آگوست 24, 2008

مولای یا مولای

دسته: مناجات – نویسنده: سيدمرتضي هاشمي مدني

عرب ها در موقع طواف قرآن می خوانند. فکر کنم زن های لبنانی هستند اینها که قرآن به دست و در حالی که از رویش می خوانند طواف می کنند : ربنا انک من تدخل النار فقد اخزیته و ما للظالمین من انصار (آل عمران /192) .بنگلادشی ها می گویند :” ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و قنا عذاب النار “. البته “ق” در “قنا” را “گ” می گویند. ایرانی ها و اندونزیایی ها کاروانی طواف می کنند. مخصوصاً ایرانی ها که یکی در جلو می خواند و باقی تکرار می کنند : مولای یا مولای ، انت الباقی و انا الفانی و هل یرحم الفانی الا الباقی ، مولای یا مولای … !
طواف که می کنم از کنار همه شان رد می شوم. هر چند قدم با یکی شانم. صدای هر کدام که غالب شد با او تکرار می کنم :مولای یا مولای … من تدخل النار فقد اخزیته و ما للظالمین من انصار …فگنا عذاب النار … مولای یا مولای …!

آگوست 8, 2008

ترجمان الاشواق

دسته: دسته‌بندی نشده – نویسنده: سيدمرتضي هاشمي مدني

این وبلاگ از امروز 18 مرداد 1387 به مدت دو هفته به روز نخواهد شد. صاحب این وبلاگ در طول این مدت در سفر خواهد بود.
صاحب این وبلاگ نمی داند بین الحرمین مدینه هم مانند بین الحرمین کربلا است ، که شب و روزش را دوست بداری و پیر و جوانش را ؟ یعنی مثل کربلا است که حتی دست فروش هایش را فرشته ببینی و بخواهی تمام اجناسشان را بخری تا تنها لبخند بزنند؟ آنجا هم جایی است که –مثل کربلا – صدای موسیقی حیات را می شنوی؟ صاحب این وبلاگ نمی داند هنوز در بقیع بوی فاطمه (ع) می آید؟ آنجا هم حتی سلفی ها را- که مثل دست فروش ها در بین الحرمین می ایستند- دوست خواهم داشت؟
رکن عراقی گوشه ی شمالی کعبه است که قبله ی اهل عراق است. رکن حجر الاسود هم گوشه ی شرقی کعبه است که طواف از آنجا آغاز می شود. هر چه حساب می کنم به این نتیجه می رسم که قبله ی ما در تمام عمر جایی بین این دو رکن بوده است. پس یادم باشد نمازی به سمت رکن یمانی بخوانم ،نمازی هم به سمت رکن شامی. باید به دنبال آن محل خالی خشت بر دیوار کعبه در میان رکن یمانی و شامی هم بگردم. شاید پیدایش کنم.
این همه نیست اِلا “رحمة من ربک ان فضله کان علیک کبیرا” ﴿سورۀ مبارکۀ اسراء-87﴾

آگوست 3, 2008

طاقت ابهام

دسته: مطالعات اجتماعی /مطالعات فرهنگی – نویسنده: سيدمرتضي هاشمي مدني

دکتر احمدنیا از من و هادی خواستند که به سوال یک دانشجو که به ایشان ای.میل زده بودند ،جواب بدهیم. مثل اینکه ایشان دانشجوی شیمی هستند و دارند به تغییر رشته و ادامۀ تحصیل در علوم انسانی فکر می کنند و سوالشان این است که : جامعه شناسی “دقیقا” راجع به چیست؟
جامعه شناسی حیطه ای است راجع به بسیاری از آنچه که مربوط به انسان و اجتماع است. کافی است به سایت دپارتمان های دانشگاه های مطرح دنیا بروید (مثلا دانشگاه نیویورک را پیشنهاد می دهم) و نگاهی به تخصص های اساتید بیاندازید. خواهید دید که حیطۀ مطالعۀ جامعه شناسی آنقدر وسیع است که گاه فکر می کنیم هیچ محدودۀ مشخصی ندارد- که همینطور هم هست.
مثلاً در جامعه شناسی حوزه ای هست به نام جامعه شناسی سیاسی. به نظر می رسد که همه می دانیم که این حوزه به چه می پردازد. اما در واقع آنچه ما در ابتدا فکر می کنیم ،با واقعیت تفاوت بسیاری دارد. جامعه شناسی سیاسی به نهاد های سیاسی مانند دولت و احزاب و صنوف و مانند آنها می پردازد. اما از سویی دیگر به جنبش های اجتماعی که در بطن جامعه جریان دارند و می خواهند تغییراتی ایجاد کنند نیز توجه دارد. جامعه شناسی سیاسی به تاریخ روابط سیاسی هم می پردازد. شکل گیری صور متفاوت حکومت ها و تأثیر آنها بر جامعه و تأثیر جوامع بر آنها و بسیاری چیز های دیگر هم محل مطالعۀ جامعه شناسی سیاسی است.
یا مثال دیگری می زنم ؛ حوزۀ مطالعاتی من “جامعه شناسی معرفت” است. این حوزۀ نسبتاً جدید التاسیس ،وسعت بی نظیری دارد که در بین خود جامعه شناسان هم زبانزد است. ایدۀ بنیانی این حوزه این است که هر اندیشه ای در بستر خاص اجتماعی رشد می کند. مثلاً می توان پرسید چرا فلسفه در یونان باستان ظهور کرد و نه در جای دیگر؟ این رشته بنا به مقتضیاتش هم مرتبط با فلسفه –مخصوصاً فلسفۀ علم است- و هم گاه با دیگر حوزه های جامعه شناسی. مثلاً سوال دیگری که ممکن است در این حوزه پرسیده شود این است که نازیسم در اروپا چگونه رشد کرد؟ نازیسم فرای یک حزب در آلمان هیتلری ،یک نوع ایدئولوژی سیاسی هم بود. بنا بر این ،سوال ما می تواند در هر دو حوزۀ جامعه شناسی معرفت و جامعه شناسی سیاسی مورد بررسی قرار گیرد.
همین مسأله را در مورد تمام حوزه های جامعه شناسی در نظر بگیرید. از جامعه شناسی خانواده ،تا روانشناسی اجتماعی ، از جامعه شناسی دین تا جامعه شناسی هنر و مانند این. می بینید که جامعه شناسی چه موضوعات و سوالات گسترده ای را پوشش داده و به چه میزان مرزهای مبهمی با دیگر رشته ها دارد. پس در نهایت باید گفت جامعه شناسی -در میان علوم انسانی- یکی از آن رشته های گستردۀ مطالعاتی است که به موضوعات انسانی -اجتماعی از زوایای متفاوت و متکثر می پردازد. نمی توان گفت که “دقیقاً” به چه چیز می پردازد. در تعیین موضوع برای جامعه شناسی نمی توان به “دقت” سخن گفت. بهترین راه برای اینکه ببینم جامعه شناسی چیست ،این است که وارد جامعه شناسی شویم. برای نقطۀ شروع شاید کتاب “جامعه شناسی” اثر آنتونی گیدنز یا کتاب “اندیشه های بنیادی در جامعه شناسی” اثر پیتر کیویستو (هر دو از نشر نی) مفید باشد.
گذشته از این ،به نظر می رسد یکی از مشکلات دانشجویانی که از رشته های فنی وارد علوم انسانی می شود این است که چندان با منطق علوم انسانی آشنا نیستند. منظورم این است که در این علوم به دنبال همان “قطعیت” و “دقتی” هستند که در رشته های فنی موجود بود. در حالی که در علوم انسانی ،”عدم قطعیت” ،خود، یک فضیلت است. همه چیز در اینجا مبهم است. امر مورد بررسی؛ انسان ها و افکار و اعمال اویند. پس باید گفت ما با مسائلی مواجهیم که به اندازۀ خود انسان پیچیده ،مبهم و تو در تو هستند. به جرأت می توان گفت که ما هنوز نمی دانیم که جامعه شناسی چیست؟ یا چه باید باشد؟ بلکه تنها حدود مبهمی از این حیطه را می شناسیم. بحث دربارۀ این که جامعه شناسی چیست؟ هنوز یکی از مباحث اصلی در این رشته است و هر دانشمندی خود تلقی جدیدی از این حیطه ارائه می دهد. تصور هم نمی شود که در آینده جامعه شناسان به وفاقی بر سر این تعریف برسند.

پیشنهاد من این است که اگر کسی می خواهد وارد رشته های علوم انسانی و علوم اجتماعی شود ،ابتداً و پیش از تعیین تکلیف در مورد رشتۀ مورد علاقه اش این را در نظر بگیرد که وارد فضایی پر از سوال و پر از ابهام می شود. پس “کسی که طاقت ابهام را ندارد در این وادی پای نگذارد!”

_________________________

مرتبط در کلمه : “ابهام“ ، “چگونه جامعه شناس شویم؟” و “خاص بودگی فرهنگ” !

جولای 28, 2008

بیوتن

دسته: کتاب – نویسنده: سيدمرتضي هاشمي مدني

                                                 بیوتن

تنها رمانی بود که پنج روزه خواندمش. رفته بودم سفر زیارتی و چون می دانستم بازگشتنی ،کلی کار سرم خراب می شود ،از پایان نامه تا مشق های ترم گذشته و مقدمات سفری دیگر و …، این شد که پنج روزه خواندمش.
رمان جدید رضا امیرخانی ،”بیوتن” ، رمان حرفه ای تری است از کارهای قبلی. خواندنش لذت داشت. گرچه بعضی اوقات کاربرد ناشیانۀ افکار و اصطلاحات “فردیدی” (و شبه هایدگری!) اذیت می کرد. اما من روح پیام داستان را فرای این صورت ها پسندیدم. یک جا نوشتم ؛ “داستان غربت همیشگی کسی که مانند ما در این شهرهای گچ و سیمان گیر کرده و آسمان کوچه هایش به بهانه ی عصر ارتباطات سیم کشی شده. پس درمیان سیمان و گچ، حتی کوچه اش آسمان ندارد.” غریب بیوتن (یا بی وطن) میان سیمان ها و انسان های سیمان شده اسیر است.
سیر حوادث داستان ،احتمالاً ، وامدار “بیگانۀ” کامو است. هم بیگانه بودن قهرمان و شخصیت پردازی “ارمیا” شبیه “مورسو” است و هم سیر حوادث داستان و بلایی که ساختار های این جامعه بر سر او می آورند.
با وجود این شباهت ها ،تفاوت در این است که مورسو بار سنگین بی معنایی را هستی شناسانه درک می کند. یعنی به کسی اعتراضی ندارد. “هستی” را بی معنا می بیند. در واقع عصیان می کند. فریاد می زند از این همه پوچی! در حالی که نگاه ارمیا عارفانه است ،او بی معنایی زندگی را هستی شناسانه نمی بیند. یعنی دیدش به دنیا این نیست ،اتفاقاً زندگی با معنا است. هر چه هست اعتراض به “ما کسبت ایدی الناس” است. در پس ِ اینها معنایی وجود دارد که عمیقاً درونی است.    
گرچه هنوز نمی دانم امیرخانی این را از کجا آورده که “زبان زیر ساخت نحوه ی تفکر است”(*) و چگونه می توان این را با آن پیام عارفانه جمع زد؟ اما باز می توان این ها را به توصیف جالبش از بی رحمی دنیای فرا صنعتی ،فراموش کرد. علی الخصوص موسسه ی تحقیقات مذهبی نیوجرسی که دین را از بیرون، مانند یک پدیده ی اجتماعی مطالعه می کند و تنها در این بین به دنبال منفعت است.
بی بنیادی قیل و قال های مدرن را خوب نشان داده ،قیل و قال های علم ِ همه چیز دان ،انسان های با اطلاعات عمومی زیاد و فضاهایی که تنها می خواهند مدتی تو را سرگرم کنند تا گذر این زمان پوچ را نفهمی. نهاد های امروزین مانند مردمانش، مانند معماریش ،مانند هنرش ،مانند ادبیاتش و مانند، خصوصا،ً فلسفه اش سرشار از بی معنایی است. پشت این همه هم “هیچ” است. هیچ! کسی هست که بار سنگین کلمه ی “هیچ” را بر دوش بکشد؟ یا فریاد بزند :  ما غرّک بِربِک الکریم ؟
___________________________
* یکی از جملات بیانگر این مضمون در صفحۀ 126 : “[…] البته همین هم تغییرات زبانی ارمیا در این مدت را می رساند و تغییر زیر ساخت های زبانی اش و به تبع آن تغییر در نحوۀ تفکر … .” / سوال من این است اگر اینگونه است ،پس چرا در آخر رمان می فهمیم که نحوۀ تفکر او عوض نشده بود؟

جولای 13, 2008

روایت چهارم وصال

دسته: فلسفه و عرفان – نویسنده: سيدمرتضي هاشمي مدني


رأیت ربی بعین قلبی / فقلت من انت ، قال انت (1)


شماره ی آخر هزار تو ، با موضوع خدا منتشر شده است. در این شماره امیرپویان هم سهمی دارد. مطلب او با عنوان “ایمان ها : عقل و تجربه” را بخوانید.
در این مطلب او به سه روایت از نحوه ی ارتباط آدمی با خدا پرداخته. یعنی به روایت اشعریون و معتزله (یا اهل تسنن) ،روایت کرکگاردی و روایت ویتگنشتاینی . روایت اول به بنیانی بودن استدلال در پذیرش خدا معتقد است، روایت دوم اصولا ایمان را جهشی بی پروا و فردی می داند که از عقل و اخلاق در می گذرد و روایت سوم  که پیچیده ترین آنهاست ،استدلال برای خدا را ناممکن و بیهوده می داند. چون دسترسی به حقیقت را فردی می داند. فرای سبک زندگی ها چیزی وجود ندارد که انسانی آن را بشناسد (پس چه فرقی می کند که باشد یا نباشد؟!).
 اما می خواهم به رویکرد چهارمی اشاره کنم که ظاهراً رویکرد غالب در حکمت اسلامی است.مارتین لینگز در کتاب “عرفان اسلامی چیست؟” اشاره می کند که “یکی از اصلی ترین تعالیم قرآن این است که اشیاء این جهان را واقعیات مستقل نشمارید.” (2) زیرا آنها از لحاظ وجودی وابسته به حقیقتی هستند که ورای آنهاست. مانند کوهی که تصویرش در آب افتاده. ما کوه را نمی بینیم. اما در آب دریاچه- اگر زلال باشد- می توان تصویر کوه را دید.
در همین کتاب او نمادی را معرفی می کند که برای ما آشناست؛ خاتم سلیمان(3). در تعریف این رمز جهانی او می گوید که رأس مثلث بالایی ،معرف تجربه ی بی واسطه ی آن حقیقت معنوی است. مانند اینکه کسی بتواند از آن کوه حقیقی بالا برود. رأس مثلث پایینی به چشیدن به معنای ظاهری اشاره خواهد کرد،که مانند دیدن کوه در آب زلال دریاچه است. آن دو قاعده که از دو سوی در هم فرو رفته اند نیز، معرف معرفت ذهنی هستند ،که به طور “غیر مستقیم” به حقیقت می پردازند. در مثال بالای ما می توان این را به حکایت کردن داستان کوه و دریاچه برای دیگران تشبیه کرد. گویی که تنور اشتباق را در آنها بدمند تا در جستجوی زلال کردن آب بر آیند.
حکمای اسلامی تعقل (Intellect) را از استدلال پردازی (Reason) جدا می دانند. تعقل همان است که “از طریق نوعی شهود مقدم بر تجربه و بی واسطه از حقیقت” به دست می آید (4). اما استدلال به چه کار آید؟ پاسخ همان است که در شرح نماد خاتم سلیمان آمد؛ استدلال می تواند محرک تعقل باشد، اما علت آن نیست. استدلال ابتدای راه است. تلاشی برای فهم غیر مستقیم  “بقدر الطاقه البشریه”.

پس در این دید ، اصالت با همان قلب است اما گونه ای استدلال پردازی بشری در پرتو نور معرفت حضوری نیز مورد توجه خواهد بود. گرچه ،در هر حال ، در نقطه ی پایان این قلب و ایمان است که عمل می کند.

 __________________________________

1.شعری از حلاج (ر.ل.ف)

2.مارتین لینگز ،عرفان اسلامی چیست؟ ،ترجمه ی فروزان راسخی ،تهران : دفتر پژوهش و نشر سهروردی ، 1383 ، ص 93

3.نماد خاتم سلیمان یا همان ستاره ی داوود.
 4. سید حسین نصر ، معرفت و معنویت ، ترجمه ی انشاالله رحمتی ، تهران: دفتر پژوهش و نشر سهروردی ،1385 ، ص 299. 

جولای 9, 2008

لینکستان : کاربران اینترنت در جستجوی مردانی از جنس فردا !

دسته: لینکستان – نویسنده: سيدمرتضي هاشمي مدني

در این لینکستان ابتدا تحلیل سیاسی کوتاه اما جالبی از محمد رضا زائری را می خوانید. بعد از آن متنی از سید حسین نصر با عنوان ایستادن در پیشگاه خداوند را خواهید دید. به تازگی و به مناسبت ساگرد ترور های تیر ماه  سال 1360 دکتر کچویان تحلیلی جامعه شناختی از این ترور ها  ارائه کرده است که خواندنی است. وبلاگ جام جم فلسفه – که الان در دست بهسازی هم هست – به اخبار و مقالات انلاین فلسفی اختصاص دارد که به علاقه مندان این حوزه پیشنهاد می کنم حتما به آن سر بزنند. در آخر هم شعری از امید مهدی نژاد با عنوان کلیدواژه را خواهید خواند.

ژوئن 30, 2008

تمثیل

دسته: حواشی دانشگاه – نویسنده: سيدمرتضي هاشمي مدني

                                                           Burawoy 
در جواب سوال یکی از اساتید ،لیوان پلاستیکی روی میز را با دست راستش بلند کرد و گفت : “بدترین کار این است که دانشجو را مثل این لیوان در نظر بگیرید که خالی است و …” با آن یکی دستش پارچ را برداشت و لیوان را پر آب کرد. ادامه داد” و… تصور کنید که شما دارید معجون طلایی دانش را سرازیر ذهن او می کنید. باید به دیدگاه و تجربیات دانشجو احترام بگذارید. با او دیالوگ کنید.” سعی کنید به او بیاموزید که چگونه تصورات خامش را به صورت روشمند در قالبی سازمان یافته  ارائه کند. بدترین کار این است که خود را واجد علم و او را جویای آن بدانید.این لحظۀ کوتاهی از روزی بود که صرف دو سخنرانی مایکل بوراوی(Michael Burawoy) کردم که تازگی ها به ایران آمده بود. 
________________
 پ.ن 1:  این جور که به نظر می آید با ایشان اختلاف نظر زیادی دارم ولی نمی دانم چرا با چند تا جملۀ کوتاهش خیلی همدردی کردم. از آنها یکی همین جملۀ بالا!
پ.ن2 : چون موبایل ندارم ،موبایل دکتر احمدنیا را قرض گرفتم و چند تا عکس از سخنرانی گرفتم.متشکر از ایشان که عکس ها را فرستادند.

ژوئن 11, 2008

کار جامعه شناس - کار فیلسوف

آنهایی که پایان نامه گرفته اند می دانند که انتخاب موضوع چه دردسری است. من برای پایان نامه ام ، مدت زیادی بر سر موضوع شک داشتم. بیش از ده طرح نوشتم. بر روی هر کدام کلی فکر کردم. برای هر کدام نیاز به مطالعه هم داشتم. حدود سه ماه با این وضع گذشت تا اینکه به این نتیجه رسیدم که موضوعی مربوط به “رابطۀ فلسفه و جامعه شناسی” را بررسی کنم. می خواستم در این کار تمرکزم بر آراء پیتر وینچ باشد. با خوشحالی طرحم را نوشتم. از مدتها پیش با یکی از اساتید خوبم و تعدادی از دانشجویان از دانشگاه های مختلف کتاب “ایدۀ علم اجتماعی” (اثر مهم وینچ) را می خواندم، اما الان فرصتی بود تا مروری دقیق تر بر آن بیاندازم. از اینکه مطمئن شده بودم به یک موضوع علاقه دارم و می خواهم چند ماه از زندگی ام را صرف مطالعه بر سر آن بکنم خوشحال بودم. حتی مقاله ای هم نوشتم که در واقع خلاصۀ مقدمۀ پایان نامه بود.خلاصه ، وقتی طرح را برای تأیید به گروه دادم فکر می کردم استاد راهنمای پیشنهادی ام – که از خارج دانشگاه بود – رد شود اما اصلاً به ذهنم نمی رسید که اصل موضوع هم رد شود. وقتی دکتر انتظاری- رئیس تحصیلات تکمیلی گروه جامعه شناسی دانشکده مان – گفت که موضوع هم رد شده، شوکه شدم. در واقع خنده ام گرفت. آخر دو سال قبلش یکی از دانشجویانِ همین گرایش، موضوعی فلسفی تر از این را در مورد وینچ برداشته بود. گفتند دلیل اصلی این است که موضوعت فلسفی بود ،نه جامعه شناختی.
 اوایلی که وارد جامعه شناسی شده بودم فکر می کردم که مشکل گروه های جامعه شناسی دانشگاه های ما این است که اساتید، فلسفه نمی دانند و نمی خوانند. یعنی فلسفه را به رسمیت نمی شناسند و این با توجه به وابستگی فلسفه و جامعه شناسی مشکل ساز می شود. اما در دو سال اخیر با آشنایی بیشتری که با اساتید پیدا کردم ،فهمیدم که مشکل اصلی نخواندن فلسفه نیست- که دیدم بسیاری از اساتید ما اطلاعات خوب فلسفی داشتند. مشکل این است که جایگاه فلسفه را تقلیل می دهند. دید این است که جامعه شناسی  به عنوان رشته ای پژوهشی با بسیاری از حوزه ها در ارتباط است. از جمله با اقتصاد ،روان شناسی ،علوم سیاسی و “فلسفه”. یعنی در اینجا فلسفه هیچ وجه ممیزی ندارد. کار جامعه شناس و فیلسوف کاملاً از هم مجزاست و رابطه شان مانند رابطۀ جامعه شناسی با دیگر رشته های پیرامونی است.
یکی از مهم ترین کارهایی که وینچ می خواهد در کتابش انجام دهد همین است که این تصور را به چالش بکشد و بگوید که “بخشی از کار جامعه شناس ،کاری فلسفی است.” پس جامعه شناسی ،مانند علوم طبیعی ،از “دستان مرگ آور فلسفه (!)” رها نشده است.
حتی شاید برای توجه دادن به این مطلب در اینجا نیازی به استدلالات پیچیدۀ فلسفی هم نباشد ،کافی است که به تاریخ جامعه شناسی توجه کنیم. من از اساتیدم پرسیدم که چرا مارکس که رسماً فیلسوف بود ، جزو تاریخ جامعه شناسی  محسوب می شود؟ زیمل چطور؟ مگر بخش بسیاری از کار های وبر شأن فلسفی ندارد؟ چرا اینقدر عقب برویم ،هابرماس ،اصلاً، کتابی دارد که در آن کار تجربی کرده باشد؟ در حالی که عضو گروه جامعه شناسی است. اساتیدم جوابی نداشتند ،جز اینکه ؛”تو هم هابرماس شدی ،هر کار خواستی بکن!”

این که دانشگاه های ما نتوانند نیرو هایی را تربیت کنند که در سطح نظری تحقیق کنند مانع بزرگی است بر سر راه شکل گیری اندیشه و خلاقیت. اگر به دانشجو نیاموزند که در سطح نظری کار کند و بیاموزند که “اصالت” با کار تجربی است، نتیجه همین خواهد شد که دانشگاه های ما محل تکثیر “محققان درجه دوم” خواهد بود. محل تربیت کسانی که تنها بلدند در سطح عملی، دیدگاه های نظری “دیگران” را بررسی کنند. نه اینکه خود خلاقیت داشته باشند و نه اینکه  کسانی شوند که به “طرح های دیگر” فکر کنند.

می 30, 2008

تضاد تراژیک اسطوره

دسته: آدم ها, یادداشت های شخصی – نویسنده: سيدمرتضي هاشمي مدني

                                                                                                    شریعتی 2                            
علی شریعتی برای من اسطوره ای تراژیک است. تراژدی یعنی ،غم . یعنی شکست قهرمان اما با سربلندی. یعنی نگاه پرتجربه اما بی حاصل پیرمرد به گذشته . شریعتی را به صداقتش دوست دارم. صداقت بی انتهای شریعتی حتی قدرت نقدش را از من می گیرد. با اینکه به دیدگاه منتقدان روشنفکری دینی نزدیک تر هستم ،اما واقعاً از نواحتن شریعتی به تیغ نقد گریزانم. آن روی دیگر سکه این است که هالۀ نوستالوژیک سیمایش نمی گذارد ،حتی منتقدانه به او نگاه کنم.  نوستالوژی یعنی غم غربت. غم تنهایی . غم از دست دادن سادگی. تراژدی یعنی بی رحمی تقدیر. یعنی سرنوشتی که به صورتی پارادوکسیکال هم ما سازنده اش هستیم و هم قربانی اش.
 تراژدی همین داستان “روز سوم” است که چند روز پیش تلویزیون پخش کرد. چیزی را می خواهی اما به آن نمی رسی ،چیزی را نمی خواهی اما آن می شود. بگذارید کمی دربارۀ داستان “روز سوم” سخن بگویم تا بعد برگردیم به داستان شریعتی ؛ روز سوم داستان زندگی که نه ، مرگ چند نفر است. داستان مرگ چند داستان. افرادی که خاک آلود و خون آلوده زندگی می کنند. فیلم “کفاره” را اگر ندیده اید حتماً ببینید. آنجا هم عرصۀ روایت داستان ،جنگ است. ویژگی موقعیت داستانی جنگی این است که زندگی را عریان می کند. جنگ –به نظر من- توانایی عجیبی دارد که هویت واقعی انسان ها را نمایان کند. چون واقعیت در آنجا پررنگ است. به زبان دیگری بگویم ؛زندگی ما از عناصری تشکیل شده. یکی از این عناصر که همیشه همراه آن است و چه بسا رویۀ دیگر آن، مرگ است. یکی هم هویت است. همینطور عشق . اما عنصر مهم “روزمرگی” است. روزمرگی همۀ آن ها را می پوشاند. نمی گذارد ما مرگ را ببینیم. هویت را درک کنیم. یا عشق را ارج نهیم. جنگ ،روزمره نیست. خاصیتی دارد که روزمرگی را می درد. سوت هر خمپاره و صدای ترکیدن بمب علاوه بر تخریب فیزیکی توانایی عجیبی در تخریب روزمرگی دارد. جنگ همان “موقعیت مرزی” در اندیشۀ اگزیستانس هایی مانند کرکگاراست. واقعیت های زندگی ما در جنگ عریان می شوند. اینجاست که مرد و نامرد ،عشق و شبه عشق و… نشان داده می شود.
نوستالوژی ،نه یکی از واقعیت های زندگی انسانی که “منطق” آن است. زاییده شدن انسان در این دنیای خاکی خود زائیده شدن نوستالوژی است.
مردان و زن فیلم “روز سوم” درگیر مثلث عشق ،غیرت و مرگ هستند. همه می خواهند آنچه را که دارند حفظ کنند و به هدف برسند ، اما … اما حالتی متصور نیست که همه به خواستۀ خود برسند. مهره ها را نمی توان گونه چید که همه چیز درست شود و لاجرم باید عده ای حذف شوند و … و  کاش می دانستم که کیست که منطق این بازی بدون برد را تعیین می کند؟
برگردیم به داستان شریعتی. شریعتی برای من بازیگر این زندگی واقعی است که حیاتش نمایانگر نوستالوژی اسارت انسان است. اسارت انسان در این دنیای خاکی. یا به قول خودش در این “چهار زندان” (یعنی چهار زندان ِ طبیعت ،تاریخ ،جامعه و خود).  

می 21, 2008

کتاب “ساخت اجتماعی واقعیت”

دسته: مطالعات اجتماعی /مطالعات فرهنگی, کتاب – نویسنده: سيدمرتضي هاشمي مدني

      برگر

می توانید خلاصه ای از کتاب “ساخت اجتماعی واقعیت” اثر پیتر برگر و توماس لاکمن را در صفحۀ “خلاصۀ کتاب” دانلود کنید. من و دوستم (حمید) این کتاب را خلاصه کرده ایم. در واقع این یک خلاصۀ متعهد به متن است. تمام جملات از کتاب نقل شده مگر جملاتی که در کروشه آمده است. چند نکته در مورد متن کتاب و ترجمۀ آن به ذهنم می رسد که اشاره می کنم :
برگر و لاکمن در این اثر پیوند مهم و دقیقی از سطوح خرد و کلان را ارئه می دهند. این تلفیق تنها در شعار و ادعا نیست بلکه مکانیسم دقیقی را برایش در نظر می گیرند. این نکتۀ برجسته ای در ارزیابی این اثر است. نقطۀ قوت دیگر این اثر در این است که برای تحلیل جامعه به شناخت روزمره، در مقابل “نظریۀ ناب” ، اولویت می دهد. این اقدامی انقلابی است که پیشتر توسط بنیان گذاران حوزۀ مطالعات فرهنگی و اصحاب مکتب بیرمنگام در حال شکل گیری بود؛ توجه به امور پست در مقابل امور والا.
نکتۀ دیگر این است که آنها تنها به این اکتفا نکرده اند که بگویند امور و شرایط زیستی نیز در شکل گیری واقعیت اجتماعی تاثیر داشته است. بلکه سهم امر اجتماعی و امر زیستی را نیز مشخص کرده اند. در واقع آنها شرایط زیستی را ظرفیت ساز و محدود کننده ،برای روبنای اجتماعی می دانند. در اینجا، کار آنها تا حد زیادی به نظرات ادوارد ویلسون در مورد سهم زیست شناسی نزدیک می شوند. او نیز ژن ها را عاملی در جهت شکل دهی به ظرفیت های اجتماعی و تربیتی می داند.
 در مورد ترجمۀ فاسی اثر هم باید بگویم ؛ معادل یابی های مجیدی (مترجم کتاب) گاهی اوقات دردسر ساز است. او تقریباً برای تمام اصطلاحات مشهور و پر کاربرد جامعه شناسی ،معادل هایی دیگر آورده است (به عنوان مثال : سازواره برای Organism  ،برهمکنش برای Interaction و یا پرورش اجتماعی برای Socialization). با اینکه ترجمه های خوب او از آثار دشواری چون این کتاب و کتاب مانهایم ،نشان از قدرت او در ترجمه دارند ،اما به نظر می آید تا این حد شورش بر علیه ترجمۀ اصطلاحات جاافتادۀ جامعه شناسی باعث زحمت خواننده خواهد شد.