15, ژوئن, 2015

برای فاند از دانشگاه فرنگی مفروش خویش ارزان که تو بس گران‌بهایی

11538999_10204267546952716_2708743710840555140_o

هر ماهی چند ایمیل دریافت می‌کنم از بهترین و باانگیزه‌ترین و امیدوارترین دانشجوهای داخل ایران که برای ادامه‌ی تحصیل در خارج از کشور راهنمایی می‌خواهند. با کمال میل هم هر کمکی از دستم بربیاید انجام می‌دهم. از بین این همه ایمیل حدوداً سالی تنها یکی دوتایشان آزاردهنده است. عمدتاً از کسانی که وقتی در جیب‌شان دست می‌کنند اولین چیزی که برای فدا کردن دارند کشورشان است. دوستانی هستند که ایمیل می‌زنند و می‌گویند که یک طرحواره‌ی سیاسی نوشته‌اند و می‌خواهند ببینند که به اندازه‌ی کافی از چشم اروپایی‌ها “ضدایرانی” هست که برایشان فاند و دکترایی را فراهم کند یا نه؟ البته نمی‌گویند “ضدایرانی” اما خودشان هم می‌دانند که توصیف درستش این است و با اشارات چشم و ابرو این را می‌رسانند. تحقیقات مرتبط با دموکراسی در خاورمیانه، وضعیت زنان ایران، حقوق اقلیت‌ها و غیره بازار خوبی در اروپا دارند. این دانشجوها هم می‌دانند که به عنوان یک فارسی‌زبان موقعیت یکتا و انحصاری دارند که به کارشان می‌آید و این انحصار برایشان کالایی‌ست که در بازار رقابت برای کسب صندلی در دانشگاه‌های برجسته کمک‌حالشان خواهد بود.
می‌فهمم و درک می‌کنم که همه‌ی ما دنبال پیشرفت در تحصیل و کار هستیم و آن مملکت خراب‌شده جای خوبی برای پیشرفت سالم و حرفه‌ای نیست. می‌دانم که به عنوان یک ایرانی نیمِ وقت‌مان صرف به دست آوردنِ حقوق ابتدایی‌مان می‌شود. می‌دانم که بهترین مغزهای این کشور باید وقتشان را صرف در افتادن با یک مشت آدم قدرتمند اما مغزفندقی و دگم کنند و انتظار کمترین میزان کرامت و احترام هم نباید داشته باشند.
اما باز به نظرم آخر آخرش یک رگه‌ای از شرافت و رفاقت و جوانمردی باید برای‌مان بماند. اگر ایرانی بودن برای من یک معنا داشته باشد همین است که ما بعد از له له شدن در کشاکش و دعوا با آن فلک‌زده‌های مغزفندقیِ هموطن باز همان‌ها را به چند هزار دلار و پوند فرنگی‌ها و لبخند رضایت موبورها نمی‌فروشیم.
در این چند سال زندگی در اروپا هم چند مورد تهوع‌آور از عمدتاً شبه-فمنیست‌های ایرانی دیده‌ام که سخنرانی‌شان فقط بیان مشقت و سیاهی زندگی زنان در ایران بود و بس. نه تحلیلی، نه راه حلی، نه امیدی، نه مشارکت آکادمیکی! نتیجه‌ی خالص خودکم‌بینی و همذات پنداری با فرد قدرتمند؛ شاید شعبه‌ای از سندرم استکهلم (یا همان همذات‌پنداری با شکنجه‌گر).
غم‌انگیزتر اینکه این ترفند در مجامع علمی حداقل اروپایی (تا آنجا که من تجربه کرده‌ام) لو رفته است. هیچ کس دانشجویی را که می‌خواهد در مورد مصائب ایران و خوبی دموکراسی غربی شطحیات کند به عنوان یک آکادمیسن جدی نمی‌گیرد. از چندین نفر از اساتید و دانشگاهیان برجسته غربی هم همین را شنیده‌ام که این افراد را فرصت‌طلب می‌دانند نه یک محقق جدی.
اما باز در آخر، یک پیشنهاد هم برای این دوستان دارم. اگر واقعاً می‌خواهید از دانشگاه‌های برجسته‌ی اروپایی پذیرش بگیرید، برعکس بیایید و روی صداهای شرقی کار کنید. اگر می‌خواهید در مقابل رقیبان بین‌المللی‌تان مزیتی داشته باشید، آن را در کار کردن روی ابن خلدون و شریعتی و بازخوانی آنها که کمتر دیده شده‌اند بیابید. اگر تا به حال یک بار برای چاپ مقاله در مورد چهره‌های اندیشمند شرقی تلاش کرده باشید، حتماً شوق و علاقه‌ی محققین جدی را دیده‌اید. فقط به عنوان یک نمونه شماره‌ی اکتبر آینده‌ی مجله‌ی سوسیولوژی/Sociology، انجمن جامعه‌شناسی بریتانیا، به معرفت‌شناسی‌های جنوب اختصاص دارد و آنطور که من از ادیتور مجله شنیدم از کارهای مرتبط با اندیشمندان مسلمان هم خیلی استقبال می‌کنند. به هر روی، به این دوستان بااستعداد می‌گویم که باز جیب‌تان را بگردید. چیزهای بهتری از مصائب هموطنانتان هست که می‌تواند سرمایه‌ی پیشرفت‌تان باشد و در ضمن وقتی که دکترای‌تان را گرفتید و ذوق و شوق تحصیلات عالیه از بین رفت، عرق شرم بر پیشانی‌تان نمی‌ماند که نه غربی شدید و نه شرقی ماندید. برعکس به خود افتخار می‌کنید که مشارکتی سازنده در مباحث جدی آکادمیک داشتید.

پ.ن: لابد لازم به گفتن نیست که هر کس که در مورد دموکراسی در ایران یا حقوق زنان کار می‌کند منظورم نیست. محقق باید آزاد باشد که موضوع تحقیقش را انتخاب کند و کسی حق ندارد از مشروعیت موضوع تحقیق دیگران سوال کند. اما تشخیص کار جدی تحقیقی از سیاه‌نمایی آپورچیونیستی حتی برای چشمان غیرمسلح چندان دشوار نیست.

21, فوریه, 2015

داعش و کتاب غیرِمقدس

Category: فلسفه و عرفان,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

این یادداشتم در تارنمای مجله‌ی سوره‌ی اندیشه منتشر شده:

فرق اعضای گروه داعش با سایر مؤمنان چیست؟ بسیاری از گزاره‌هایی که تندروهای داعش برای توجیه کارهای خود به‌کار می‌برند، گزاره‌هایی است که کم‌تر مؤمنی‌ آن‌ها را نمی‌پذیرد (چه از اهل سنت و چه شیعه و حتی دیگر ادیان ابراهیمی). کسانی که به اسلام سیاسی باور دارند، حتی بیش‌تر از اکثریت مؤمنان غیرسیاسی می‌توانند با داعشیان موافق باشند؛ مثل آیاتی از قرآن که به «مقاتله» با کفار دعوت می‌کند یا این‌که ما باید به فکر زندگی مؤمنانه‌ی خود باشیم «و لو کره الکافرون». پس تفاوت کجاست؟ این‌جا می‌خواهم استدلال کنم که یک تفاوت عمده میان دین‌داران سنتی و بنیادگرا در نوع نگاه (نه به امر قدسی و وحی که) به امر غیرقدسی و انسانی است. یعنی داعشیان سنت فقهی و فکری و فلسفی و عرفانی (که حاصل کار انسان‌های غیرمعصوم اما دین‌دار است) را نادیده می‌انگارند.
داعش تنها نمونه‌ی اخیر از جریان بنیادگرایی در دنیای مدرن است که محدود به دین اسلام نیست و در بین بودائیان برمه و یهودیان در سرزمین اشغالی و مسیحیان امریکا هم دیده می‌شود. این مشهور است که می‌گویند بنیادگرایان اول از همه بر ضد میراث سنتی دین خود قیام می‌کنند و بعد بر ضد آنان که کافر می‌پندارند. خطابه‌های طرفداران این گروه‌ها، پر است از توهین به علماء و کشیش‌هایی که آنان را محافظه‌کار و سنتی و بی‌خاصیت می‌شمارند. در واقع بنیادگرایی یک پدیده‌ی مدرن و مربوط به قرون شانزده به بعد میلادی است و بسیاری از متفکران آن را به عنوان واکنشی به عجز دین‌داران در دنیای مدرن با بازگشت به گذشته‌ای خیالی و اصیل تعریف می‌کنند. برای فهم کنش بنیادگرایانه باید دو نوع متن را از هم جدا کنیم: یکی متن مقدس و کلمات وحی که سرچشمه‌ است و دیگر متون غیرمقدس اما معتبر فقهی و دینی و فکری و عرفانی و شاعرانه که حاصل تأملات دین‌داران در مورد متن مقدس است.
الهیات ادیان ابراهیمی به خصوص مسیحیت و اسلام مبتنی بر محوریت یک متن مقدس است. باورمندان به هر دوی این ادیان نیز معتقدند که متن مقدس نوعی خلق از طریق معجزه است. به باور الاهی‌دانان مسلمان، به عنوان مثال، پیامبر اکرمصلی‌الله‌علیه‌وآله خود در تعیین کلمات و عبارات قرآن دخالتی نداشته است. او به مقامی رسیده بود که وسیله‌ای شد برای رساندن بی‌کم‌وکاست پیام خداوند به سایر انسان‌ها. پس پیامبر اکرمصلی‌الله‌علیه‌وآله وسیله بود؛ هرچند وسیله‌ و حامل وحی بودن مقامی نیست که هر انسانی به دست بیاورد و نهایت کمال انسانی محسوب می‌شود. مسیحیان کاتولیک نیز معتقد به دکترین «الهام شفاهی» (الهام کلامی یا verbal inspiration) هستند که به این معنی است که نویسندگان اناجیل از روی هوی و هوس انسانی خود چیزی ننوشته‌اند؛ بلکه این متون مقدس حاصل الهام روح‌القدس است. پس به یک معنی انجیل نیز کلام خداوند است که بر زبان و قلم بشر جاری شده است. پیتر اسلوتردایک، فیلسوف معاصر آلمانی، معتقد است که اصولاً الهیات با «نگارش خودکار و خودبه‌خود» متن مقدس شروع می‌شود. یعنی متنی و کتابی به‌عنوان بنیاد الهیات در مرکزیت قرار می‌گیرد که حاصل کار آدمی نیست. آن متن به دلیل منشأ گرفتن از امر مطلق، بری از خطا و واجد حقیقت است.
با فرض وجود چنین متنی می‌توان گفت که تمام متون دیگر بیهوده‌اند؛ چون واجد حقیقت دین به معنای تمام کلمه نیستند. پس چه لزومی دارد که به آن متون غیرِمقدس رجوع کنیم؟ استدلال من این است که سنت فکری ادیان ابراهیمی عملاً متون غیرمقدس را بیهوده اما لازم پنداشته. یعنی به طرز متناقض‌نمایی تمام این تولیدات انسانی خطاپذیرند اما برای حیات مؤمنانه لازم‌ند.
متون غیرِمقدس اما مؤمنانه را می‌توان به سه دسته تقسیم کرد: متون فقهی، متون فلسفی و استدلالی و متون ذوقی (حال چه عرفانی و چه شاعرانه). متون فقهی، تأملاتی انسانی و فکری بر متن مقدس‌اند که زیروبم این متون را می‌کاوند تا حکم آن‌چه را که در متن مقدس نیامده از متن مقدس استنتاج کنند؛ مثلاً این‌که چگونه باید خداوند را عبادت کرد و نماز خواند و روزه گرفت. اما فقها یک تفسیر واحد از یک عالم دین را لزوماً تنها تفسیر معتبر نمی‌شمرند. چون حاصل کار او را خطاپذیر می‌دانند. آن‌ها زیروبم آن‌چه قرائت انسانی است را می‌کاوند و اشکالاتش را نشان می‌دهند. اجتهاد می‌کنند و جایی هم برای عرف زمانه و سلیقه‌ی افراد باز می‌گذارند. برخی از دستورات را به بستر تاریخی و شأن نزول حواله می‌دهند و دیگر معتبر نمی‌شمارند و دستوارت دیگر را جهان‌شمول و همگانی می‌دانند. از سوی دیگر تأمل فلسفی در باب دین در یک کلام کاوش مفهومی و استدلالی در مورد مفاهیم و گزاره‌های دینی است. این‌که مثلاً چگونه می‌توان برای وجود خداوند استدلال کرد، یک سؤال فلسفی است. متون فلسفی هم مدام در چالش یک‌دیگر و نوع استدلالات و مسائل هستند. ابن‌سینا و ملاصدرا و علامه‌طباطبایی، هرچند همه فلاسفه‌ی اسلامی محسوب می‌شوند، اما در همه‌ی موارد با هم موافق نیستند. هر یک مفاهیمی جدید را به ذخیره‌ی فلسفه‌ی دینی افزوده‌اند. مفهوم چیست؟ واسطه‌ای برای اندیشیدن درباره‌ی واقعیات بیرونی. مفاهیم جدید یعنی دنیایی غنی‌تر به لحاظ زبانی با واسطه‌های بیش‌تر و در نتیجه زندگی مؤمنانه و متأملانه. زندگی متأملانه نیز نوعی زندگی خلاقانه و پویاست که صدق یک تحلیل و یک نگرش را به‌سادگی نمی‌پذیرد و در اموری که دیگران تنها پیش‌فرض می‌انگارند، چندوچون می‌کند. در نهایت متون عارفانه و شاعرانه و ذوقی هستند که احساسات درونی مؤمن را در قالب هنر و نثر و نظم بیان می‌کنند. عارفانه‌ها و شاعرانه‌ها نیز در باب علایق و احساسات مؤمنانه صحبت می‌کنند و غالباً از نگاه سطحی و ظاهری به دین برحذر می‌دارند و به ذوقیاتی می‌پردازند که باطنی است.
خلاصه این‌که چه متون فقهی، چه فلسفی و چه عرفانی و شاعرانه در یک امر مشترک‌ند و آن نشان دادن پیچیدگی‌های دین‌داری‌ است. هرکدام از این حوزه‌ها هم با اجتهادات و کاوش‌های مفهومی و خلاقیت‌هایشان بر غنای زندگی مؤمنانه می‌افزایند و نگرش یک‌سویه و ساده‌انگارانه به دین را سخت‌تر می‌کنند. تفاوت تفکر اسلام سنتی و اسلام بنیادگرا در باور به این متناقض‌نماست که این میراث مؤمنانه و غیرمقدس لازم است، هرچند در نهایت به دلیل خطاپذیر بودن بیهوده‌ می‌نماید.
گره بنیادگرایی آن‌جاست که پیچیدگی زندگی مؤمنانه در نظر بنیادگرایان نمی‌آید. ساده‌انگارانه تصور می‌کنند که مفهومی مانند خلافت که هزار سال و اندی پیش تمام شده، قابل بازیابی است. یا مثلاً می‌پندارند که امری اصیل در گذشته وجود داشته و اکنون زمان بازگشت و احیای آن امر اصیل است. تمام این گزاره‌ها به لحاظ فقهی و فلسفی قابل مناقشه و مبهم‌اند. خشونت بنیادگرایی ناشی از نادیده گرفتن این ابهام و اصرار به بدیهی پنداشتن غیرِبدیهیات است. بنیادگرایی حاصل نوعی ساده‌انگاری‌ سیستماتیک است که به واسطه‌ی قرائت‌های خشن از دین برای توده‌ای از دین‌داران به صورت دین خالص نمایانده می‌شود. عجیب نیست که هیچ عالمی از الازهر به صف خلافت داعش نپیوسته و رهبران شبکه‌ی تروریستی القاعده نه علمای دین که دین‌دارانی با تحصیلات در رشته‌های فنی و پزشکی هستند. اکسیر به چالش گرفتن خشک‌مغزی بنیادگرایانه نشان دادن پیچیدگی‌های زندگی مؤمنانه از طریق درگیر کردن آن‌ها با میراث متون غیرِمقدس اما مؤمنانه است. از این منظر وظیفه‌ی دین‌داران امروز شاید نشان دادن غنای فکری میراث اسلامی‌ و مشارکت دادن و آموزش دادنِ ظرائف و پیچیدگی‌ها به توده‌های دین‌دار است. تمام آن کتاب‌های خطاپذیر و غیرمقدس میراثی هستند از تلاش مؤمنان برای زیست مطابق با وحی. تاریخ نشان داده که راه‌های میان‌بر برای به یک سو نهادن این سنت عظیم فکری به نفع تفاسیر ظاهری از متن مقدس که حتی تفسیر بودن و خطاپذیر بودن خود را درک نمی‌کنند، راه به جایی نمی‌برد.

4, نوامبر, 2014

دسترسی به “خودِ” واقعه

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

Ashora

محتشم که ترکیب‌بندِ “باز این چه شورش است” را می‌سرود، از مشاهده‌ی “رستخیز عظیم” و “قیامت دنیا” شروع کرد و بعد از چند بیت به سرعت به “خودِ واقعه” پرداخت. گویی که “کشتی شکسته‌خورده‌ی طوفات کربلا” را می‌دید. گزارشش از وقایع تاسوعا و عاشورا، گزارش یک نفر که خبری را خوانده و اطلاع دارد نیست. حسب حالِ خودش و احساساتش هم نیست. او به عنوان یک شاهد با چشم دل (یا به قول هندوها: چشم سوم شیوا) به سراغ خودِ واقعه می‌رود. مثلاً شکایت می‌کند که “بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکید | خاتم ز قحط آب سلیمانِ کربلا”. نه فقط این تشنگی امام حسین (ع) که یک “واقعیت” تاریخی بوده، که محتشم می‌تواند “حقیقتِ” کربلا را هم گزارش کند. مثلاً می‌گوید: “چون خون ز حلقِ تشنه‌ی او بر زمین رسید | جوش از زمین به زروه‌ی عرش برین رسید”. گویی محتشم با شعرش در سفری به ظاهر و باطنِ کربلا هر دو را روایت می‌کند.

می‌خواهم بگویم، یکی از مصادیقِ سکولاریزاسیونِ شعائر مذهبی این است که همین “خودِ واقعه” برای نوحه‌خوانان و شاعران مکتبی و عزادارانِ زمان ما غیرقابل دسترس می‌شود. نوحه‌های معاصر نه بر خودِ واقعه (که حتی گاهی تکراری‌ به نظر می‌رسد) که به “تجربه‌ی من از واقعه” می‌پردازند. از “منِ” شاعر شروع می‌کنند و با ذکر تجربه‌ی “من” هم به پایان می‌برند. این “تجربه‌ی من”، ابایی ندارد از اینکه بسیار سخیف و روزمره هم باشد. مثلاً به حالت فیزیکی شاعر، خاطرات کودکی‌اش یا دعاها و حاجات روزمره‌اش بپردازد. حمید رضا برقعی، شاعر جوان و مکتبی معاصر، با اشاره‌ای به همان ترکیب‌بندِ محتشم اینطور می‌سراید:
با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه‌ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
برقعی آشکارا در همه‌ی مصرع‌های شعرش حضور دارد. در شعر محتشم، کاروان امام حسین (ع) است که شکست‌خورده و درهم‌شکسته و در خاک و خون نشسته. اما در شعر برقعی این شاعر است که در معرض هجوم افکار و احساسات و طوفان واژه‌هاست. اصلاً همین عبارت “طوفانِ واژه‌ها” پیامی واضح است. قرار نیست از طوفانِ لشکر ظلم و اشقیا بشنویم. قرار است از طوفان مفاهیم و واژه‌هایی بشنویم که نمی‌توانند واقعه را توصیف کنند و شاعر را درمانده می‌کنند. واژه چیست؟ واسطه‌ای که امر واقع را توصیف می‌کند. شاعر نوحه را با بیانِ احساسِ سردرگمی بین واژه‌ها/واسطه‌ها شروع می‌کند. به عبارتی هم برقعی و هم محتشم از آنچه یقینی‌ست شروع می‌کنند. از آنچه در دسترس است: برای محتشم این خودِ واقعه‌ است که در مرکز قرار می‌گیرد. اما برای برقعی، در دسترس‌ترین و بی‌واسطه‌ترین چیز همان خلسه‌ی شاعرانه‌ست که با آن شعر را به پایان می‌رساند: “در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس | شاعر کنار دفترش افتاد از نفس”.
ذاکرها و نوحه‌خوانانی که معمولاً اشعار سطح پایین‌تر با ملودی‌های ترانه را اجرا می‌کنند بیشتر این گرایش به “گزارش از خود” را نشان می‌دهند. مثلاً عبدالرضا هلالی در شعری که احیاناً از خودش است می‌گوید:
مثل کبوترم سوی تو می‌پرم
آرزومه برم باز به سوی حرم
دم محرم مثل هر سال آقا
واسه عزات یه پیرهن سیاه می‌خرم
در این سبک ترانه/نوحه‌ها بسیار به تجربه‌ی خستگی از زندگی شهری و گرایش فرار از شهر یا شکایت از شهر هم اشاره میشود. که عملاً هیچ ربطی به قیام حسینی ندارد و مشکل هویتیِ قشر و طبقه‌ای‌ست که نوحه‌خوان به آن تعلق دارد. مثلاً بیت آخر همان شعر اینچنین است: “با روضه‌ی حسین نفس تازه می کنم | وقتی هوای شهر نفس گیر می‌شود”. یا بیت مشهوری از نوحه‌خوانی دیگر می‌گوید: “برود هر که دلش خواست شکایت بکند | شهر باید به منِ هیئتی عادت بکند”. طنز تلخی‌ست شاید که در کلِ این شعر و نوحه که با آن سینه‌زنی می‌کنند خبری از امام حسین حتی در حد خبر از واقعیتی تاریخی هم نیست. تنها شاعر است با تجربیات تلخ و شیرین زندگی و دعواهای هویتی‌اش.
خلاصه اینکه باید در تعریف‌مان از مذهبِ سکولاری که علی شریعتی به درستی نقدش می‌کرد، تجدید نظر کنیم. مذهب سکولار، فقط مذهبی نیست که خود را از سیاست جدا می‌کند. برعکسش هم صادق است: مذهبی که فقط سیاسی شود و فقط به امروز بپردازد و فقط در دعواهای هویتی بیافتد، از آن ور بام سکولاریزاسیون افتاده. سکولار و دنیوی شده است، چون اصلِ واقعه را فراموش کرده و تنها به تجربه‌ی باورمندی به واقعه و تبعات اجتماعی‌اش می‌پردازد.

عکس: اولین نقشه‌ی موجود از واقعه‌ی عاشورا.

26, جولای, 2014

از نوستالوژی راهی‌ست به خشونت

Category: قفس آهنین,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

تا جایی که من می‌دانم فیلم امریکاییِ «بازی بچگانه» محصول سال 1988 و به کارگردانی تام هلند یکی از اولین فیلم‎‌های ژانر ترسناک بود که قاتل دهشتناک و بی‌رحمش نه یک مرد قوی‌ هیکل با ته‌ریش که یک عروسک بچگانه بود. عروسکی زیبا و ساده، که اگر در غرفه‌ی اسباب‌بازی فروشی ببینیدش شما را به دوران خوشِ کودکی می‌برد، به تسخیر روح یک قاتل سریالی درآمده و مردم را بی‌رحمانه‌ می‌کشد. بعد از این فیلم نسخه‌های دیگر و بسیار ترسناک‌تر از این روایتِ داستانی هم ساخته شدند.

نقطه‌ی مشترکِ تمام این فیلم‌ها آن تصویر متناقض بین معصومیت و بی‌رحمی بود که می‌ساختند. آن چیزی که تصور هر انسانی را می‌آزارد همین تقابل و کنتراست بین دو چیز بدواً ناهمخوان است. اما بیایید یک قدم عقب‌تر برویم. بینندگان این فیلم‌ها از چه چیز لذت می‌برند؟ شاید فیلم‎‌های ترسناکِ عروسک‌های قاتل یک میل سرکوب شده‌ی خودآزاری را در درون‌شان بیدار می‌کنند. اقبال به این فیلم‌ها از نظر من مانند اقبال به فیلم‌های خشن تارانتینو بیش از همه چیز مدیون مرزهایی‎‌ست که نه بر روی پرده‌ی سینما که در درون ذهن مخاطبانش می‌شکنند. منظورم مرزهایی‌‎ست که ما بین لطافت و خشونت کشیده بودیم. کارگردانان این فیلم‌ها به ما می‌گویند «خب حالا شاید این مرزها اینقدر هم که تصور می‌کنید محکم نیستند.»

نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که حقیقتی که این فیلم‌های ترسناک به ما نشان می‌دهند نزدیکی و پیوستگیِ درونی و رابطه‌ی پنهانِ نوستالوژی و رویا و معصومیت با خشونت و وحشی‌گری و گناه‌ است. این فیلم‌ها نشان می‌دهند که این دو سرِ طیف جایی به هم‌ می‌رسند. آنجا که در معصومیت زیاده‌روی کنی، از آن طرف بام به خشونتِ  بی‌نهایت می‌رسی.

مثلاً آنجا که دل به دریا بزنی که یک بار برای همیشه یک گذشته‌ی آرمانی و نوستالوژیک را زنده کنی و در عرصه‌ی عمل اجرا کنی. نتیجه‌ی بازگشت‌های نوستالژیک اینچنین همیشه خسارت‌بار است. چون واقعیت موجود در زمان حال را نادیده می‌گیرد. چون لحظه‌ی حال را اصیل نمی‌پندارد. چیزی را اصیل می‎شمارد که دیگر وجود ندارد. این فاصله بین حقیقتِ موجود و تصویر ذهنی از امر ناموجود منبع خشونت است. چون آن تصویر قدیمی و نوستالژیک اگر هم واقعی بوده باشد، خیلی وقت است که دیگر وجود ندارند و برای به وجود آوردنش باید روابط و مناسباتی تغییرات اساسی کند. هر انقلابی چنین بزرگ موجدِ خشونت بی‌حد است.

این داستانِ بنیادگرایانِ «داعش» است. «نوستالوژی خلافت» در الهیات اهل تسنن ریشه‌ای عمیق دارد. خلیفه کسی‌ست که امت اسلامی را یگانه می‌کند و یک تنه امت را از زیر یوغ استعمار و فساد و کفر می‌رهاند و به رستگاری می‌رساند. مرزهای ساخته‌ی انگلیس را باید درنوردید و آرمان‌شهر دینی را بنیان نهاد که در آن نیازی به پاسپورت نباشد و تمام قوانین اسلامی بی‌کم و کاست اجرا شود. این آرمان برای مدت کوتاهی به تحقق پیوست اما به قیمت ویرانی دو کشور و بر باد دادن زندگی بسیاری از مردم این خطه‌. بنیانِ احیای خلافت بر خون و آرزوها و امید چندین هزار بنی‌آدم استوار شد. همین مسأله در مورد نوستالوژی یهودی «وطنِ موعود» و «ارض مقدس» صدق می‌کند. صهیونیسمی که در خشونت و وقاحت روی نازیسم را سفید کرده محصول نوستالوژی وطنی به دور از خشونت و سرگردانی و تحقیر تاریخی برای یهودیان است. اما نتیجه نهایی تشکیل جامعه‌ای شد که نه تنها سیستم دولتش مبتنی بر آپارتاید است که خشونتِ وقیحانه در روانِ تک تکِ افرادش رخنه کرده. تا جایی که دختران جوان اسرائیلی بر تپه‌ای می‌نشینند و با فرود آمدنِ بمب‌ بر سر مردم غزه کف و سوت می‌زنند (اینجا) . اتفاقی نیست که حربه‌ی رسانه‎‌ای صهیونیست‌ها اتهام «سامی‌ستیزی» زدن به منتقدین‌شان است. «سامی‌ستیزی» معضلی جدی و اساسی در اروپای مسیحیِ سده‌ی پانزده به بعد بود. یهودیان در بسیاری موارد قربانیانِ مظلومِ تبعیض‌های بی‌شرمانه بودند. اما در یک چرخش تاریخی آن لحظه‌ی مظلومیت و معصومیت توجیهی شد برای یک خشونت بی‌انتها.

از نوستالوژی‌های لطیف و اتوپیاهای کودکانه، راهی‌ست به خشونت‌‌های سادیستی.

22, می, 2014

و انتم نصرنا الآتی

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی,یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

                                                        484243_751

جولیا بطرس، خواننده‌ی زن (طبعاً) بی‌حجابِ مسیحی لبنانی، بعد از «حرب التموز»، یکی از نامه‌های سید حسن نصرالله به سربازان حزب‌الله را شنید که برایش اثرگذار بود. با توجه به بلاغت و سخنوری سید حسن این چندان هم عجیب نیست. پس از آن جولیا از غسان مطر, رئیس اتحادیه‌ی نویسندگان لبنان, خواست که متن نامه‌ی سید حسن را به صورت شعر درآورد تا او به عنوان سرود اجرا کند. حاصل کار آلبومی بود با عنوان “احبائی” که آهنگ اصلی آلبوم هنوز هم از محبو‌ب‌ترین سروده‌های لبنانی‌ست. جولیا درآمد حاصل از فروش آلبومش را هم به خانواده‌ی شهدای شیعه‌ی حزب‌الله تقدیم کرد. هدف جمع آوری یک میلیون دلار بود اما با اقبال مردم از هر دین و کیشی، جمعاً سه میلیون دلار فروش نهایی آلبوم بود.

نکته‌ی جالب ماجرا این است که نامه‌ی سید حسن و همینطور شعرِ بطرس با این کلمه آغاز می‌شود: “احبائی” یا “عزیزانم!” مخاطب هم سربازان شیعه‌ی حزب‌الله هستند. به برکت حضور نخبگان شیعه‌ی باسواد و مدارا‌مداری مثل امام موسی صدر، شهید چمران، شهید موسوی و سید حسن نصرالله، لبنان در زیر گلوله‌ و خمپاره و تهدید اسرائیل چنین همبستگی و یگانگی و مدارایی را تجربه می‌کند، تا جایی که زنی بی‌حجاب و مسیحی و به قول علما “مُطرب”، مردانِ شیعه‌ی مبارز را “عزیزانم” خطاب می‌کند.

آن وقت دین ما شیعیانِ ایرانی در دوران خوشی و صلح و امنیت، طوری‌ست که طرح می‌دهیم که باید زنان مسلمانِ کمی‌ کم‌حجاب را از حقوق شهروندی و امنیت محروم کرد، تا حجاب مورد نظرِ ما را رعایت کنند (اینجا) یا بدتر از آن توجیهی شبه‌دینی برای توجیه تجاوزکاری مردان می‌آوریم تا با ایجاد ترس، از بی‌حجابی عده‌ای جلوگیری کنیم (اینجا). از سوی دیگر، به این عکس از انقلاب اسلامی پنجاه و هفت نگاه می‌کنم (که از قضا همان خبرگزاری کذایی منتشرش کرده) و می‌بینم که زنان باحجاب و بی‌حجاب و مردانِ مذهبی و نه چندان مذهبی دست در دست همدیگر پیروزی را ممکن کردند. از آنجا به اینجا رسیدیم و امروز اسم‌مان شیعه‌ست و رسم‌مان سلفی.

معمولاً در نقدِ این تفاسیرِ خشن و متحجرانه به این توصیف خداوند از پیامبر اکرم اشاره می‌کنیم که خطاب به پیامبر می‌فرماید تو “رحمه‌ للعالمین” هستی. یعنی نه تنها “رحمه‌ للمومنین” که رحمت برای تمام عالَمین اعم از مسلمان و مسیحی و یهودی و کافر و خداناباور و حتی حیوانات و گیاهان و غیره. اما الان فکر می‌کنم که تفسیر اسلامِ اصیلِ قرآنی به کنار، باید تجربه‌ی دیروز انقلابِ خودمان یا لبنان امروز را تفسیر کنیم.

پ.ن: تیتر یکی از خطوط ترانه‌‎ی “احبائی” است که می‌گوید: “و شما پیروزی قریب‌الوقوع مایید.”