در باب یقین (1)
هر فلسفه و نظریه و دیدگاهی، هر چند هم که استوار و زیبا و دقیق به نظر بیاید، در نهایت مبتنی بر تصمیمی جزمی و دگماتیک است.
در مورد هر نظریه، چرا نباید از مبناها فراتر رفت و در خودِ آنها شک کرد؟ نباید این کار را کرد، چون نظریه بودنِ نظریه به پیش فرض گرفتن و استوار ایستادن بر گزارههایی است که خودِ آنها یقینی نیستند اما تصمیمِ جزمیِ خالقِ آن نظریه این بوده است که بر روی این گزاره بایستد و در این شک نکند تا بتواند بنای نظری خود را بسازد.
از همه چیز میتوان سوال پرسید. در همه چیز میتوان شک کرد. میتوان یک «چرا» بر سر تمام گزارهها گذاشت. چه چیز ما را از این کار باز میدارد؟ چه چیز ما را از سوال دربارهی بدیهیترین و بنیانیترین پیشفرضهای هر دیدگاه منع میکند؟ هیچ مانع منطقی و علمی و فلسفیای در این بین وجود ندارد. اگر ما این کار را نمیکنیم به دلیل موانع روانشناختی و درونی و همچنین فرهنگی است که “کامل و بیعیب بودن” هر نظریه را به ما القا میکنند.
در نظریه پردازی، چارهای جز اخذ این تصمیمِ جزمی نیست. اگر نه تا همیشه میتوان در همه چیز شک کرد و یک “چرا؟” اول هر گزاره قرار داد. ما بر خاکِ تردید زندگی میکنیم. این عالَم از صدر تا ذیل شُبههناک است. نظریهپردازی که تصمیم نگیرد که جایی متوقف شود، مانندِ اسطورهی سیزیف (یا سیسیفوس) تا ابد سنگی را به زحمت به بالای کوه میرساند ولی سنگ از بالا به پایین رها میشود و به این معنا، کار بیحاصلی را مدام تکرار میکند. اگر نخواهیم مانند سیزیف کار بیهوده انجام دهیم باید به یک تصمیمِ جزمی برسیم و بخواهیم که جایی و بر گزارهای بایستیم تا از آن به بعد مبتنی بر این نقطهی “ثابت” فرض شده، کار خود را پیش ببریم.
آنطور که من میفهمم در حوزهی فلسفه و علم و نظریهپردازی سخن در بابِ یقین، سخن در بابِ این تصمیمِ جزمی است. این نوع “یقین”، نوعی برساختهی اجتماعی (و روانی) است. پس هر نوع بررسیِ ریشههای این نوع “یقین” با توسل به روانشناسی و پژوهشِ تاریخی و سرگذشتپژوهی و … ممکن است. یعنی باید هر متفکر را در بستر تاریخیاش دید تا فهمید که چرا او «اینجا» ایستاده و نه دو قدم آن طرفتر!
اما به نظر من این تنها معنای “یقین” نیست.
منم موافقم که هیچ بنیاد محکمی برای هیچ نظریه ای وجود نداره. روزی که آدما چنین بینانی رو ببینن زمان امتحان به سر اومده:
و گفتند چرا فرشتهاى بر او نازل نشده است و اگر فرشتهاى فرود مىآورديم قطعا كار تمام شده بود سپس مهلت نمىيافتند (8 انعام)
و اگر او را فرشتهاى قرار مىداديم حتما وى را [به صورت] مردى در مىآورديم و امر را همچنان بر آنان مشتبه مىساختيم (9 انعام)
خدا همه ی چیزهایی رو که در سر ما میگذره بهتر از ما می دونه. و هم این موانع و هم راه حل اون ها از سوی خود خداست که دردم از یار است و درمان نیز هم
و فکر می کنم هر کسی اونقدر علم داره که بتونه یک پله از چیزی که هست بالاتر بره اما:
و هيچ نشانهاى از نشانههاى پروردگارشان به سويشان نمىآمد مگر آنكه از آن روى بر مىتافتند (۴انعام)
کو حقیقت جو؟ (فاطمه رو نمی گم ها) هستن کسایی که مثلا دنبال کتاب نوشتنن و ته دلشون اینه که حقیقت رو بفهمم که مردم بگن چقدر می فهمه؛ خوب خدا هم اونا رو به هدف اصلیشون می رسونه (اعتبار پیش مردم). اما حقیقت … درّ گرانی است …
خلاصه این که خیلی از آدما:
الَّذِينَ هُمْ فِي خَوْضٍ يَلْعَبُونَ
آنان كه به ياوه سرگرمند (۱۲طور)
_________________
متشکر از مشارکتتان! بله منم فکر میکنم همین معنای ایمان به غیب هست.
نظر توسط ناشناس — 11, ژانویه, 2011 @ 1:26 ق.ظ
سایتو با اکسپلورر هم گاهی اوقات نگاه کن. فونتای بعضی پستات قاطی شده, ببین چه جوری ارسال کردی, تنظیماتش…
___________________
من از موزیلا استفاده میکنم اما با اکسپلورر هم چک میکنم. الان هم که چک کردم مشکلی نداشت. میتونی بگی کدوم پستها خرابه؟ فکر کنم شما باید دکمهی Compatibility View -کنار نوار آدرس در اینترنت اکسپلورر جدید- رو بزنی.
نظر توسط حمید — 12, ژانویه, 2011 @ 6:56 ق.ظ
بله درست شد. شما ماشاا… خوب بلدی.
من برای همین پست , یه نظر دیگه هم گذاشتم که نمایش داده نشد. فکر کنم مشکل فقط برای من نبوده, با توجه به تعداد نظرات این پست. البته الآن درست شده.
________________
به پای شما نمیرسیم استاد! ما یک زمانی رفیقی داشتیم که سایت طراحی میکرد. کار تمیز تحویل میداد. این سایت هم که برای مرورگرهای قدیمی طراحی شده نیاز به به روز شدن داره. اما کجاست اون رفیقی که “بیمزد بود و منت، هر خدمتی که کردش”…؟
در ضمن چون سیستم تایید کامنت رو راه انداختم، در این ورژنِ ورد پرس، به مخاطب نشون میده که کامنت رفته جزو کامنتهای بالا و هیچ پیامی نمیده که “کامنت شما باید اول تایید بشه”. به طور خودکار کامنت حذف میشه و منتظر تایید میمونه. اما حالا که شما گفتید یک کامنت در قسمت اسپمها پیدا کردم و تاییدش کردم.
نظر توسط حمید — 16, ژانویه, 2011 @ 8:47 ق.ظ
اگه هنوز دستم تو کار بود شال و کلاه می کردم تو همین برف و سرما دست به کار می شدم. ولی …
گذشت اون زمون که برای هر کاری یه فرصتی گوشه کنار پیدا می شد. دیگه داریم پیر می شیم و فرصت تجربه نیست. دقیق تر بخوام بگم: دیگه داریم پیر می شیم و خیلی از تجربه ها مونده که باید کرد.
____________________
به پیش… به پیش… به پیش … رفیق!
همینطوری از حسِ نوشتهت، یک شعر از استاد شفیعی کدکنی به ذهنم رسید که تقدیم میکنم محضرتان برای خستگی در کردن در میانهی تجربهورزی:
چنان که ابر گره خورده با گریستنش
چنان که گل، همه عمرش مسخر شادی است
چنان هستی آتش اسیر سوختن است
تمام پویهی انسان به سوی آزادی است!
نظر توسط حمید — 17, ژانویه, 2011 @ 2:11 ق.ظ
تو بر خاک تردید باریدهای…
نظر توسط کافکا — 18, ژانویه, 2011 @ 1:32 ق.ظ