2, جولای, 2009
علیه تردید (3)
این یادداشت ادامه ی گفتگوی من و امید است و جواب من است به یادداشت او با عنوان “در جستجوی راه سوم!”. می توانید لینک های هر بخش گفتگو را در انتهای همین پست ببینید. از کسانی که گفتگوی ما را پی می گیرند می خواهم با تمام فراز و فرود ها، این یادداشت را تا انتها بخوانند. این بنای مواضع من است.
الف) بگذار آنچه “پاسخ اجمالی” نامیدی را نپذیرم. “پاسخ اجمالی” تو به سوال از چیستی فتنه، به نوعی بن بست گفتگو است. تو گفته ای: “وقتی از سویی دو طرف یک ماجرا در مواردی محّق اند و در مواردی دیگر باطل و از سوی دیگر هر دو به محّق بودن خود اصرار می ورزند و مناقشه ای تمام عیار را با توسل به هر وسیله ای آغاز می کنند، فتنه ای به پا شده!” اینجا به بن بست می خوریم چون در واقع این -همان طور که اشاره کرده ای- تکرار سخن پیشینت است.
من در ادامه می گویم که تلقی ام از “فتنه” چیست. اما تو نیز از آن سطح اجمالی بالاتر بیا و موضعت را روشن تر کن. من می گویم که بر اساس چه درکی یادداشت “علیه تردید” را نوشتم و تو نیز بگو بر اساس چه درکی یادداشت “آری اینچنین است برادر!” را در رد آن نوشتی. بنابر این من “معنای عام فتنه” را به کار بردم پس آن را بسط می دهم اما بر توست که “معنای خاصی” که موضعت بر آن سوار است را بیشتر شرح دهی. بدون شرح آن معنای خاص، اساس بحث تو -در ارزیابی شرایط فعلی به عنوان شرایط “فتنه”- مبهم می ماند.
ب) گفته ای “به نظرم برای اینکه با این اشتراک لفظی دچار سردرگمی و اشتباه نشویم بهتر است بجای اینکه آن معنای عام را “فتنه” بنامیم، از واژه ی دیگری استفاده کنیم”. می پذیرم و همین کار را می کنم و به جای آن از لغت “مایا” (Maya) استفاده می کنم. اما ابتدا به سوال آخر می پردازم که حقیقت چیست؟ بعد به مایا (یا فتنه در معنای عام) بر می گردیم.
(دنباله…)
به نظرم می آید که نقل قول های زیر اصولی از “حکمت خالده” اند که امروزه باید به یاد بیاوریمشان. اصولی که وعده های پایدار الهی اند. خداوند با آنها تکلیف اقوام و ملل را معین می کند و مشیت خود را برای آنها تقدیر می کند. امروزه از زبان استاد جوادی آملی این اصول را می شنویم. ایشان بعد از مناظره ها با توسل به همبن اصول قرآنی این اختلافات و نزاع ها را پیش بینی کردند و هم اینگونه هم شد. چیزی که ما معمولاً به آن توجهی نداریم و تنها به ظاهر امر (قانون و پیشگیری از تقلب و شکایت از ظلم و قس علی هذا) می پردازیم. اگر نمی رسید تمام قسمت های انتخاب شده را بخوانید، حتماً نگاهی به جملات برجسته شده بیاندازید.
الف) آیت الله جوادی آملی در خطبه ی نماز جمعه ی قم 19 خرداد 1388 (بعد از برگزاری مناظره ها):
“موضوعاتی که برای همه ی ما لازم است اين است ک در تمام موارد چه در گفتارمان و چه در رفتارمان و چه در نوشتارهايمان و چه در سخنراني های عمومی مان و چه در نمازهای جماعت و جمعه، چه در مطبوعاتمان و چه در رسانه هايمان و چه در مناظره هايمان بيان نورانی قرآن را رعايت کنيم. در قرآن کريم فرمود: قصه ی ديگران از شما خيلی دور نيست. بعضی از اقوام که حالا به صراحه نام نمی بريم در قرآن کريم فرمود: ما اين ها را دراثر انحراف از تقوا، زير و رو کرديم و بعد فرمود:«و ما هم منکم ببعيد» از شما دور نيست. کج روی، کج آيدت …، بيراهه رفتيم. تهديد قرآن اين است که شما را می برد و يک عده ی ديگری را می آورد. اين چنين نيست که اگر کسی خواست که خدای ناکرده از راه خلاف به مقصد برسد خدای غيور صبر کند. اين چنين نيست. همه ی ما مواظب باشيم، حرفي که خدای ناکرده مطابق با شريعت نيست، نزنيم. [...] اما يک قدم آن طرف تر، خدای ناکرده با حيثيت کسی، با آبروی کسی، خلاف بگوييم. اين چه کاری است و بيگانه خواهان اين است.”
[...] “در قرآن هم به ما فرمود:« وَقُل لِّعِبَادِي يَقُولُواْ الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّيْطَانَ يَنزَغُ بَيْنَهُمْ » پيامبر من، به اين بندگان من بگو، مواظب زبانشان، قلمشان، گفتارشان، نوشتارشان، باشند. [...] به ما فرمود:« وَقُل لِّعِبَادِي يَقُولُواْ الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» [به بندگانم بگو به نیکو ترین وجه سخن بگویند] زيرا «إِنَّ الشَّيْطَانَ يَنزَغُ بَيْنَهُمْ» [شیطان بین آنها دشمنی و نزاع ایجاد می کند]. مگر علمای نجف به قداست آنها هنوز کسی آمد؟ مگر بزرگان نجف به علميت آنها هنوز کسی آمد؟ [...] امروز حالا رايج شده مي گويند مرجع جهاني تشيع! اما اين ها که از در وديوار قم که بگذری خبری نيست. ولی برای مرحوم آقا سيد ابوالحسن، مرحوم آقای بروجردی، غرب وشرق فدايی بودند. همه ی اين ها را آخوند خراسانی تربيت کرده. نه قداست آنها اليوم هست، نه علميت آنها اليوم! مشروطه در آن زمان پيش آمد. ما بايد مواظب زبانمان، قلممان، رفتارمان، گفتارمان، باشيم.”
(دنباله…)
28, ژوئن, 2009
علیه تردید (2)
امید در یادداشتی با عنوان “آری، اینچنین است برادر!” به یادداشت قبلی من با عنوان “علیه تردید” انتقاداتی را وارد کرده. البته به نظر من بیشتر ِ انتقادات ِ او از این اشتباه بر می خاست که او گمان می کرد که آن پستِ من در ردِ صحبت های او بود در حالی که اینگونه نبود (البته که توجهی به مواضع او داشتم). اما در هر حال سعی می کنم که نکاتی را که او در نقد من اشاره کرده تحلیل کنم. ابتدا نکاتی را که به نظرم درست فهمیده نشده - و امید و دیگرانی، تصور درستی از آنچه در ذهنم می گذرد نداشته اند- را می گویم. بعد به بحث اصلی می پردازم که نقطه ی جدایی من از دیدگاه امید است.
ابتدا می گویم که من چه نگفته ام و تو پنداشتی که گفته ام:
الف) اگر یقین کرده ای بر موضعی، اگر چه “موضع سوم” باشد، اصولاً ادعای من به تو باز نمی گردد. من مذبذبین و تردید کنندگان را گفتم نه کسی را که “موضع دیگری” دارد و بر آن ایستاده. البته من شاید هنوز هم این موضعت را قبول نداشته باشم اما آن بحثش جداست. اگر هم می گویی که خدا در کار ما باید قضاوت کند، باز هم موافقم. اما تا زمان داوری خداوند ما باید بر این زمین زندگی کنیم، پس بیا گفتگو کنیم. بیا از این به بعد از همه بپرسیم: آقا! خانم! شما دنیا را چگونه می بینید؟ این پنجره ی من است. شما هم بگویید از پنجره تان دنیا چه شکلی است؟
ب) تصمیم گیری در غبار را “عجولانه” می خوانی. تمام سخن من این بود که غبار هیچ گاه نمی خوابد. چنین چیزی در عالم خاکی ما ممکن نیست (مگر در شرایطی خاص و برای فردی خاص که اینجا به آن نمی پردازم). عالم ما همیشه عالم تفرق است. آیا امروز حق با یزید است یا حسین؟ حق با حسنک وزیر است یا بوسهل زوزنی؟ حق با خمینی است یا شاه؟ حق با مردی بود که امروز به سپر ماشین من زد یا با من؟ … هنوز هم کسان بسیاری معتقدند که حق با یزید بود و کسانی می گویند که حق با حسنک نبود یا کسانی که … . هنوز همه ی درگیری های عالم غبار آلود است. به دنبال هوای صاف از پس ِ تاریخ نباش. چون این صافی ِ هوا دروغ است. تنها غبار فراموشی بر اذهان ما می نشیند که یادمان می رود هر روز دعوا کنیم که آیا حسنک وزیر را به حق کشتند یا به نا حق. اگر امروز در شرایطی فرضی رسانه ها باز بر روی این اعدام متمرکز می شدند می دیدی که باز این دو دستگی ها و چند دستگی ها رخ می داد. باز ما هم مانند مردمان عصر بیهقی در کوچه و خیابان و مترو با هم بحث می کردیم بر سر حق بودن یا حق نبودن بوسهل زوزنی.
(دنباله…)
23, ژوئن, 2009
به من می گویی که نمی دانی که چه باید کرد؟ نمی دانی که حقیقت کدام طرف است؟ نمی توانی در محیط غبار آلود گام برداری. به من می گویی که می خواهی بنشینی تا غبارها بنشیند تا تصمیم بگیری. در جوابت می گویم: “شاید تا زمانی که تو در تردیدی، حسین (ع) کشته شده باشد” و تو می گویی که “شاید من حسین (ع) را بکشم”. می گویم: “خب! چنین نکن”. تو خیره مرا نگاه می کنی.
می گویم به آنچه می دانی عمل کن. “مذبذبین” یعنی “تردید کنندگان”. تذبذب، حرکت چیزی است که در هوا آویخته شده و پایگاه استواری بر زمین نداشته باشد (+)؛ آنهایی که در موقعیت مبهم، ترجیح می دهند که ساکت باشند و نظاره گر، تا زمانی که یقین فرارسد. سوال اساسی این است که آیا یقین از پس ِ گذر زمان فرا می رسد؟ آیا آب ها که از آسیاب افتاد، حقیقت از پس پرده بیرون می آید؟
بستگی دارد که این ابهام را موقتی بدانی یا نه. من این وضع ِ مبهم را ذاتی ِ موقعیت ِ انسانی می دانم. “زندگی، تراژدی است”. چه بخواهی، چه نخواهی مجبور به تصمیم گیری هستی. آنچه را هم که به عنوان یقین می شناسی، چیزی نیست جز حاکم شدن یک دیدگاه و روایت خاص؛ “آرامشی دروغین” از در جمع بودن و همرنگ جمع بودن؛ آرامشی ناشی از حفظ نیم بند ِ یک هویت ِ موقتی. می توانی اینگونه هم باشی، اما یقینی که تو می پنداری، توهمی بیش نیست.
یادتان هست حاج کاظم ِ “آژانس شیشه ای” را:
“شهادت می دهم به ولایت شیعه هرکس در این نظام تکلیفی به گردن داره و من هم. هیچ شکایتی از کسانی که ممکنه منو تا چند لحظه دیگه مورد هدف قرار بدن ندارم. اونا به وظیفه شون عمل کردن و من هم. اگر عباس از آرمانی فرمان میگیره که فراتر از … چرا من تو چنین شرایطی اونو تنها بذارم؟ امیدوارم نیت حقیر رو درک کرده باشین من قصد آزار کسی رو ندارم“.
همه به تکلیفشان عمل می کنند. بزرگان می گویند خداوند خواست که انسان در اختلاف زندگی کند تا او را بیازماید. “به آنچه می دانی عمل کن، آنچه نمی دانی را به تو می آموزند” (+). شاید مانند “حر” از سپاه یزید به سپاه حسین (ع) بیایی. شاید هم با ذره ای نفسانیت، شبی که امام چراغ ها را خاموش می کند، فرار کنی – تا اهلت آسیب نبینند.
موقعیت این روزهای ما، موقعیتی است که “زندگی” نمایان می شود. صدای تپشش را می توان حس کرد. حال می توانی به امید ِ یقین ِ دروغ بمانی. اما بدان که به قول گاندی “حقیقت نام دیگر خداوند است” به راحتی به دست نمی آید. تصمیم بگیر!
پ.ن: مرتبط در کلمه : تضاد تراژیک اسطوره
22, ژوئن, 2009
امروز در تهران مرد دست جوان را گرفت و گفت: “دود این موتوری ها، امثال من و عباسو خفه می کنه”.

16, ژوئن, 2009

حتماً چاپلین را در صحنه هایی ماندگار از فیلم مشهور “جویندگان طلا” (The Gold Rush) به یاد دارید. جایی که او و دوستش در سرمای طاقت فرسا و برف و بوران در یک کلبه ی چوبی نشسته اند. همان صحنه هایی که رفیق چاپلین او را به شکل مرغ می بیند و چارلی زحمت زیادی می کشد تا این توهم را از او دور کند.
اما آن صحنه ای که به نظر من شاهکار است، لحظات سقوط کلبه ی کوچک آنهاست. طوفان کلبه را به نزدیکی پرتگاه می برد. کلبه درست در لبه ی پرتگاه قرار می گیرد. وقتی که چارلی و رفیقش موقعیت حساسشان را درک می کنند، بیننده لحظاتی از هیجان و طنز ِ توأمان را تجربه می کند.
در حالی که هر دو روی کفِ کلبه ی در حال سقوط، دراز کشیده اند، رفیق چارلی به او می گوید : “تکون نخور! حتی نفس نکش!” در همین لحظه چارلی با همان چهره ی آشنا و ساده، سرفه ی کوتاهی می کند. کلبه کمی لیز می خورد. هر دو می ترسند. دوباره به چارلی می گوید: “گفتم نفس نکش!” این را با عتاب بیشتری می گوید. باز چارلی سرفه ای می کند و کلبه، بیشتر لیز می خورد. رفیقش به او می گوید : “بعضی اوقات خیلی احمق می شی!”
به اندازه ی مویی فاصله است بین تراژدی و طنز. جامعه ی ما هم نمونه ی خوبی از کلبه ای معلق بین این دو است. به قول بودریار “ما سالهاست که در “پایان” زندگی می کنیم”.
پ.ن: این روزهای پر التهاب را به خاطر بسپار.
12, ژوئن, 2009
هیچ وقت تاب تحمل کلیشه های تلویزیونی را نداشته ام. مخصوصاً زمانی که در مناسبت هایی مانند انتخابات، خبرنگاران در شهر پراکنده می شوند و مدام از مردم می پرسند که چرا رأی می دهید؟ و جواب کلیشه ای بعد از آن ؛ “این وظیفه ی شرعی و ملی ماست”. هر وقت صدا و سیما این مصاحبه ها را پخش می کند می زنم کانال دیگر تا این تکرار بی انتهای کلیشه های ابلهانه را نبینم.
امروز رفتم حسینیه ی ارشاد تا رأی بدهم. سرم پپایین بود که کسی زد به شانه ام. اوجی خبرنگار صدا و سیما بود. تا برگشتم گفت: به نظر شما حضور پر شور مردم ….؟! دوربین را که جلوی خودم دیدم در فرصت یک دقیقه ای که او سوال را می پرسید، تنها به ذهنم زد که پخش زنده است. اگر نه قبلش اجازه ای می گرفت. اما رو دست خوردم، پخش زنده نبود. به سوالات کلیشه ای اش سعی کردم غیر کلیشه ای جواب دهم.
با خودم فکر می کنم؛ سوال: در یک دقیقه چگونه ذهن را می شود متمرکز کرد؟ جواب: نمی شود! سوال: چه کار باید کرد؟ جواب: به کلیشه ها بازگشت و موقعیت را ختم به خیر کرد. سوال: کلیشه ها؟ جواب: بعله!
به چهره ی خبرنگار نگاه می کردم. بی حوصله و خسته بود. موقعیت برای او کاملاً تکراری بود. کم ترین شوقی را به من منتقل نمی کرد. ولی حس می کردم کاملاً حرفه ای است. دارد به راحتی من را در موقعیتی قرار می دهد که کار را بنا به میل او پیش ببرم. من هم چاره ای نداشتم. وقتی به یک سوال جواب داده ام نمی شد ناگهان گفت : شرمنده من مصاحبه نمی کنم! در هر حال لازم می دانم از تمام “ملت همیشه در صحنه” بابت کمک به بازتولید این کلیشه های ابلهانه عذرخواهی می کنم.
8, ژوئن, 2009
نسل بی حماسه ی من (3) + آلبوم عکس های تجمعات انتخاباتی

به نظر من، عنوان “ملت ِ همیشه در صحنه” دیگر چندان صحیح نیست. ملت نمی تواند مدام به “صحنه” بیاید. اگر آنها در صحنه باشند پس بازیگرانِ صحنه کجا بروند. در این صورت اصولاً امر سیاسی شکل نمی گیرد. چند سال ابتدایی انقلاب نیاز بود که برای تثبیت صحنه ی جدید، تماشاگران، مدام به صحنه بیایند و بر مشروعیت این صحنه مهر تائید بزنند. اما بعد از تثبیت و در سی امین سال تاسیس جمهوری اسلامی دیگر نیاز نیست که ملت “همیشه” در صحنه باشند. آنها می توانند با خیال راحت در جایگاه تماشاچی بنشینند و تماشاگر سیاست باشند. دموکراسی ایرانی به صورت دوره ای و قانونمند زمان هایی را برای آنها در نظر گرفته که می توانند وارد صحنه شوند و تغییراتی را ایجاد کنند. یکی از آن دوره ها همین زمان انتخابات است.
در دو هفته ی قبل از انتخابات، هر عصر به میدان ولی عصر سر می زنم. گردهمایی خوجوش مردم برایم جالب است. تا شب قبل از”آن مناظره ی تاریخی”، معمولاً مردم در دسته های ده تا بیست نفری با هم بحث می کردند، اما بعد از مناظره جو عوض شد. کم کم تجمعات میل کرد به شعار دادن و “رو کم کردن”! حضرت علی ع می فرمایند: “مردم به حکام خود شبیه تر اند تا به پدرانشان”. وقتی مناظره ها به سمت “رو کم کردن” برود، مردم هم تاثیر می پذیرند.
بگذریم! این روزها به شعارها دقت می کنم. شعارها، واریانس غیر معمولی دارند. دیروز در یک جمع واحد در برابر پارک دانشجو انواعی از شعار ها داده می شد, از شعار غلیظی مانند : “خونی که در رگ ماست/هدیه به موسوی هاست” گرفته تا شعار عوامانه ای مانند : “ای ول، ای وله، ای ول ، احمدی یله، ای ول!” همچنین تا شعار طنزی مثل این: “لا لا لای لای لا لا لای لای … احمدی بای بای”. این در هم آمیختگی شعار ها نشانه ی چیست؟
به نظر من این نشانه ی این است که هدفی سیاسی در پس این شعار ها نیست. مردم (که اکثریت جوانند) برای انجام کار سیاسی وارد صحنه نشده اند. برای تفریح آمده اند. از خنده های مدام در حین انجام این مناسک می توان این را فهمید. درگیری ها در کمترین میزان خود هستند. کمتر کسی رگ غیرتش متورم می شود. همه می خندند و منتظرند که کسی در جمع یک نوآوری بکند و شعاری بسازد. مثل اس ام اس های طنزی که به هم می فرستند. اما این دوره ی قبل از انتخابات فرصت یگانه ای است که این طنز ِ پنهان ِ اس ام اسی رو بیاید و در سطح اجتماع مطرح شود. با این کار دیگر در خفا قواعد حاکم را به تمسخر نمی گیرند، بلکه رسماً و علناً در میادین و خیابان ها این کار را می کنند.
مردم می دانند که چه زمانی به “صحنه” بیایند. وقتی که حاکمیت کم ترین حساسیت را روی آنها دارد. آنها از این فرصت برای بر هم زدن صحنه استفاده می کنند. این نوعی تفریح است. زمانی به صحنه می آیند که حاکمیت با آزادی تمام از آنها می خواهد که به “صحنه” بیایند. دموکراسی به آنها نیاز دارد. آنها هم از این نیاز استفاده می کنند. در دموکراسی ایرانی فرصتی پیش بینی شده تا تماشاچی های ثابت، صحنه را به هم بزنند و “بازیگران” جدید را وارد صحنه کنند.
درست بعد از این که صحنه ی جدید ساخته شد و بازیگران جدید انتخاب شدند، ملت به جایگاه تماشاچی باز می گردند. حالا دوباره تنها با اس ام اس و مخفیانه است که می توان صحنه را به چالش کشید و بازیگران را زیر نظر داشت. تا آن زمان یک دوره ی طلایی و کوتاه برای تمسخر امر سیاسی و هر نوع کلان روایت جدی برای “نسل بی حماسه ی من” وجود دارد.
پ.ن: سایر عکس هایی که دیروز گرفتم را در زیر می توانید ببینید (مکان عکس ها: پارک دانشجو، میدان ولی عصر و خیابان ولی عصر).
مرتبط : نامجو و نسل بی حماسه ی من (1)
نامجو و نسل بی حماسه ی من (2 / عصیانگران بی معنایی )
(دنباله…)
6, ژوئن, 2009
1. شجاعت فکر کردن
حتماً تا به حال از موضع اخیر فرهاد جعفری نویسنده ی رمان پر فروش “کافه پیانو” با خبر شده اید. همان طور که می دانید او سکولاریست است ولی از احمدی نژاد در انتخابات حمایت می کند. من به هیچ وجه قصد نیت کاوی ندارم. نمی خواهم قضاوت کنم که آیا این موضع گیری جنجالی او از روی عقیده بود یا برای “خودنمایی روشنفکرانه” (برای بیان اینکه “من متفاوت هستم “، به سبک روشنفکران فرانسوی)، و البته که من به هیچ وجه مثل شهاب، فکر نمی کنم که این موضع گیری او “مهمترین رویداد تاریخی این دوره“ ی انتخابات بوده است.
چیزی که در این موضع گیری برای من جالب است این است که تحلیل او بر خلاف اغلب تحلیل های روشنفکران، سیاسی و احساساتی و آنی و همراه با فحاشی نیست. او پیچیده فکر می کند. تنها از این بعد است که این متن در نگارش تاریخ روشنفکری ایرانی اهمیت پیدا می کند/پیدا خواهد کرد. او یک راست سراغ کسی نمی رود که شعار مناسب حال او را می دهد.
کسی که شعار “دولت فرهنگی” بدهد، عده ای روشنفکر و استاد دانشگاه و … که کارشان با “فرهنگ” است -و از “بی فرهنگی” های گذشته خسته شده اند- را به خود جلب می کند. این طبیعی است. اما می خواهم بگویم که الگوی کنش روشنفکران در انتخاب کسی که این شعار ها را می دهد، درست مانند الگوی کنش سایر صنوف است که به یک نفر رای می دهند که مالیاتشان را ببخشد یا پول نقدی به آنها بدهد. الگوی کنش یکی است. پس سیاستمدار می تواند با سر دادن شعارهای متنوع در هر یک از این حوزه ها، عده ی زیادی را به خود جلب کند. این الگوی کنش، درست همان الگویی است که به نظر من، آنچه که “پوپولیسم” می خوانند را ممکن می کند. روشنفکر و استاد دانشگاه اگر واقعاً -آنگونه که مدعی است- با جامعه متفاوت است “باید” پیچیده تر از این فکر کند (این “باید” ، “باید”ی اخلاقی نیست!) . (دنباله…)
3, ژوئن, 2009

دو سال پیش بود، شاید. رفته بودیم دیدن یکی از مسئولان انتشارات “سوره ی مهر”. دوستانم می خواستند مصاحبه ای با او بگیرند. در میان صحبت هایش اشاره کرد به عکسی از امام خمینی که پشت سرش بود. گفت: “این عکس برای شما یک عکس از زمان جوانی امام است. از نظر شما این تنها یک عکس خوب از جوانی امام است. اما برای ما در جوانی، این عکس ِ امام نبود. تصویر ذهنی ما بود از یک پیامبر؛ تصویر یک قدّیس.” تنها عکسی بود که از امام در اتاقش داشت.
در این غوغای انتخابات خیلی دلم می خواست کسی بود که با جان و دل برایش تبلیغ کنم، کسی که تمام تعهد سیاسی ام را از آن خود کند. دنبال کسی می گردم که کامل باشد و ناکام می مانم. سیاست، عرصه ی ظهور قدّیسین نیست.
طلوع یک قدیس در سیاست، حادثه ای یگانه بود برای قرن ما. حادثه ای که تا سالهای سال تکرار نخواهد شد. “پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت/ شب مانده بود و جرات فردا شدن نداشت”. بعد از تو هم همینطور!