8, مارس, 2010
دربارهی به رنگ ارغوان (2)
اول: میدانید تا به حال چند بار عکس حاتمیکیا روی جلد مجلات پر مخاطبی مثل “شهروند امروز” یا “ایران دخت” آمده؟ مطمئناً او یکی از کارگردانهایی است که در این زمینه رکورددار است. چرا عکس استادی مثل مهرجویی یا کیارستمی همیشه روی جلد نمیآید؟ از سوی دیگر چرا تقریباً هر بار که او فیلمی ساخته است، برندهی حداقل بخش مخاطب جشنوارهی فجر شده است؟ چرا معمولاً فیلمهایش گیشهی خوبی دارند؟
جواب سوال بخش اول از نظر من این است؛ چون او بنیاناً با جامعه در ارتباط است. مسائل او مسائل مورد ابتلای جامعه است. حرف او حرف تودهی جامعه است. سخن او را ما میفهمیم، چون سخن ماست. وقتی میگویم “سخن ما”، نه اینکه یعنی درد دل ماست، نه! ممکن است درد دل ما باشد، اما ممکن هم هست که نقلقولهای فیلمنامههای او جملات ناخواندهی پس و پشت ذهن ما باشند. جایی در ناخودآگاه ذهن هر کدام از ما، جملاتی زندگی میکنند. هنرمند آن جملات را میخواند.
حاتمیکیا در مصاحبهای با آخرین شمارهی ایران دخت میگوید: «اگه آژانس شیشهای تکیهاش روی واژهای به اسم “مصلحت” بود، توی ارغوان واژهی “امنیت” برام پررنگ شد.» این سیر تطور برای من کاملاً آشناست. با تمام گوشت و پوستم این را چشیدهام و میچشم؛ جنگ، مصلحت، اصلاح، امنیت و اخلاق! اینها فقط مضامین و کلیدواژههای فیلمهای حاتمیکیا نیستند. اینها کلیدواژههای زندگی بیست و پنج سالهی مناند. او میگوید: “همیشه گفتهام؛ من فیلمساز واکنشیام؛ مثل جیوه تو دماسنج. بسط و قبض من با احوالات اطرافم نسبتی صریح داره.” برخی دیگر از کارگردانها با اینکه هنرمندان بزرگی هستند، اما کارگردان واکنشی نیستند. با جامعهشان آن طور متصل و پیوسته نیستند که حاتمیکیا.
دوم: روز به روز بیشتر به این نتیجه میرسم که حاتمیکیا ناخواسته –واقعاً ناخواسته- آیینهای است در برابر جامعهی ما. نمیگویم که او وجدان بیدار جامعهی ماست و -از این بیشتر- نمیخواهم نظرم به صورت یک شیفتگی خام، برای شما جلوه کند. اما فکر میکنم میتوان به حس بینایی او اعتماد کرد. یک جوری انگار توان و قدرت ویژهای دارد که میتواند به خوبی به ما نشان بدهد که کجا ایستادهایم. تناقضهایش و دردهایش، تا حد زیادی، دردها و تناقضهای ماست. شاید مثل داستانهای پیامبران است، که نیروهای خارق العاده و اسرار آمیزی داشتند و خبرهایی میدادند که صادق بود. هنرمندان، شاید، شبیهترین انسانها به پیامبراناند.
باز در همان مصاحبه، حاتمیکیا میگوید: “این همون چیزیه که من لحظهی گرفتن سیمرغ گفتم؛ اگه تحقیرمون کنید، مطمئن باشید نسلی با ما بزرگ میشه که شیرهی تحقیر لابهلای فریمها بهش تزریق میشه. کاش میدونستید این چه بلای بزرگیه!” شاید جامعهی ما جامعهای است که پیامبران را تحقیر میکند. جامعهای که نخبگان برایش هیچ هستند و اخلاق برایش کمی آنسوتر از هیچ است.
آن قدرت اسرار آمیز در وجود هنرمندی مانند حاتمیکیا، در دو جنبه عمل میکند، اول محتوای سخن و پیشبینیهای اوست. مثلاً خطری را برای جامعهی ما در “ارتفاع پست” و همین “به رنگ ارغوان” پیش بینی میکند که –حداقل از نظر من- با شباهت زیادی چند سال بعدش بر سر جامعهی ما میآید. جنبهی دوم فرم رفتار و سخن گفتن اوست. تناقضها و سبکهایی که انتخاب میکند اتفاقی نیست. گویی انتخاب همهی ما همین است. یعنی الگوی کنشاش، الگوی کنش جامعهی ماست.
مثلاً یکی از تناقضهای او “جهشهای عجیب در آثارش” است. به این نقل قول از حسین معززینیا توجه کنید:
«خیلی از فیلمسازان ما کارنامهی به شدت پرنوسان و آشفتهای دارند که در یک ارزیابی تاریخی، به سختی میتوان نقاط مشترکی در میان آثارشان پیدا کرد. انگار خودشان هم هیچوقت درست نفهمیدهاند از سینما چه میخواهند و به چه مضمونها و چه نوع ساختار و روایتی علاقه دارند. شدت تغییر احوال و مسیر عوض کردنهایشان بیش از آن است که قابل درک باشد. اگر فقط با نمونهای مثل محسن مخملباف طرف بودیم که از “توبهی نصوح” به فریاد مورچهها” رسیده ، میتوانستیم بگوییم این یک نمونهی خاص است و قرار نیست با دیگران مقایسه شود. مخملباف را در نظر نمیگیریم، چون نمونهی منحصر بفردیست، اما مثلن چرا باید از “نقطه ضعف” به “رازها” رسید؟ منطقیست؟ این دو فیلم چه ربطی به هم دارند؟ کسی که “دیدهبان” میسازد باید “دعوت” هم بسازد؟ سازندهی “اتوبوس” باید “دمرل” بسازد؟ از” تعقیب سایه ها” چهطور میشود به” دوستان” و بعد به “کولی” رسید؟ از “عروس” باید به “گاوخونی” رسید؟ [...] باهم ارتباط تماتیک دارند؟ رسیدن از “سناتور” به “خانهی خلوت” و بعدن به “بانوی کوچک” و “راننده تاکسی” منطقیست؟ [...] بر سر بد یا خوب بودن فیلمها باهم جدل نکنیم، بلکه دنبال پاسخ این پرسش بگردیم که چرا چنین تغییر مسیرهای عجیب و غریبی در کارنامهی سینماگران ما دیده میشود؟»
واقعاً کسی که “مهاجر” و “آژانس” را میسازد، باید به “دعوت” و “حلقهی سبز” برسد؟ این روند طبیعی است؟ او در مصاحبهی اخیرش در جواب این سوال میگوید که :”آقایان و خانمها، من خودم مسیر خودم هستم. حالا چه خوشتون بیاد یا بدتون بیاد”. این درست است. حاتمیکیا “خود”ش است. اما “خودِ” حاتمیکیا در یک جامعه درست میشود و آن جامعه، جامعهی “ما” است. نه تنها ما حق داریم که باید در این زمینه تأمل کنیم. بر سر این تأمل کنیم که حاتمیکیای ما چرا این مسیر را طی میکند؟
با توجه به مطالبی که در بالا گفتم، فکر میکنم برای فهم جامعهمان باید بیشتر به این دماسنجها اعتنا کنیم. همینطور بالعکس، برای فهم رفتار و تناقضات کار او باید جامعهمان را خوبتر بشناسیم. بدترین کار این است که مانند قوم بنی اسرائیل این پیامبران را سر ببریم. آنوقت سالها در صحرای سینا سرگردان میمانیم.
مرتبط در کلمه: گوشت قربونی
2, مارس, 2010
دربارهی به رنگ ارغوان 
در یکی از نقدها به فیلم “به رنگ ارغوان”، آمده بود که این فیلم پنج سال پیش یک فیلم پیشرو و خط شکن محسوب میشد اما الان اینطور نیست. با این دید وارد سینما شدم. اما بعد از دیدن فیلم کاملاً نظرم عوض شد. دقیقاً برعکس، من فکر میکنم این فیلم مربوط به امروز و الان جامعهی ماست.
تفسیرم از داستان فیلم این است که گزارشی از مردم معمولی است که بعد از مدتها هنوز دارند تاوان دعوای ایدئولوژیهای رنگارنگ را میدهند. ایدئولوژیهایی که بر خلاف ادعای اولیه نه تنها ربط مستقیمی به سعادت بشر ندارند، بلکه خود مانعی برای سعادت بشری هستند.
آدمهای حاتمیکیا، دنبال شعارهای بزرگ برای تغییر جهان نیستند. قهرمان داستان فیلم “ارتفاع پست” میگوید که تنها دنبال جهانی است که در آن، اوقات روزش اینگونه دسته بندی شوند؛ “هشت ساعت خواب، هشت ساعت کار و هشت ساعت پیش زن و بچه”. ارغوان هم تنها دنبال زندگی ساده و به دور از سیاست است. او پیش از این با از دست دادن پدر و مادرش، طعم ایدئولوژیهای تمامیتخواه را چشیده است.
سه شخصیت محوری در “به رنگ ارغوان”، یکی خود ارغوان است، یکی پدرش و دیگری بهزاد. ارغوان در نقطهی مرکزیِ خطی ایستاده که آن دو دیگر در دو سر طیفش قرار میگیرند. در سیر داستان، پدرش بنابر احساس پدری، و بهزاد بنابر حس انسانی عشق به سمت نقطهی مرکزی کشیده میشوند.
میتوان مضمون اصلی داستان را اینگونه در نظر گرفت که، زمانی در این دنیا، ایدئولوژیهایی به وجود آمدند که دنبال ارائهی طرحهایی برای سعادت بشر بودند. اما آنها تا جایی پیش رفتند که دنیای دستسازشان، حتی برای زندگی معمولی جای امنی نیست. طلسم ایدئولوژیهای تمامیت خواه تنها با یک اکسیر شکسته میشود و آن اکسیر روابط انسانی تعالی بخشی مانند عشق است. این روابط، رمزهایی هستند که سیستمهای ایدئولوژیک نمیتوانند رمزگشاییشان کنند.
ایدئولوژیها نمیتوانند این روابط را درک کنند، اما میتوانند که از آنها سوء استفاده بکنند تا به اهداف خود برسند. جایگاه روابط انسانی کجاست؟ در زندگی روزمره انسانها. میتوان برای به دام انداختن یا کشتن پدر ارغوان، دخترش را طعمه کرد. بهزاد مأمور است که بر زندگی روزمرهی ارغوان نظارت کند، تا ببیند چه زمانی پدر برای دیدن دخترش باز میگردد. اما ورود او به زندگی روزمرهی ارغوان باعث میشود که طلسم درونی ایدئولوژیها برای او خنثی شود. او عاشق میشود و برای تحقق آرمانهای ایدئولوژیک سست میگردد. همان طور که پدر ارغوان هم به عنوان یک ایدئولوژیست تمام عیار پشیمان شده و تازه فهمیده که “هیچ چیز” ارزش از دست دادن ارغوان را نداشت.
به عبارت دیگر، دو فضا و قلمرو وجود دارد. یکی قلمرو فرمانروایی ایدوئولوژیها و یکی قلمرو زندگی روزمرهی انسانی. یک نفر مانند پدر ارغوان از قلمرو اولی فرار میکند تا ساکن قلمرو دومی شود. بهزاد هم در تعقیب او از قلمرو اول وارد قلمرو دوم میشود. اما هر دوی آنها شیفتهی فرشتهی قلمرو دوم میشوند و در ارادهی ایدئولوژیک و ویرانگرشان خلل وارد میشود. فرمانروایان قلمرو ایدئولوژیها از این سستی و خیانت عصبانی میشوند و لشکر کشی خونینی را آغاز میکنند.
در پایان فیلم، دو سر طیف کاملاً به نقطهی مرکزی نزدیک میشوند. در یک موقعیت عجیب، پدر و بهزاد در یک نقطه (در یک قدمی ارغوان) میایستند. آنها به رنگ ارغوان در آمدهاند و ارغوان یعنی زندگی معمولی و انسانی. این درست چیزی است که ایدئولوژیهای تمامیت خواه را دیوانه میکند. پس فرمانروایان قلمرو ایدئولوژیها، با تمام ساز و برگ و تجهیزاتشان آنها را محاصره و جنگ خشونت باری را آغاز می کنند. فکر میکنم همهی ما میدانیم که “ای وسط گوشت قربونی عباس مویه”!
به رنگ ارغوان | کارگردان: ابراهیم حاتمی کیا | نویسنده: ابراهیم حاتمیکیا | بازیگران: حمید فرخنژاد، خزر معصومی و … | محصول بشرا فیلم 1383
22, فوریه, 2010
میخواهم صادقانه احساسم را بگویم. به همه هم قول میدهم که با این سخنم قصد بهرهبرداری سیاسی یا غیر آن را ندارم. تنها صادقانه میخواهم احساسم را در قالب چند حرف و کلمه و جمله بگویم. نمیخواهم منافع کسی یا گروهی را به خطر بیاندازم و نمی خواهم که به نفع کسی یا گروهی هم تبلیغ کنم. امیدوارم این صحبتم را همانجایی قرار بدهید که باید! اگر خواستید بخوانید و بگذرید.
چند هفته پیش کسی آمده بود که آیفون خانهمان را درست کند. یک مقدار گچهای دیوار ریخت. برای همین قالیها را تا زدم تا خاکی نشوند. بعد که داشتم راه میرفتم سوزن منگنهی برچسب قالیشویی پایم را زخم کرد. در یک لحظه درد در تمام پایم پیچید و آمد بالا. تمام بدنم را گرفت. تقریباً می شود گفت که زمین خوردم.
تا اینجایش یک قضیهی معمولی است. اما چیزی که بعدش باعث شد بغض کنم، این بود که در همان لحظهای که پایم تیر کشید، در ثانیهای که داشتم به زمین میافتادم، کاملاً ناخودآگاه، به خودم گفتم: “ببین محسن روحالامینی چه دردی کشیده”! یعنی الان فکر میکنم که با خودم صحبت کردم. اما شاید کس دیگری این را به من الهام کرد. حالا نمیخواهم در این زمینه زیاد فکر بکنم.
بارها با خودم لحظات آخر محسن یا ندا یا امیر را مرور کردهام. حس بدی است، یا شاید حس خوبی است. نمی دانم! اما همینقدر می دانم که احساس گناه میکنم. از زیستن در این جامعه و در این لحظه، احساس شرمساری میکنم. از اینکه نفس میکشم حس بدی دارم. دقیقترش همین است که گفتم؛ احساس گناه میکنم.
این روزها با حروف و کلمات میگذرند؛ حروف و کلمات و مفاهیم بد، حروف و کلمات و مفاهیم خوب! بعد وقتی یک آقایی آمد در تلویزیون و گفت که شرایط کهریزک یک مقدار “سختگیرانه” بوده است. باز هم حس بدی به من دست داد. دیدم که چطور مفاهیم را غسل می دهند؛ “سختگیرانه”! هه! به همین معنا، فکر میکنم من هم دچار همین “سختگیری” شده ام. یک جور شاید “سخت” میگذرد.
پ.ن: … و ببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است، که این روضهی مکشوف لُهوف است (سید حمیدرضا برقعی).
مرتبط در کلمه: یک پایان منصفانه | بغضهای متراکم | Happy End
18, فوریه, 2010
برای اینکه زنده بمانی نیاز داری که بخوری و بخوابی و خانهای داشته باشی. همین کلمهی “نیاز”، کلمهی اصلی است. باید…باید غذا بخوری، باید بخوابی، باید بیمار نشوی، باید نفس بکشی! نیاز داشتن، آمیخته با سرشت انسانی است. باید هر طور که شده از قاعدهی لعنتی هرم مازلو بالاتر بیایی تا به نیاز های جدیتر برسی. نیازهای جدیتری مانند مطالعه کردن، فکر کردن، تخیل را به کار انداختن، رویاپردازی کردن، نوشتن، خلق اثر هنری و مانند اینها.
دو راه برای گریز از زندان قاعدهی هرم مازلو وجود دارد؛ اول این است که مانند افلاطون و ارسطو، در خانوادهای میلیاردر به دنیا بیایی! یا حداقل خودت به سطحی از رفاه برسی که دیگر این نیازها را به فراموشی بسپاری. آن وقت میتوانی با خیال راحت بنشینی و به معنای هستی فکر کنی.
فرصت داری که از پوچی دنیا دلت بگیرد و دو سه روزی جز خدمتکارانت کسی را نبینی. در باغ خانوادگیات قدم بزنی، سیگار برگت را آتش بزنی و افسوس بخوری به حال انسانهایی که در امور روزمره غرق هستند و این حقایق را نمیبینند. در این صورت وقت داری که از سر فرصت بنشینی و روزها وقت صرف خواندن داستایوسکی و کامو یا رسالهی عین القضات و مثنوی کنی.
راه دوم این است که به راحتی همهی این کارها را با گرسنگی انجام بدهی. به حداقلهایی برای زنده ماندن اکتفا کنی اما به محض فرا رفتن از این حداقلها، روحت را آزاد کنی. سیگار بهمن را در خانهی کوچکت در زیرزمینِ یک محلهی فقیرنشین آتش بزنی. غذایت همیشه مقداری برنج و ماست باشد. برای اینکه از بیویتامینی نمیری هم هر چند روزی یک سیب گاز بزنی یا پرتغالی را، اگر گیر آوردی، پوست بکنی. اعظم پولت را صرف خرید کتاب و شارژ اینترنت و اینها کنی و مابقی را بگذاری برای زنده ماندن.
هر دو راه امتیازاتی دارند اما مزیت راه دوم این است که با انتخاب این مسیر وقتی داری از دردهای بشری صحبت میکنی، می فهمی که داری از چه چیزی صحبت میکنی!
مرتبط در کلمه: بهت بودا
8, فوریه, 2010

چند روز پیش آقایی از یک روزنامه تماس گرفت برای سفارش یک یادداشت برای ویژه نامه ی عیدشان. وقتی صحبت مان گل انداخت، پرسیدم: “حالا تخصص شما چیه؟” گفت: “هیچی، کتاب می خونم. زیاد کتاب می خونم!” گفتم: “آها… کتابخوان حرفه ای!”
دیسیپلین و نظم مطالعاتی همیشه برای من مهم بوده. خیلی می گذرد از زمانی که حرفه ای کتاب می خواندم. یعنی خود کتاب خوانی برایم جالب بود، نه اینکه چه کتابی و با چه هدف و نتیجه ای. این دوره مربوط به دوران دبیرستان و اوایل دانشگاه است. پراکنده خوانی ها، در این دوره، شبیه جهانگردی بود. جهانگرد هدف خاصی ندارد. هدف، دیدن جاهای بیشتر و کسب تجربیات یا لذات بیشتر است.
هر کتاب دنیای کشف نشده ای است. هر کتاب مرز جغرافیایی عجیب و ناشناخته ای است. کتاب ها برای جهانگردانِ پراکنده خوان، تونل هایی هستند برای نفوذ به تخیلات “دیگری”. همان “دیگری” ای که هر روز می بینی اش. هر روز در خیابان به تو تنه می زند و رد می شود و تو می دانی در فکری بود که هیچ گاه با تو نخواهد گفت. پراکنده خوانان با شیطنت می خواهند به این سرزمین ناشناخته و باغ مخفیِ ناگفته ها، سرک بکشند. آنها سیاحان باغ مخفی هستند.
اما زمانی که مطالعه ات جهت دار و تخصصی شود، دیگر باغ مخفی نداری. دزدانه به جایی سرک نمی کشی. همه ی سفرهایت با برنامه ریزی است. از دل مطالعاتت فقط تجربه و لذت کسب نمی کنی. سعی می کنی نتایج کتاب خوانی را انباشته کنی و در مقالات و پژوهش هایت به کار ببری.
من بنیاناً به نوع دوم کتاب خوانی تعلق دارم. بی برنامه دست نمی گذارم روی یک کتاب یا یک مقاله. اما باز فکر می کنم اینجا یک چیز را از دست داده ام که گاهی دلم برایش تنگ می شود. آن هم لذت این است که یک دوست صمیمی، یک کتاب را نشانت بدهد و بپرسد: این را خوانده ای؟ و تو بگویی نه! بعد کتاب را برانداز کنی و امانت بگیری و … . قدیم ها “کویر” شریعتی را همینطوری از یک نفر امانت گرفتم. شیرینی آن نوع کتاب خوانی را هنوز هم حس می کنم و این درست همان چیزی است که از دست داده ام.
2, فوریه, 2010
توصیف بسیاری از اندیشمندان اجتماعی از وضعیت ایران معاصر تا حد بسیاری شبیه هم است. نقطه ی عزیمت در این توصیف مشترک این است که تاریخ ایران را نمی توان بر اساس یک روند ممتد بررسی کرد. تغییرات تاریخی در ایران زمین، تدریجی و گام به گام نیست. شاید به یک معنا تاریخ در اینجا مدام می جهد.
همایون کاتوزیان در مجله ی بخارا، مقاله ای نوشته است با عنوان “جامعه ی کوتاه مدت” که خواندنی است. تعبیر “جامعه ی کوتاه مدت” یا “جامعه ی کلنگی” که او به کار می برد، معادل دیگری است برای همین توصیف مشترک و بنیانی از شرایط امروز ما. جامعه ای که در آن کلنگ های افرادش، هر چند وقت یک بار کل بنا را ویران و از نو بازسازی می کنند. همه چیز زود کلنگی می شود. تجربیات، به طور مداوم، انباشته نمی شوند. آرشیوی برای تجربیات تاریخی وجود ندارد. افراد جامعه ی ما به راهی که آمده اند، فکر نمی کنند. حماسه زیاد داریم، اما اندیشه کم! قهرمان بسیار داریم اما حاصل تلاش قهرمانان انباشته نمی شود. قهرمانان ما بر دوش هم نمی ایستند.
باز همین توصیف عده ای را به این فکر انداخته که نکند ما ایرانی ها حافظه ی تاریخی ضعیفی داریم؟! یعنی مدام فراموش می کنیم که ما این راه را آمده بودیم و قرار نیست که در این کوهستان تاریخ، تا ابد به دور خود بگردیم. نشانه های “جامعه ای که تاریخش می جهد” یکی آن بود که مردمش حافظه ی تاریخی ضعیفی دارند. یکی دیگر در بُعد نهادی این است که در اینجا بنیاد های غیردولتی پا نمی گیرند یا اگر پا بگیرند، زودتر از آنکه قدرت بگیرند، عمرشان به سر می رسد. در اینجا تنها روزنامه هایی می توانند سال های سال چاپ شوند که زیر نظر دولت باشند (مانند کیهان و اطلاعات). آنهایی که زیر سایه ی قدرت حرکت می کنند، به دلیل اینکه کسی نمی تواند قدرت و دولت را حذف کند، حذف نمی شوند. به جز این، دیگر راهی برای بقای طولانی مدت یک نهاد وجود ندارد.
جامعه ای که تاریخش مدام می جهد، تجربیاتش را انباشته نمی کند. این جامعه نیازی به موزه ندارد. موزه برایش معنا ندارد. اگر دانشگاه محل پژوهش باشد. در این جامعه، دانشگاهی پا نمی گیرد. پژوهش تاریخی جدی در آن صورت نمی گیرد. چون نیازی به آن ندارد. این جامعه بر ضد آرشیو عمل می کند. آرشیو، چه به صورت ذخیره ی تجربیات نسل ها و دستاورد های تغییرات سیاسی باشد، چه به صورت انباشت تجربیات تاریخی در موزه ها باشد یا به صورت پژوهش در نهادهای گسسته از دولت، کاری بیهوده تلقی می شود. کسی در این جامعه نیاز ندارد که سر برگرداند و به گذشته ی خودش بیاندیشد-که کجا بود و به کجا رسیده است.
نتیجه ی این عدم انباشت تجربیات “اراده گرایی” است که در اینجا بیداد می کند؛ اراده برای تخریب تمام بنا و ساخت آن از اول و بر اساس نیازهای امروزین. همین می شود که قهرمانان بسیاری داریم. یا بهتر بگویم که تاریخ مان دچار “تراکم قهرمان” است. ذهن ما هم مدام در پی آن است که قهرمان های جدید برای خود خلق کند. چون ناگزیر راه را در قهرمانی می بیند که شرایط را بهبود ببخشد و حماسه ای دیگر بیافریند. این حماسه های مدام، کلنگ هایی هستند که به بنای قدیمی تر می خورند و نوید دنیایی جدید را می دهند. غافل از اینکه دنیای جدید تنها می تواند بر دنیای قدیم مبتنی شود. اگر نه این گسست های پی در پی، حاصلی جز “جامعه ی کوتاه مدت” نخواهد داشت.
فکر می کنم این اصطلاحاتِ توصیفی را می توان به صورت معادل به کار برد: جامعه ی کوتاه مدت، جامعه ای با حافظه ی تاریخی ضعیف، جامعه ی ضد آرشیو و یا جامعه ای که تاریخش می جهید!
پ.ن1: گرچه به دلایلی امروز را بهتر از دیروز می بینم و جرقه هایی می بینم که در آینده از این دور تاریخی خارج شویم.
پ.ن2: علی رضا شجاع پور می گوید:
تاریخ این ایام را
هر کس که خواهد خواند
جز این سخن از ما نخواهد راند:
این نسل سر در گم،
بر توسن اندیشه هاشان لنگ،
فرسنگ در فرسنگ
جز سوی ترکستان نمیرانند
تاریخ پیش از خویش را باری نمیخوانند!
27, ژانویه, 2010
از آنجا که جامعه ی ما همچنان در شرایط “مه جنگ” است، جدل و مناظره و مجادله بسیار است. نمی خواهم مثال هم بیاورم چون طولانی می شود. در این چند خط، هدفم تنها بیان یک نکته ی روش شناسانه در این مباحثات است. شاید بد نباشد به سبک “صد فرمانِ” جلال سمیعی بنویسم که: “هیچ گاه با کسی که یک خط از عقایدش را مکتوب نکرده است، مناظره نکنید. پشیمان می شوید“!
کسی که عقایدش را مکتوب نکرده است مانند یک سیبل متحرک است. هر چند نقاد با هنرمندی تمام روی سیبل نشانه گیری کند و شلیک کند، به دلیل حرکت مدام سیبل، نه منتقد می فهمد که تیر کجا خورده است و نه حتی خود نقد شونده. کسی که دست به قلم ندارد، تنها حرف می زند. معمول هم بر این است که آنچه فی البداهه به ذهنش آمده است را می گوید. برای همین تغییر مواضع و بیان سخنان نامربوط و غیر منسجم، کاملاً امکان پذیر است. در نظر بگیرید که در یک مناظره، مدام تیرهایی بین دو طرف رد و بدل می شود در حالی که دو طرف در حال حرکت هستند. در این حالت مناظره نه تنها هیچ گره ای را باز نمی کند، که خود مانع دیگری نیز بر سر راه تفاهم است.
در عوض کسانی که عقاید یا انتقادات خود را مکتوب کرده اند، سیبل ثابتی را در اختیار دیگران می گذارند تا هدف گرفته شود. حالا این دیگر به قدرت تیر اندازی منتقد وابسته است که درست هدف بگیرد. بعد می توان به برآورد بهتری از قدرت دیدگاه ها و توان استدلالی دو طرف رسید. این ایضاح مواضع به نظر من ابتدایی ترین هدف هر گفتگو است.
پ.ن: به علت مشکلات فنی، مجبور شدم این پست را پاک و دوباره به روز کنم. ببخشید که در گودر دوباره این پست را می بینید!
16, ژانویه, 2010
اینها سطور پایانی یادداشتی است از دکتر وحید کریمی پور، استاد دانشگاه شریف و همکلاسی و دوست سابق شهید مسعود علی محمدی:
دلم می خواهد که بر ترس غلبه کنم؛ دلم می خواهد که فکر کنم زندگی خودم، همسرم و فرزندانم لااقل پایان منصفانه ای خواهند داشت. دلم می خواهد که لااقل این حق را داشته باشم که پیکر بی جانم بر روی دوش دانشجویانم، دوستان نزدیکم و خانواده ام و کسانی که لااقل نام مرا یک بار شنیده اند، آنهم بدون شعار و هیاهو و با سکوت حمل شود. من در کلام درمانده ام و تنها با کورسوی یک شعله ی نحیف در اعماق قلبم زندگی می کنم. این شعله ای است که دوندگانی از دانشجویان قدیم آن را از پیشینیان خود گرفته اند؛ و افتان و خیزان و مجروح و خسته به آیندگان می سپارند.
این پاراگراف دو لایه دارد؛ هم سوگواره ای است برای یک شعله ی نحیف و هم یکی از عمیق ترین دردهای بشری را نشان می دهد. از حیث سوگواره بودنش، فکر می کنم یادداشتی است که شاید ناخودآگاه یک اثر ادبی را خلق کرده و از حیث نمایانگری دردهای بشری، یک تأمل فلسفی است.
به لحاظ ادبیات بودنش باید بگویم هر سطری و کلمه ای که در حین تجربه ی “فقدان”، خلق شود مایه های ادبی دارد. می خواهد فقدان دوستی دیرین باشد یا فقدان امید، فقدان عدالت یا آنچنان که در شهادت و تشییع استاد شهید دیدیدم، فقدان هر سه ی آنها با هم! این تجربه ی ناب، همان قدر که مولد ترس است، بستر ظهور ادبیات نیز هست.
از سوی دیگر؛ تجربه ی فقدان، تجربه ی تهی شدن، تجربه ی از دست رفتن همه چیز، تنه به تنه ی تجربه ی حیرت می زند و “حیرت” آغاز فلسفه است. “پایان منصفانه” برای زندگی مان چیزی است که خیلی از ما به آن می اندیشیم. سوال: “چه پایانی منصفانه خواهد بود؟”، سوالی فلسفی است.
یکی از جنبه های جذابیت بی حد ویتگنشتاین برای من، آن صفتی است که همیشه در پسِ اسمش می آید. می گویند ویتگنشتاین؛ فیلسوف “مرگ اندیش” معاصر! آنچه ویتگنشتاین دارد، حیرت است. نمی خواهد در دو کلام تمام عالم را تبیین کند. “سکوت” را به رسمیت می شناسد. می گوید جایی هست که انسان باید سکوت کند. جایی هست که در آن نمی توانیم سخنی بگوییم. جایی وجود دارد که کلام و سخن به بن بست می رسد و “ما کاشفان کوچه های بن بستیم!” (*) برای ما مرگ و پایان، سوال اصیل است. اما نه سوالی که در خطی بتوان جوابش را داد.
مرگ منصفانه از نظر من مرگی است که نتوان وصفش را در خطی گفت. نتوان گفت برای انقلاب مُردم، برای فلانی مُردم، برای تو مُردم، برای دیگری مُردم، برای خلق مُردم، برای عدالت مُردم و الی آخر. برای همین پایان فیلم “شجاع قلب” برایم بیشتر خنده دار است تا گریه آور. آنجا که مل گیبسون در حال مرگ فریاد می زند: FREEDOM ! که یعنی من الان دارم برای این یک کلمه می میرم.
من برای آزادی نمی میرم. برای چیزی می میرم که نتوانم به کلام بیاورمش. برای سخنی می میرم که خلاصه نمی شود. برای سخنی می میرم که پایان ندارد. این یک پایان منصفانه است.
پ.ن *: گروس عبدالملکیان می گوید:
ما کاشفان کوچه های بن بستیم
حرف های خسته ای داریم
این بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند!
9, ژانویه, 2010
جفری الکساندر، جامعه شناس مطرح امریکایی، مقاله ی مطوّلی دارد با عنوان “نوید جامعه شناسی فرهنگی”. چند وقت پیش آن را ترجمه کردم. نقطه ی هیجان انگیز این مقاله جایی است که الکساندر، گفتمانی که در زمان ظهور اولین کامپیوتر ها شکل گرفت را بررسی می کند.
او نقل قول های متعددی را از مجله های معروف آن زمان مانند “تایم” و “پاپیولار ساینس” می آورد که در آنها از کامپیوتر به عنوان یک شیئ قدسی یاد می شود. چیزی که نویسنده، اسمش را “تعالی سکولاریستی” (1) می گذارد. چیزی شبیه ته نشین و بازمانده ی عقاید مسیحیت که در ظاهری سکولار، در پیرامون یک دستگاه مقدس شکل می گیرد. دستگاهی که قرار است بهشت زمینی را بسازد.
نمونه ای از این نقل قول ها را در زیر آورده ام:
مجله ی تایم می نویسد: ماشین جدید [کامپیوتر های بزرگی که تنها در یک سالن بسیار بزرگ جای می گرفتند] “مسائل بر روی زمین را به خوبی مسائل آسمانی” حل خواهد کرد.
“کامپیوتر ها، در اتاق هایی مجهز به سیستم تهویه هوا، ردیف در کنار ردیف چیده شده بودند. جوانانی با لباس های سفید و پاکیزه بر کارشان نظارت می کردند. کسانی که در میان آنها به آرامی قدم بر می داشتند، چونان کشیش هایی بودند که در زیارتگاه مشغول به کار هستند. این کامپیوترها کارشان را به خوبی انجام می دهند، اما در بسیاری مواقع به دور از انظار عامه مردم!”
حتی در یک مقاله ی تایم، سخنی از یک کشیش نقل می شود که: این پیامبر ترانزیستوری میتواند در تطبیق یافتن با نیازهای معنوی مدرن به کلیسا کمک کند!
مجله ای دیگر می نویسد: ماشین های متفکر، تمدنِ سالم تر و سعادتمندانه تری، نسبت به تمام آنچه پیش از این شناخته شده بود، را فراهم خواهند کرد.
الکساندر معتقد است یک شیئ برای اینکه مقدس باشد باید به شدت از دنیای روزمره تفکیک شده باشد. در این گفتمان که سال ها (حداقل از بدو تولید اولین کامپیوتر ها تا اوایل دهه ی هشتاد) ادامه داشت، دقیقاً همین تفکیک صورت می گرفت. او معتقد است که امروزه نیز ما آثار بسیاری از آن را حتی در جامعه شناسی رسمی می بینیم.
بعد از چندین سال از ظهور کامپیوتر، کم کم رویه ی دیگری از این تصور فرا-انسانی شکل گرفت که این دستگاه را عامل تباهی بشر و عامل ویرانگری می دانست. در مقابلِ آن “خدا انگاری”، این “شیطان پنداری” شکل گرفت.
با ظهور PC یا کامپیوتر خانگی دیگر آن قدسیت کامپیوتر از بین رفت. چون کامپیوتر وارد زندگی روزمره ی مردم شد. “امروزه، اخبار کامپیوتر از روی جلد مجله تایم به بخش اگهی ها در صفحه های ورزشی روزنامه ها فرستاده شده است. این نوعی “روزمره سازی” (2) است. در حقیقت، شاید ما شاهد آخرین بخش تاریخ آن گفتمان تکنولوژیکی باشیم که به تاریخ سپرده شد.” در واقع، این، لحظه ی مرگ پیامبر ترانزیستوری بود.
پ.ن1: Secular Transcendence
پ.ن2: Routinization
1, ژانویه, 2010

بعد از این مدت که به نسل قبلی مان نگاه می کنم، یک چیز هایی را می فهمم که قبلاً نمی فهمیدم. مثالم را، تنها، از نسل گذشته ی جامعه شناسان می زنم که از نزدیک بسیاری شان را می شناسم.
بسیاری از اساتید جامعه شناسی امروز ایران با یک موج وارد این رشته شده اند؛ موج شریعتی! موج انقلاب، موج مکاتب مارکسیستی و ضد امپریالیستی، موج اصطلاحات پر طمطراقی مثل ریویزیونیست، آپورچیونیست، کاپیتالیست و قس علی هذا. موجی که کف پیاده رو های جلوی سر در دانشگاه تهران شکل گرفت. موجی که در آن همه می خواستند دنیا را تغییر دهند. موج چه گوارا، موج انقلاب کارگری، موج رستگاریِ در دسترس، موجی که زمزمه می کرد “نه قفل و نه زنجیری/ در اوج خدا هستی”، موج بیانیه هایی که در هر سطرش یک بلوک قدرت نیست و نابود می شد. نسلی که فکر می کرد کم کم انقلاب های رنگارنگ جهان سومی دارد تمام دنیا را تغییر می دهد.
بعد الان این افراد برای خودشان میان سال یا پیرمرد شده اند و کم کم دارند از صحنه ی دپارتمان های جامعه شناسی ایران بیرون می روند. نسل های بعدی با آنها چندان هم زبانی ندارند. گاهی تنش هایی هم بین شان شکل می گیرد. چون زبان هم را نمی فهمند.
آنها متعلق به موجی هستند که دیگر مرده است. موجی که خیلی وقت است که مرده. برای آنها جامعه شناسی یک عشق جوانی بود و بسیاری از اوقات تنها یک شغل کسل کننده در میان سالی و پیری. در اتاق های کوچک شان می نشینند و پشت سر هم سیگار می کشند. اغلب افسرده اند. نه مقاله ای می نویسند نه ذوقی برای کتاب ها و ایده های جدید دارند. گاهی اوقات یک عکس کهنه ی شریعتی را هم می بینی که روبروی میزشان نصب کرده اند، به دیوار. از این عکس هایی که دیگر چاپ نمی شود و شریعتی خوش تیپ زمان جوانی شان، با یک کراوات آبی و سفید و صورت سه تیغه دارد به سمت راست تصویر نگاه می کند.
برای این نسل دنیا تمام شده. هیجان ها به سر رسیده و زندگی معنای کلانی ندارد. جامعه شناسی هم عشق زود گذری بود.
می خواهم بگویم گاهی به خودم تشر می زنم که این حوادثِ “تاریخ داغِ” امروز هم روزی سرد می شود. شاید راهی باشد که انتخاب های امروز ما به هیجان های موقتی محدود نشود. مبنای تصمیمات سرنوشت ساز ما تنها همین داغی نباشد. تاریخ را از زاویه ی دید هیجانات زودگذر تفسیر نکنیم.
مرتبط در کلمه: تاریخ داغ