در پای این حس قربانی کند. چیزی بالای این وجود ندارد. از این ساختارشکن‌تر وجود دارد؟ اما من می‌خواهم از ماکیاولی گستاخ‌تر شوم. می‌خواهم بپرسم چرا باید وطن پرست بود؟ اگر منفعتِ من اقتضا کرد بهتر نیست مردمم را برای خاطر پول یا مقامی به دشمن بفروشم؟ ماکیاولی این حس وطن پرستی را اساس قرار می‌دهد اما در واقع این نهایت شکاکیت نیست. شکاکیت را نهایتی نیست.
    تصمیمِ جزمیِ او این است که اینجا بایستد. اگر نه تا بی‌نهایت می‌توان ساختارها را شکست. اما اگر بی‌نهایت شک کنیم، در آخر بنای فلسفی و نظری باقی نمی‎‌ماند.
    ببخشید که طولانی شد. اما بد نیست یک مثال دیگر هم بزنم. دکارت و هابز از جهتی به هم شباهت دارند. آن هم این است که ریاضیات را بدیهی می‌پندارند. یعنی در همه چیز شک می‌کنند. اما می‌گویند که دیگر در ریاضیات نمی‌توان شک کرد. روش ریاضیات دیگر روشی است که یقینی است. اما آیا واقعاً ریاضیات یک روش ثابت و جهانشمول و یقین آور است؟ بسیاری از فلاسفه معتقدند که اینطور نیست. به عنوان مثال فقط می‌گویم که ما در ریاضیات هم اختراع و قرارداد داریم. مثلاً عدد صفر، اختراع برخی ریاضی دانان در زمانی خاص است. تا پیش از آن در تاریخ ریاضیاتی داشتیم که صفر نداشت. آن ریاضیات نبود؟ کار نمی‌کرد؟ بر اساس همان ریاضیات محاسباتی انجام می‌گرفت و وسایلی ساخته می‌شد و تمدنی پیش می‌رفت. پس فرهنگ حتی در ریاضیات هم دخالت دارد. ریاضیات هم می‌تواند بنا به فرهنگ تغییر کند… پس این گزاره که ریاضیات یقین‌آور است، بدیهی نیست. می‌توان در همین هم شک کرد. اما هابز و دکارت نمی‌توانند یا نمی‌خواهند از این فراتر بروند. همینجا می‌ایستند. یک تصمیم می‌گیرند و کار خودشان را بر اساس آن تصمیم پیش می‌برند.

    نظر توسط شاد — 23, ژانویه, 2011 @ 1:46 ق.ظ

  11. سلام لطف کنید برای تعریف علم منبع معرفی کنید.
    شدیدا نیاز دارم لطف کنید زود جواب بدین.
    ممنونم از شما
    _______________
    به نظرم به زبان فارسی همان کتاب “چیستی علم” اثر چالمرز و ترجمه‌ی دکتر سعید زیباکلام مناسب باشد. همچنین برای فهم دیدگاه فلسفه اسلامی به علم دینی به نظرم کتاب دکتر سید حسین نصر با عنوان “نیاز به علم مقدس” مناسب باشد. ترجمه‌ی حسن میانداری!

    نظر توسط آفاق — 22, آوریل, 2012 @ 1:05 ب.ظ

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. | TrackBack URI

نظر بدهيد